ارواح تیمارستان هادامار
تیمارستان هادامار بیش از پنجاه سال است که برای همیشه بسته شده است. اما شهر هرگز این تیمارستان را فراموش نکرده بود. مردم از پیر و جوان هنوز هم دربارهی آن صحبت میکنند. در شبهای طولانی، در میان دورهمی های خانوادگی، با صدای کم و گاهی با احتیاط از داستانهایی میگویند که آنجا اتفاق افتاده بود. با جزییات فراوان از آنجا سخن می گویند. ساختمان بزرگ و دیوارهای سر به فلک کشیده شده و کفهای سنگفرش شده اش هنوز یادشان است. و البته بیماران.. من این حرفها را خیلی کنجکاوانه میشنیدم. برایم داستان آنها جذاب بود. دستکم در ابتدا. برای من همیشه مکانهای متروک جذاب بودند. جایی که ترس یکزمانی ساکن بود. جایی که فریادهای انسانها، تنها پژواکهایی در تاریخ شده بودند، و نه هشداری برای زندگی. چنین مکانهایی را دوست داشتم، با دوربینام، تنهایی را در آنها جستجو میکردم. بنابراین، یک شب مرطوب از اکتبر، وقتی آسمان خاکستری بود و باد سرد میوزید، خود را سوار بر ماشینام یافتم. جادهی غبار آلودی که به تیمارستان قدیمی میرسید. خالی و تنها بود. چراغ قوهام کاملاً شارژ شده بود. دوربینم آماده بود. و کنجکاویام؟ کنجکاویام از هر حس دیگری قویتر بود.
دروازههای جلویی تیمارستان باز بودند. نه به خاطر خوشآمدگویی، بلکه به خاطر بیاهمیتی. زنگزدگی آنها، رنگهای قهوهای و سیاه را نشان میداد. با هر وزش باد، صدای فلزی و ناخوشایندی از آنها بیرون میآمد. داخل تیمارستان، سالن اصلی مثل یک گور وسیع اما تنگ بود. بوی کپک و رطوبت فضا را پر کرده بود. اما چیز دیگری هم بود. بویی گس، مثل خونی که خشک شده بود. رنگهای پوسیده از دیوارها میریختند، مثل پوست مردار که از بدن جدا میشود. درهای بخشهای بیماران نیمهباز بودند، و هر بار که باد میوزید، آهستهآهسته فریاد میزدند. من هم آهستهآهسته راه میرفتم. با دوربینم همه چیز را ضبط میکردم. هر گوشه، هر سایه، هر نشانهی تاریخ تاریک این مکان را.
سکوت مطلق بود. سکوتی که گوشهای انسان را درد میدهد. سکوتی که انگار وزن دارد. اما جلوتذ که رفتم صدایی شنیدم. یک نجوای آهسته. مثل نفس کسی که در تاریکی کمین کرده. برای غلبه بر ترسم فریاد زدم «سلام!» . صدایم در سالن خالی طنینانداز شد و از سقف بلند برگشت. هیچ پاسخی نیامد. فقط پژواک خودم.عمیقتر پیش رفتم. تختههای چوبی کف زمین زیر وزنام فریاد میزدند. صدای غمانگیز و شکایتآمیز. هر قدمی که برمیداشتم، احساس میکردم که کسی یا چیزی مرا تماشا میکند. نجوا دوباره آمد. این بار نزدیکتر. نرمتر. انگار از داخل دیوارها بیرون میآمد. صدایی زنانه شنیدم. نازک و لرزان. مثل کسی که از پشت پارچهای صحبت میکند. «من تو را میبینم…» قلبم متوقف شد.
چراغ قوهام را به سوی راهروی تاریک گرفتم. هیچ چیز نبود. هیچ کس نبود. تنها سایههایی بودند که بر روی دیوارهای ترکخورده می رقصیدند. سپس صدای دوم را شنیدم. مردانه. عمیق. خشمگین:”نگاه نکن!” ناگهان صدای جیر جیر فلزی از طبقه بالا برخاست و من بهتزده دوربین را بلند کردم و بی دلیل عکسی گرفتم. فلش برای لحظهای راهرو را روشن کرد.برای یک چشمبههمزدن، شخصیتهایی را دیدم. عکس دیگری گرفتم. دوباره راهرو روشن شد. بیمارانی را دیدم. برخی ایستاده، برخی روی چهار دست خزیده بودند. چهرههایشان کشیده و چشمان خالی. در همان لحظهای که نور محو شد، ناپدید شدند. قلبم تند تند میزد. آرام با لکنت گفتم:”من… من فقط برای کنجکاوی آمدهام,”. یک زمزمه درست پشت سرم: “نباید اینجا می اومدی.”برگشتم. عکسی گرفتم. فلش راهرو خالی را روشن کرد. شروع کردم به عقبنشینی. زمزمهها دنبالم آمدند، اکنون همپوشانی داشتند. ده ها صدا. فریادهای با خنده آمیخته شده. برخی هم شاید گریه میکردند. برخی هم التماس . برخی نام مرا می دانستند و زمزمه میکردند. یخ زدم. نام من. به هیچکس نگفته بودم که میروم.”نه…”دوباره برگشتم و به سوی پلهها دویدم. هر پله با صدای شومی ناله می کرد. زمزمهها بلندتر شدند و دور و اطراف مرا محاصره کردند.
در طبقه بالا، راهرو و اتاق ها بیپایان به نظر می رسیدند. بسیار طولانیتر از آنچه ساختمان اجازه میداد. درها در دو طرف راهرو کنار هم قرار داشتند، نیمباز. نور از برخی اتاقها به بیرون کشیده میشد، اگرچه هیچ لامپی نبود، هیچ برقی نبود.یک در را با شک و تردید باز کردم. اتاق خالی بود، به جز تختی با بندهای محکم چرمی. بر روی دیوار، با ناخن خراشیده شده بود. زمزمهها بلندتر شدند. و مدام تکرار می کردند:”تو نفر بعدی هستی”. هوا سنگینتر شد. پایم لغزید و چراغ قوهام لرزید و افتاد و باطری هایش هر یک به طرفی پرت شدند. با عجله باتریهای یدکی را در کولهپشتی جستجو کردم. ناگهان فریادی از راهرو برخاست و من باتریها را رها کردم. صدا از درِ روبروی راهرو می آمد.در به آرامی باز شد.یک زن از آن بیرون آمد. موهایش در تارهای مرطوب آویزان بود. چشماناش کاملاً سیاه بود.
لبهایش بهطرز غیرطبیعی پهن شده و لبخند میزد. با نرمی گفت: “بیا با من. آنها منتظرند.”عقبنشینی کردم. با ترس فریاد زدم:” جلوتر نیا. کیا منتظرند؟” . به آرامی کفت: “آنهایی که ماندند.” به پشت سرش اشاره کرد. راهروی پشت سرش تغییر شکل داد. درهایی ظاهر شدند که قبلاً نبودند. سایهها جمع شدند و به شکلهای عجیبی تبدیل شدند. بیماران، نگهبانان، پزشکان. چهرههای کمرنگ، دهانهای باز، اندامهای کجشده. به آرامی پیش رفتند. تعادلم را از دست دادم . اما به سختی به اتاق دیگری رفتم و در را با شدت بستم. بر روی تخت، دوربین من آماده عکاسی بود. لنز به سوی من نشانهرفته بود. من آن را اینجا نگذاشته بودم. یک زمزمه: “آنها همه چیز را میبینند.”
به بیرون اتاق دویدم. درها در جاهای غیرممکن ظاهر میشدند. راهروها به ابتدای خود باز میگشتند. انگار ساختمان زنده بود، نفس میکشید. دیوارها تغییر شکل میدادند.از جایی بالاتر، صدایی آشنا ندا داد:”مت…” قلبم لرزید. صدای آلیزا، دختر همسایه بود. او ده سال پیش مرده بود. تایستادم و به آرامی وارد سالن اصلی شدم. لوستر تاب میخورد. غبار از سقف ریزش میکرد. میتوانستم صدها شخصیت سایهای را در گوشهها بشمارم، درست فراتر از نور، خمشده. گروه زمزمهکنندگان پرسیدند: “چرا اینجایی؟” .. گفتم: “من… میخواستم ببینم” .. همپوشان، نامفهوم و در عین حال واضح:”چی رو ببینی؟”.. در حالیکه اطراف را نشان می دادم گفتم: “تیمارستان” .. یک شخصیت جلو آمد. پزشک بود. روپوش بلندی بر تنش زار میزد، لکهدار از خونهای خشک. دهانش بیش از حد باز بود.
گفت: “باید برویی. میری یا میمانی؟”برگشتم. هر خروجی که به یاد داشتم ناپدید شده بودند. تنها دیوارها باقی مانده بودند و تنهایک اتاق در انتهای راهرو. یک اتاق کوچک با چندین تخت کودک، صندلی، کمد. آلیزا روی صندلی نشسته بود. دقیقاً همانطور که یادم بود. زمزمه کردم: “چرا؟.. چرا اینجایی؟”پاسخ نداد. سرش بهطرز غیرطبیعی کج شد، مثل یک عروسک. پشت سرش، دیوار به سایهها حل شد. شخصیتها یک به یک بیرون میآمدند. بیماران، پزشکان، اشکالی که نمیتوانستم درک کنم. صدایی پشت سرم گفت:”آنها میمانند چون ما آنها را یادمیآوریم”.
برگشتم. پزشک بود. آرام پیش میرفت. آهسته گفت:”تو میخواستی ترس را کاوش کنی و اکنون… ترس تو را کاوش میکند.”.. به ناگاه سایهها طغیان کردند. نزدیک شدند، زمزمه میکردند، میخندیدند، میگریستند. هوا غلیظ و سنگین تر شد. ریههایم سوختند. دست دراز کردم به سوی دری. اما دری آنجا نبود. آلیزا جلویم ایستاد. چشماناش اکنون سیاه بود، خالی. لبخند زد. زمزمه کرد:”با ما بمان,” . رویم را برگرداندم. به سرعت می دویدم. کف اتاق آه می کشید. هر دری که از آن گذشته بودم، هر راهرو، به همان اتاق باز میگشت. سایهها اکنون سریعتر حرکت میکردند، دور و اطراف مرا احاظه کرده بودند.و آن زمزمهها… تنها در گوشهای من نبودند. در ذهن من بودند، تکرار میشدند:
“تو بعدی هستی. تو بعدی هستی. تو بعدی هستی.”بر روی کف راهرو افتادم. سایهها جمع شدند، چیزی بزرگ، خمیده و غیرممکن را تشکیل دادند. صورتشان بر روی دیوار کشیده می شدند و به من بلند بلند میخندیدند. نمیتوانستم حرکت کنم. نمیتوانستم نفس بکشم. زمزمهها مرا فرو بردند. از پاهایم مرا کشان کشان به سمت اتاقی بردند. مرا بر روی صندلی چوبی نشاندند. دست و پاهایم را با بندهای چرمی بستند. فریادهایم که به انتها رسید. صدایی نرم، صبورانه، آشنا از میان هرجومرج عبور کرد.”مت…”. آخرین چیزی که قبل از آنکه تاریکی مرا کاملاً فرو ببرد دیدم، آلیزا بود، ایستاده روبرویم، لبخند میزد. و سپس… سکوت…
نویسنده: حمید رام





