در زمانهای بسیار دور، شاهزاده کوچکی در ایران زندگی میکرد که نامش کوروش بود. او مانند بسیاری از شاهزادگان دیگر مورد نوازش و لوس شدن قرار نگرفت. اگرچه پدرش پادشاه بود، کوروش مانند پسر یک مرد عادی تربیت شد. او میدانست چگونه با دستانش کار کند. فقط سادهترین غذاها را میخورد. روی تخت سفت میخوابید. یاد گرفته بود که گرسنگی و سرما را تحمل کند. وقتی کوروش دوازده ساله بود ، به همراه مادرش برای دیدار پدربزرگش به ماد رفت. پدربزرگش که آستیاگ نام داشت، پادشاه ماد و بسیار ثروتمند و قدرتمند بود. کوروش آنقدر قدبلند و قوی و خوشقیافه بود که پدربزرگش به او بسیار افتخار میکرد. او آرزو داشت که پسرک با او در ماد بماند. بنابراین هدایای زیبا و هر چیزی که میتوانست یک شاهزاده را خوشحال کند، به او داد. روزی پادشاه آستیاگ قصد داشت جشن بزرگی برای پسرک ترتیب دهد. قرار بود میزها پر از انواع غذاها باشند. قرار بود موسیقی و رقص اجرا شود؛ و کوروش قرار بود هر تعداد مهمان که میخواهد دعوت کند. زمان جشن فرا رسید. همه چیز آماده بود. خدمتکاران آنجا بودند و لباسهای فرم زیبا پوشیده بودند. نوازندگان و رقصندگان در جای خود بودند. اما هیچ مهمانی نیامد. پادشاه پرسید: «پسر عزیزم، چطور شده؟ ضیافت آماده است، اما هیچکس برای شرکت در آن نیامده است.»
کوروش گفت: «چون من کسی را دعوت نکردهام، در ایران چنین ضیافتهایی نداریم. اگر کسی گرسنه باشد، مقداری نان و گوشت، شاید با چند شاهی، میخورد و همین. ما هرگز این همه زحمت و هزینه برای تهیه یک شام خوب نمیکشیم تا دوستانمان چیزی را که برایشان خوب نیست بخورند.» پادشاه آستیاگ نمیدانست که باید خوشحال باشد یا ناراحت. «خب،» او گفت، «تمام این غذاهای لذیذی که برای جشن آماده شده بودند، مال تو هستند. با آنها چه خواهی کرد؟» سیروس گفت: «فکر میکنم آنها را به دوستانمان بدهم.»بنابراین یک قسمت را به افسر پادشاه که به او سوارکاری آموخته بود، داد. قسمت دیگر را به خدمتکار پیری که از پدربزرگش مراقبت میکرد، داد. و بقیه را بین زنان جوانی که از مادرش مراقبت میکردند، تقسیم کرد.سارکاس، ساقی پادشاه، از اینکه سهمی از ضیافت به او داده نشده بود، بسیار آزرده خاطر شد. پادشاه همچنین از خود میپرسید که چرا این مرد که محبوب او بود، باید اینقدر مورد بیاحترامی قرار گیرد.او پرسید: «چرا چیزی به سارکاس ندادی؟»
کوروش گفت: «خب، راستش را بخواهید، من از او خوشم نمیآید. او مغرور و از خود راضی است. فکر میکند وقتی پیش تو میآید، آدم خوبی میشود.» پادشاه گفت: «و همینطور هم هست. او در ساقیگری بسیار ماهر است.» کوروش پاسخ داد: «شاید همینطور باشد، اما اگر اجازه دهید فردا ساقی شما باشم، فکر میکنم میتوانم به خوبی به شما خدمت کنم.»شاه آستیاگ لبخند زد. او دید که کوروش ارادهی مستقلی دارد و این موضوع او را بسیار خوشحال کرد.او گفت: «خوشحال میشوم ببینم چه کاری از دستت برمیآید. فردا، تو ساقی پادشاه خواهی بود.»به سختی میتوانستید شاهزاده جوان را وقتی که زمان حضورش در مقابل پدربزرگش فرا رسید، بشناسید. او لباس رسمی ساقیها را به تن داشت و با وقار و متانت فراوان جلو آمد.او دستمال سفیدی بر بازویش داشت و فنجان شراب را با ظرافت تمام با سه انگشتش نگه داشته بود.رفتار او بینقص بود. سارکاس خودش هم نمیتوانست به اندازه نصف او به پادشاه خدمت کند.مادرش در حالی که چشمانش از غرور برق میزد، فریاد زد: «آفرین! آفرین!»پدربزرگش گفت: «کار خوبی کردی. اما یک نکتهی مهم را نادیده گرفتی. رسم و عادت ساقی این است که قبل از دادن جام به من، کمی از شراب را بریزد و بچشد. تو این را فراموش کردی.»کوروش پاسخ داد: «راستش را بخواهی، پدربزرگ، من فراموش نکردهام.»
مادرش پرسید: «پس چرا این کار را نکردی؟»«چون معتقد بودم که در شراب سم وجود دارد.»شاه آستیاگ با وحشت فریاد زد: «سم، پسرم! سم! سم!»«بله، پدربزرگ، سم. چند روز پیش، وقتی با افسرانت سر شام نشسته بودی، متوجه شدم که شراب باعث شده عجیب و غریب رفتار کنی. بعد از اینکه مهمانان مقدار زیادی از آن را نوشیدند، شروع به حرف زدن احمقانه و آواز خواندن با صدای بلند کردند؛ و بعضی از آنها به خواب رفتند. و تو، پدربزرگ، به بدی بقیه بودی. فراموش کردی که پادشاه هستی. تمام آداب معاشرت خوبت را فراموش کردی. سعی کردی برقصی و روی زمین افتادی. من از نوشیدن هر چیزی که باعث میشود مردان اینطور رفتار کنند، میترسم.»پادشاه پرسید: «مگر تا به حال از پدرت چنین رفتاری ندیده بودی؟»کوروش گفت: «نه، هرگز. او صرفاً برای نوشیدن نمینوشد. او برای رفع تشنگی مینوشد، همین.»وقتی کوروش به سن قانونی رسید، جانشین پدرش به عنوان پادشاه پارس شد؛ همچنین جانشین پدربزرگش آستیاگ به عنوان پادشاه ماد شد. او فرمانروایی بسیار خردمند و قدرتمند بود و کشور خود را به بزرگترین کشور شناخته شده آن زمان تبدیل کرد. در تاریخ، او معمولاً کوروش کبیر نامیده میشود.
جیمز بالدوین





