تبعیدی

آسمان رنگ پریده بود و دریا خاکستری ؛ بدون افق ؛ بدون یک مرغ دریایی.  دریا مرده بود. بحر میت نبود.  مدیترانه بود، باید آبی می بود،  لاجوردی.  آسمانش فیروزه ای می بود و در انتهای افق کشتی ای حرکت می کرد با بادبان هایی سفید انگار که مرغ های دریایی  دارند دسته جمعی به سوی ساحل می آیند. 

شاید صدای بوق کشتی ای را شنید.  نه! فکر می کرد که شنیده است.  صداها را تشخیص نمی داد.  می دید که در چند قدمی اش در ردیف پایین موج شکن سربازها باز هم  مست کرده اند و  داد می زنند ولی او صدایشان را نمی شنید.  از زمانی که صدای محبوبش در آسمان محو شده بود  او کر شده بود.  جهان، صدا و رنگ و طعمش رااز دست داده بود. نه شعرش می آمد و نه حرفش و  نه زبان در دهانش می چرخید. دهانش خشک بود. آب می خورد،  یعنی به او می نوشاندند ولی زبانش مثل یک تکه چرم به سقش چسبیده بود.  با چشم  به آن ها التماس می کرد که تنهایش بگذارند. دست از سرش بردارند، بگذارند با دردخود تنها باشد.  بغضی از تمام وجودش داشت جمع می شد که حضور دیگران آن را پاره می کرد.  بدن بغضش را تکه تکه می کردند و درد در تنش شناور می ماند.  نمی گذاشتند موجودی که در درونش شکل می گیرد و می خواهد که خارج شود،   رها گردد.  گریزان  از همه به روی دیواره ی موج شکن می نشست و فقط در آنجا می توانست اندکی رها شود و زمزمه کند حیف ! حیف ! حیفا که از دست  دادیم.

تا آن جا که به یاد می آورد از کودکی اش در زرند تا قم تا تهران و تا این جا در انتهای جهان سخت و دورافتاده ی تبعید کسانی را که دوست داشت  او را تنها گذاشته بودندو رفته بودند.  او جای خالی آنها را با دردی در وجودش پر می کرد. درد روی هم انبار می شد،  سخت می شد،  شکل می گرفت و مثل یک هیولا می خواست که او را از درون منفجر کند.  

هر مسافری که از راه می رسید،  او می لرزید و پاهای بغض را در کف دلش احساس می کرد.  می دانست که تازه وارد الان خبری می آورد که او باید سنگینی آنرا به وزن یک جنازه در دلش حمل کند.  تمام روح و جسم و  ذهنش انباشته از اجساد لخت لخت دوستانش بود.  وقتی که پسر بچه ای بیش نبود به دنبال گوسفندان در صحرا فریاد می زد، صدایش در کوه می پیچید.  سختی ها را با فریاد وشعر به گوش آسمان فرو می کرد.  گوسفندان را امین تر از آدمیان می دید.  با آن ها راز دل می گفت. آن ها او را بر حذر نمی کردندو ترس رادردلش نمی نشاندند.  هیس و سکوت در کار نبود.  چقدر گوسفندها بیگناه بودند ولی او چه می توانست بکند با کسانی که به انتقادهای او با فریاد و تهدید پاسخ می دادندو او را منع می کردند از تکرار حرف هایی که مصیبت را دامنگیرشان می کرد.  مصیبت چه بود ؟ تاوان بازگفتن حقیقتی که دیده بود و روح و دلش راتابناک کرده بود،  چه بود ؟ 

نسیمی از لا به لای درختان تنومند سرو و بلوط های قدیمی تپه شالش را تکان داد واو را به این مستعمره ی پرت بازگرداند.  یاد آوری خاطرات کودکی و نوجوانی اگر چه تلخ بود ولی او را به این سوی جهان و در کنار یار و معبود آورده بود.  در این نقطه ی فراموش شده در این هوای بد و شرجی که در بعضی از فصول پرندگان مثل تکه ای سنگ،  مرده از آسمان به زمین می افتادند. در این نقطه از جهان که شاید مردمانش به صد زبان سخن می گفتند  او تنها گوش به یک تن داشت و روحش  را باهمجواری او و نفس او و گرمای وجود او زنده نگاه می داشت. 

این جا کجا بود؟ این زمین و دریا،  این آسمان و افق به قدمت چهار هزار سال قبل،  آمده از عصر برنز چند تن غمزده وعزادار هم چون او را دق مرگ کرده بود؟

به سمت کوه برگشت. دیگر کوهی نبود کوه هم صلابت و حضورش را درعرصه ی خاک از روح معبود می گرفت و حالا او پرواز کرده بود.  نور را برده بود.  سرما بود.  سرما از زانوانش بالاتر آمده بود.  تنش می لرزید. قلبش داشت یخ می زد. دیگر نمی توانست.  ادامه ممکن نبود.  باید سردر پی او به پرواز در می آمد.  از جهان مادی و جسم زمینی دست برمی داشت و به روح مبدل می شد تا به او بپیوندد.  صدایی او را به خود آورد.  میان زمین و آسمان بود ؟ نه از خود آسمان تا دل دریا معبود ایستاده بود،  گیسوان  و ردایش دریا را سفید کرده بود.  حالا خدای آسمان و افق داشت به او نگاه می کرد و او را به باز گشتن به خانه امر می کرد.  

فریاد زد :نه نه می خواهم بیایم! 

پرید تا خود را به پای او بیندازد و رخصت حضور بطلبد.  از بلندای موج شکن بندر سربازی که قراول می رفت اورا دید.  دید که کسی فریاد می زند. 

سرباز گامی برنداشته دید که کسی در دل دریا فرو رفت و دیگر بالانیامد.  همان تبعیدی که روزهای پیاپی می آمد و به دریا و افق خیره می شد و آنقدر می نشست تا شب سنگینی اش رابه روی شهر می گسترد و آنگاه چند تن فانوس به دست  فریاد زنان او را می بردندو فردا و فردا و. . .  

مرد فرو رفت و دیگر بالا نیامد.  مدیترانه حالتی دارد که به راحتی هر کسی را با خود  تا دوردست ها می برد. دریای اغواگر همه رااغفال می کند و می فریبد. امواج کف آلود در برخورد با صخره ها شتاب می گیرندو ماسه های غلتان را به آسمان می کوبند و باد شتک آب و نمک را با خود تا آن سوی بندر شهر می برد و همه جا را می فرساید.  

سرباز گزارشش را که تمام کرد پاس را تحویل دادو به سوی شهر به راه افتاد آفتاب آهسته آهسته در دریا فرو می رفت و تپه را با قهر خود به کام تاریکی می فرستاد.  درخت های بلوط تناور خود را برای خواب شبانه ی پرندگان آماده می کردند اما نبیل رفته بود.  

پله‌ها

error: Content is protected !!
پیمایش به بالا