آینهی آپارتمان خیابان جرج هیل
مگی هرگز طرفدار آینه نبود. در کودکی، همیشه پیش از خواب، آینهها را میپوشاند، متقاعد شده بود که کسی در آن طرف آینه کمین کرده و منتظر لحظهی مناسبی برای ظاهر شدن است. با گذشت سالها، این عادت را کنار گذاشته بود، اما در اعماق وجودش، آن بیقراری هنوز هم باقی مانده بود.وقتی مگی به آپارتمان قدیمی خیابان جرج هیل نقل مکان کرد، خود را مقابل آینهی بزرگ تزیینشدهی راهروی آپارتمانش یافت. این تنها چیزی بود که اهالی قبلی جا گذاشته بودند. در ابتدا سعی کرد بیتوجهی کند، اما چیزی دربارهی این آینه او را مضطرب میکرد. آن شیشه ی تقریباً بیش از حد تمیز، بیش از حد روشن. نمیتوانست دقیقتر بفهمد که چه چیز او را نگران میکند.یک شب، بعد از روزی طاقتفرسا در محل کار، مگی خسته و مستاصل به خانه برگشت. تقریباً به آینه نگاه نکرد و از کنارش گذشت تا به آشپزخانه برود. اما هنگامی که دستاش را به سمت در یخچال دراز کرد، چشمانش متوجه چیزی شد. یکه خورد و متوقف شد.
از گوشهی چشمش، چیزی را دید که در تصویر آینه تغییر کرده است. تغییری ظریف بود، اما آنجا بود. یک سایهی انساننما، درست پشت سرش. مگی با ترس برگشت، قلبش تند تند میتپید، اما هیچ چیز در راهرو نبود. فقط آینهی خالی. بلند حرف زد : احتمالاً صرفاً نور بود. خود را تسلی داد. شاید فریب چشم بود. اما با گذشت روزها، احساس ناخوشایندش برطرف نشد. گاهی، وقتی به آینه نگاه میکرد، کسی را پشت سرش میدید. نه تصویر خود را، بلکه یک سایهی مبهم و نامشخص، درست در حاشیهی تمرکز. سعی کرد بیتوجهی کند. واقعاً تلاش کرد. چند شبی هم همه چی آرام بود. اما یک شب که لباسش را درآورده بود تا به حمام برود آن زمزمهها شروع شدند. ابتدا صرفاً یک نجوای آهسته بود. مثل یک نفس. صدا گویی از خود آینه میآمد، مثل اینکه کسی از پشت شیشه سخن میگفت.«به من نگاه کن…» این صدای خود مگی نبود. مگی دستانش را جلوی سینه هایش گرفت تا دیده نشوند. عقبتر رفت، قلبش تند تند میتپید. احساس میکرد نمیتواند نفس بکشد.
سعی می کرد بی توجهی کند و به آینه نگاه نکد. سریع پیراهنی را برداشت و پوشید. خود را تسلی داد که وهم و خیال بوده و باید این را فراموش کند. به سختی آن شب را گذراند و خوابید. اما صبح روز بعد، وقتی که پیراهنش را در آورد تا به حمام برود دوباره صدا از پشت آینه سخن گفت.«به من نگاه کن…» . به آینه نگاه کرد. سایه بسیار واضحتر شده بود. این بار، فقط پشت شیشه ساکن نبود. حرکت میکرد، آهسته، گویی تلاش میکرد از شیشه بیرون بیاید. مگی خشکش زده بود. برهنه و بی حرکت. مگی میتوانست صورت را ببیند. زنی رنگپریده و لاغر، با چشمان تهی و موهایی تیره که مثل سایه حرکت می کرد. لبهای او تقریباً حرکت نمیکردند . اما دوباره نجوایی شنید: «نزدیکتر بیا…» وحشت قلب مگی را فشار می داد. برگشت و به سمت در دوید، اما ناگهان متوقف شد. در باز نمیشد. قفل بود. به سینه هایش نگاهی کرد و یادش آمد که پیراهن بر تن ندارد. نجواها دوباره آمدند. این بار بلندتر : «به من نگاه کن… به من نگاه کن…»
مگی احساس کرد که ذهنش در حال فروپاشی است. میخواست فریاد بزند، اما صدایش در گلویش گیر کرده بود. ناگهان سرش گیج رفت و به زمین افتاد. پس از چند دقیقه چشمانش را به سختی باز کرد. نگاهش به نگاه زنی که داخل آینه بر روی زمین دراز کشیده شده بود و لبخند میزد دوخته شد. تصویری واضح از سایه ای که سالها او را دنبال می کرد. مگی گویی مسخ زن شده باشد ایستاد و به سمت آینه رفت. همراه با او زن داخل آینه هم ایستاد. دستهای لرزانش را به سمت آینه دراز کرد، انگشتانش سطح سردی را لمس کردند. و همین که تماس گرفت، آینه تغییر شکل داد. مثل مایع. ناگهان صورت زن داخل آینه بر شیشه فشار آورد. مگی سعی کرد عقبتر برود، اما شیشه احساس عجیبی میداد، گویی او را به درون میکشید. تلاش کرد، اما آینه شروع به پیچ خوردن کرد، سطح آن مثل آب موج میزد. و سپس، پیش از اینکه بتواند فریاد بزند، آن زن از آینه بیرون آمد و وارد اتاق شد. بی توجه به مگی لباسهایش را درآورد و به سمت حمام رفت. مگی مات و مبهوت آینه بود. درون آینه دیگر تصویری نبود.
حمید رام





