گفتم ازت نخواستم بری.
این ایدهٔ خودت بود؛ و اگر نمیخواستی پاهایت خیس شود، عزیزم، نباید سوار میشدی. من تو را به داخل آب هل ندادم، تو را از روستا یا مزرعه یا خرابهٔ حومهٔ شهر بیرون نیاوردم و در قایق نحس و سوراخدار نگذاشتم، و حالا آب تا مچ پایت رسیده. میدانم که ترسیدهای و میخواهی من نجاتت بدهم و بیصبر هستی. روی من حساب میکنی. اما من هیچکدام از اینها را از تو نخواستم. پس فقط باید لبخند بزنی، تحمل کنی و بگذاری من کارم را انجام بدهم.
ظاهراً این افکار آنقدر قوی بودند که من واقعاً آنها را با صدای بلند بیان کردم — حداقل قسمت اول را؛ مطمئناً اگر قرار باشد به این ضبطها باور داشته باشیم و دلیلی برای شک در آنها نباشد. من این را میپذیرم.
وقتی داشتم این کار را میکردم، شاید باید چیزهایی مثل «من هم خدای قادر مطلق نیستم» اضافه میکردم؛ حتماً این فکر در ذهنم بود و میتوانستم واقعاً آن را بگویم. میتوانستم بگویم: «امشب آدمهایی مثل تو همهجا هستند، چهل قایق کوچک ظاهراً همزمان در کانال در حال غرق شدناند و من نمیتوانم همه را همزمان ببینم. پس باید صبور باشی، مهربان باشی، یا به همهٔ کسانی که در حال غرق شدناند بگویی آرام باشند و تلفنهایشان را خاموش کنند تا من فقط بتوانم از تو مراقبت کنم؛ تو برو و به بقیه زنگ بزن، چون تلفن داری — همهٔ آن آدمهایی که سوار قایقهای قدیمی و دربوداغان میشوند، بدون قطبنما یا منور، سی نفر همزمان روی کلکی که بهزحمت میتواند وزن پنج نفر را تحمل کند، بدون هیچ وسیلهای و بدون هیچ شناختی از دریا، به همراه زنان و فرزندانشان.»
اما در نهایت به جولین که کنارم بود گفتم: «اینها باورنکردنیاند؛ یک دقیقه میپرند توی آب، و دقیقهٔ بعد عملاً سرت داد میزنند که چرا حلقهٔ نجات را به اندازهٔ کافی سریع نینداختی — بهنظرم گستاخانه است.» او لبخندی زد و دوباره در کتابش فرو رفت. گفت: «لیکی، بیشتر شبیه این.» این از آن شوخیهایی است که ساعت سه صبح خندهآور میشود.
آن جوک ضبط نشد؛ احتمالاً چندان بامزه نبود، و جولین میتواند راحت باشد: هیچکس او را بابت جوک ساختن دربارهٔ نشتی قایقهای بادی محکوم نمیکند. گذشته از این، در مکالمات تلفنی فقط میشود صدای من را شنید، که از بخت بد من است.
بعد از آن دوباره به سراغ صفحهنمایش، کامپیوتر و میکروفونم رفتم، با این فکر که حتماً آنها باید خوشحال باشند؛ آنها میخواستند به انگلستان برسند — حالا آنجا بودند، در آبهای بریتانیا، در یک کشتی بریتانیایی، مثل شیرینیهایی که در کاغذ طلایی پیچیده شدهاند؛ میتوانند تا دلشان بخواهد به مکالمهٔ انگلیسیشان ادامه دهند.
اما در نهایت جریان آب، اجسادشان را به آبهای فرانسه بازگرداند.
بنابراین حالا آنها روی میز بازپرس، در دفتر گارد ساحلی، شناور بودند. دقیقاً بیستوهفت تا از آنها وجود داشت، از جمله یک دختر کوچک، که بین خودکارها، برگههای یادداشت و پوشهها پراکنده شده بودند و اطراف کامپیوتر بازپرس شناور بودند؛ از جمله جسد مردی که آن شب چهارده بار با من تماس گرفته بود و حالا، بدیهی است، ساکت شده بود. دریا روی سطح میز آرام بود — نه بادی میوزید، نه موجی — و در کنار اجساد تنها تودههای منظم کاغذ قرار داشت.
وقتی فایلهای صوتی را برایم پخش میکردند، زن پلیس گاهی با دقت به من خیره میشد و گاهی از پنجره به بیرون نگاه میکرد؛ نمیدانم به چه چیزی، چون از ایستگاه مخابراتیام تنها چیزی که میدیدم دریا بود، و اگر حق انتخاب داشتم ترجیح میدادم، مثل امروز، به یک قطعهٔ جاده با یک کارگاه ساختمانی نگاه کنم: چند کارگر، بیشتر آفریقایی، اما حداقل زنده بودند — خیس و تا مغز استخوان یخزده نبودند، نه زن و نه کودک — بنابراین با دیدن همهٔ اینها مشکلی نداشتم، در حالی که صدای ضبطشدهای را که میگفت «لطفاً، لطفاً» و صدای من که میگفتم «آرام باشید، کمک در راه است» برایم پخش میکردند.
با خودم فکر کردم: زن پلیس موهایش را محکم دماسبی بسته بود، دقیقاً مثل من، و مثل من صاف نشسته بود، کمی شبیه یک سرباز، با شانههای افتاده — همانطور که اریک میگفت — همان قیافه، اگر منطقی باشد، اما ده سال بزرگتر. او با پلیور آبی پلیسیاش و من با لباسهای خودم — البته یک سویشرت مسخره و کفش کتانی، انگار تازه از دویدن صبحگاهی برگشته باشم — حتی با دماسبی سفت و سختم هم مثل یک بچه به نظر میآمدم؛ مثل یک بچهٔ مدرسهای اخمو و سنگدل که جلوی مدیر مدرسه احضار شده باشد. و حدس میزنم همین شباهت پوچ، این کاریکاتور — تصویر افسردهکننده و بیرحمِ آنچه واقعاً باید به نظر برسم — که به صورتم خیره شده بود، باعث شد دوست داشتنش برایم اینقدر سخت یا در واقع دوست نداشتنش اینقدر آسان شود؛ هرچند در هر صورت در این شرایط شکی در دوست داشتنش نبود.
وقتی مرا به دفترش راهنمایی کرد، گفت: «ممنون که با میل خودتان آمدید؛ رئیس شما تاکنون از دادن اطلاعات تماس شما خودداری کرده است.» او اضافه کرد: «ظاهراً همکارتان — کسی که آن شب با شما کشیک میداد — مشابه این را نشان نداده است، اما در مورد قدم بعدی مردد بود؛ شاید وظیفهشناسی، یا شاید شجاعت، یا حتی وجدان اخلاقی، اما نتوانست کلمات مناسبی پیدا کند، بنابراین حرفش را اصلاح کرد و گفت: “هنوز تصمیم به انجام این کار نگرفتهام.”»
خوشبختانه او از من نپرسید که چرا، همانطور که خودش در نهایت گفت، تصمیم گرفتهام این قدم را بردارم و چرا به میل خودم اینطور ظاهر شدهام — قبل از اینکه قاضی یا احتمالاً پلیس به هر حال به خانهام بیایند تا مرا جلوی دختر کوچکم ببرند و به اتهام عدم کمک به فردی در خطر یا چیزی شبیه به آن، در جایگاه متهم قرار دهند؛ به هر حال خوشبختانه او از من نپرسید چرا بعد از اینکه لیا را آن روز صبح پیش پدر و مادرم گذاشتم، سوار ماشینم شدم و به ایستگاه گارد ساحلی در شربورگ رفتم — چهار ساعت رانندگی از بولونی، یک ایستگاه بزرگراه برای یک قهوهٔ بیمزه. روی سطح آب قایقهای کوچک میدیدم که اینطرف و آنطرف میرفتند، اما در واقع خردههای بیسکویت بهنظر میرسیدند، و دور و برم افرادی بودند که بیصدا از پشت سرم به من اشاره میکردند؛ یکی به پدر و مادرم زنگ زد تا مطمئن شود همهچیز با دخترم خوب است، اگر از مدرسه نرفتن ناراحت است، یکی دیگر به پلیس گفت که دارم میآیم، من در جادهام.
تعجب کردم وقتی از آن طرف خط به انگلیسی جواب ندادند — صدایی نبود که بگوید «لطفاً، لطفاً»؛ هیچکس در پسزمینه فریاد نمیزد، فقط میگفتند: «منتظرت میمانیم» — همانطور که آدمهای معقول کشتیشکسته باید میگفتند و آرام مینشستند، چون در هر صورت کاری از دستشان برنمیآمد جز دعا کردن و چشم دوختن به قایق. آنها با آرامش میگفتند: «منتظرت میمانیم» بهجای اینکه به التماسهای بیپایان و بیمعنیشان ادامه دهند و از درک تفاوت بین بودن در آبهای فرانسه و بودن در آبهای بریتانیا سر باز زنند — بهجای اینکه چهارده بار در دو ساعت تماس بگیرند و بگویند که دارند غرق میشوند، بهجای اینکه با تکرار این حرف، انگار من نفهمیدهام، من را آزار دهند. من کاملاً فهمیدم: پاهایت در آب است اما آب انگلیس است، نه فرانسه؛ و بله، میدانم که هر دو به یک اندازه سردند، پس اگر هنوز شمالت را از جنوبت تشخیص میدهی، نگاهت را به آن سمت معطوف کن.
پس خوششانس بود که از من نپرسید چرا بالاخره تصمیم گرفتم بیایم، چون در آن صورت نمیدانستم چه بگویم؛ هرچند تقریباً مطمئنم که از کلماتی مثل «وجدان اخلاقی» یا «حس وظیفه» استفاده نمیکردم — قطعاً «شجاعت» نه — کلماتی مثل «خستگی» و «تهوع» محتملترند، و قطعاً «خشم» مثل «شرم».
همچنین میخواستم خودم را بشنوم. منظورم این است که واقعاً بشنوم، نه اینکه خودم را فقط بخوانم؛ حرفهایم را در روزنامه بخوانم، صدای خودم را بشنوم و نه صدای روزنامهنگارانی که حرفهایم را در تلویزیون تکرار میکنند — با عباراتی مثل «درام مهاجران»، «تراژدی مهاجران»، انگار هر شب ساعت هشت در تئاتر بودیم و آنها یک نمایش را اجرا میکردند و واقعاً همان نمایش بود، با من در ردیف جلو — من هرگز اجرایی را از دست نمیدهم؛ هر شب برای «درام مهاجران» حاضر میشوم؛ آنها یک صندلی رایگان به من میدهند و حتی برای آن به من پول هم میدهند؛ بعضی در جایگاههای ویژهاند، بعضی در گالری، اما در ردیف جلو یک جایگاه دیدهبانی به من میدهند تا بتوانم واضح ببینم. به این ترتیب من هم در ردیف جلو و هم در حلقهٔ لباس هستم و به دریا نگاه میکنم، و حتی اگر عنوان نمایش متفاوت باشد — گاهی «درام مهاجران»، گاهی «تراژدی مهاجران»، «درام در کانال مانش» یا گاهی «درام در مدیترانه» — البته همیشه همان نمایش است و همیشه همان شخصیت، و در یک نقطه شخصیت گوشی را برمیدارد تا با تماشاگران صحبت کند.
این تعاملی است؛ او آنها را صدا میزند، با «لطفاً، لطفاً» شروع میکند، اما واقعاً مخاطبش تماشاگران نیستند — تماشاگرانی که در این بین نفسنفس میزنند و گاهی از روی خشم آه میکشند. این من هستم، فقط من؛ او با من صحبت میکند. این وظیفهٔ من است که پاسخ دهم، و خوب پاسخ دهم، وگرنه تماشاگران راضی نیستند و آههای خشم متوجه من خواهد شد، و روز بعد منتقدان تئاتر به من حمله میکنند، چون پاسخهای من تعیین میکند نمایش چگونه پیش برود؛ اگر کار خوبی انجام دهم، «نمایش مهاجران» کمی کمتر «نمایش مهاجران» خواهد بود. تازه نباید از نظر دور داشت که همزمان باید بفهمم روی صحنههای دیگر چه اتفاقی میافتد، جایی که «نمایش قایق بادبانی سرگردان» یا «تراژدی قایق ماهیگیری واژگونشده» اجرا میشوند.
پس اینکه صدای خودم را بشنوم — همینجا در دفتر گارد ساحلی — تا کاملاً از آنچه گفتهام مطمئن باشم، نه اینکه بشنوم یک روزنامهنگار بزککرده طوطیوار تکرار میکند که من این و آن را گفتهام — از جمله چیزهای وحشتناک، رسواکننده یا تکاندهنده — و بعد بگوید من کارهایی را که باید یا نباید انجام میدادم، انجام دادهام یا ندادهام.
اما بیشتر صدای دیگری هم بود که در ضبطها میشنیدی. نمیدانم چه اسمی رویش بگذارم — مهاجر، مرد تلفنچی، مرد غرقشونده — اما صدایش را از حفظ میدانستم؛ حرفهایش را هم، چون در واقعیت همیشه همان مرد زنگ میزند. هر شب همان صدا، همان التماسها، چون فرقی نمیکند چند بار این احمق را از آب بیرون بکشی؛ برمیگردد — یک بار، ده بار، صد بار. یک شب وقتی دارد غرق میشود او را بیرون میکشی و سالم و سلامت است، حتی ممکن است تشکر کند، و شب بعد دوباره زنگ میزند چون دوباره توی آب است، انگار درسش را نگرفته و میگوید: «خواهش میکنم، خواهش میکنم.» هر روز او را به خشکی برمیگردانی و هر شب دوباره بازمیگردد، و انگار تا روز قیامت همینطور ادامه خواهد داشت — همان آدم، هر بار دوباره به آب برمیگردد، در میانهٔ کانال غرق میشود، منتظر نجات است تا بتواند شب بعد دوباره این کار را انجام دهد؛ و در نهایت همهچیز تمام میشود.
اما صدای من هم همینطور بود، هرچند کاملاً صدای خودم نبود — نه فقط بهخاطر اینکه ضبط لحن را تحریف میکند، بلکه چون صدای حرفهای من بود؛ صدایی که با عباراتی مثل «آرام باشید»، «موقعیت جغرافیای خود را از طریق واتساپ ارسال کنید» یا «کمک در راه است» فاجعهٔ شبانه را بهوضوح توصیف میکرد. بنابراین ما بیشتر عباراتی از این دست را در دقایق ۲:۰۵، ۲:۳۶، ۳:۱۲ و ۴:۲۲ تا ۴:۳۲ شنیدیم، و پس از آن دیگر چیزی نشنیدیم؛ و در میان این عبارات، جملههایی هم بودند که ظاهراً نباید میگفتم — مانند وقتی که گفتم «از شما نخواستم که بروید» — و بازپرس از من پرسید در مورد آن عبارت خاص چه بگویم.
وینسنت دلکرویکس





