داستان

آستیاگ و کوروش کبیر

در زمان‌های بسیار دور، شاهزاده کوچکی در ایران زندگی می‌کرد که نامش کوروش بود. او مانند بسیاری از شاهزادگان دیگر مورد نوازش و لوس شدن قرار نگرفت. اگرچه پدرش پادشاه بود، کوروش مانند پسر یک مرد عادی تربیت شد. او می‌دانست چگونه با دستانش کار کند. فقط ساده‌ترین غذاها را می‌خورد. روی تخت سفت می‌خوابید. […]

آستیاگ و کوروش کبیر بیشتر بخوانید »

داستان قایق کوچک

گفتم ازت نخواستم بری. این ایدهٔ خودت بود؛ و اگر نمی‌خواستی پاهایت خیس شود، عزیزم، نباید سوار می‌شدی. من تو را به داخل آب هل ندادم، تو را از روستا یا مزرعه یا خرابهٔ حومهٔ شهر بیرون نیاوردم و در قایق نحس و سوراخ‌دار نگذاشتم، و حالا آب تا مچ پایت رسیده. می‌دانم که ترسیده‌ای

داستان قایق کوچک بیشتر بخوانید »

پله‌ها

پلــــــه‌هـا نفس های تند و محکمِ زن از کنارش رد شد. از بالا که می‌آمده بود دیده بودش. صورت ِ چهارگوش،پر چروک و نگاه تندش که انگار به هیچ کس نگاه نمی کرد به هیچ چیز. اولین بار نبود که انگار این پله ها را می دید که مارپیچ از وسط ِ باغ ها می

پله‌ها بیشتر بخوانید »

تبعیدی

تبعیدی آسمان رنگ پریده بود و دریا خاکستری ؛ بدون افق ؛ بدون یک مرغ دریایی.  دریا مرده بود. بحر میت نبود.  مدیترانه بود، باید آبی می بود،  لاجوردی.  آسمانش فیروزه ای می بود و در انتهای افق کشتی ای حرکت می کرد با بادبان هایی سفید انگار که مرغ های دریایی  دارند دسته جمعی به سوی

تبعیدی بیشتر بخوانید »

ارواح تیمارستان هادامار

ارواح تیمارستان هادامار تیمارستان هادامار بیش از پنجاه سال است که برای همیشه بسته شده است. اما شهر هرگز این تیمارستان را فراموش نکرده بود. مردم از پیر و جوان هنوز هم درباره‌ی آن صحبت می‌کنند. در شب‌های طولانی، در میان‌ دورهمی های خانوادگی، با صدای کم و گاهی با احتیاط از داستانهایی می‌گویند که

ارواح تیمارستان هادامار بیشتر بخوانید »

روز باشکوه

روز باشکوه زن در حالی که می خندید ماجرا را برای دوستش تعریف می کرد.- اولش ازم خواست باهاش یه عکس بگیرم، گفت می خواد برای مادر پیرش بفرسته و بگه خلاصه دختر دلخواهش رو پیدا کرده، خواهش کرد دلخور نشم و قبول کنم. فقط باید کنارش می ایستادم،از این عکس های دونفره نامزدی…در یک

روز باشکوه بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه فرزندان مریم

در نزدیکی یک جنگل بزرگ، یک هیزم‌شکن و همسرش زندگی می‌کردند. آنها فقط یک فرزند داشتند، یک دختر سه ساله. آنها آنقدر فقیر بودند که دیگر نان کافی نداشتند و نمی‌دانستند چه چیزی به او بدهند. یک روز صبح، هیزم‌شکن با نگرانی برای کار به جنگل رفت. همانطور که هیزم می‌شکست، ناگهان زنی زیبا و

داستان کوتاه فرزندان مریم بیشتر بخوانید »

تاج محل

تاج محـــــــــــــــــل تحمل پنهان کردن این حقیقت، توان ایستادن را از پاهایم ربوده بود. سعی کردم خونسرد باشم؛ ولی نمی‌توانستم. شقیقه‌هایم درد می‌کرد و اعصابم به هم ریخته بود. مادر نباید متوجه قضیه می‌شد. با زحمت لبخند کمرنگی را روی لبانم نشاندنم. از در نیمه باز کوچه، خودم را به پله‌ها رساندم. لحظه‌ای درنگ کردم

تاج محل بیشتر بخوانید »

آینه‌ی آپارتمان خیابان جرج هیل

آینه‌ی آپارتمان خیابان جرج هیل مگی هرگز طرفدار آینه نبود. در کودکی، همیشه پیش از خواب، آینه‌ها را می‌پوشاند، متقاعد شده بود که کسی در آن طرف آینه کمین کرده و منتظر لحظه‌ی مناسبی برای ظاهر شدن است. با گذشت سال‌ها، این عادت را کنار گذاشته بود، اما در اعماق وجودش، آن بی‌قراری هنوز هم

آینه‌ی آپارتمان خیابان جرج هیل بیشتر بخوانید »

“رویا” زنی بدون رویا

“رویا” زنی بدون رویا همین طورها ست که زندگی آدم یک دفعه روی دیگرش را نشان می دهد. درست مثل روزهای بهاری که دچار ِآفتابی و ناگهان ابرهای تیره آسمان را پر می کنند و باران امان ات نمی دهد. زندگی رویا همین طور یک روز سبز بهاری دگرگون شد؛ هوای خودش خوب بود نشسته

“رویا” زنی بدون رویا بیشتر بخوانید »

error: Content is protected !!
پیمایش به بالا