پلــــــه‌هـا

نفس های تند و محکمِ زن از کنارش رد شد. از بالا که می‌آمده بود دیده بودش. صورت ِ چهارگوش،پر چروک و نگاه تندش که انگار به هیچ کس نگاه نمی کرد به هیچ چیز. اولین بار نبود که انگار این پله ها را می دید که مارپیچ از وسط ِ باغ ها می خزید و بالا می رفت.نفس ها که چند پله ی دیگر پایین رفت، برگشت و نگاهش کرد. خودش را معطل ِ جانور پنهانی لای برگ‌ها کرده بود که زن، ناشناس، صورت پر اشکش را نبیند و به دشواری، هق هقش را خورده بود.

حالا زن را می دید که پایین می رفت؛ نه انگار که از پشت می بیندش. صورت ِ‌ جدی ِ زن را می دید که به هیچ کس نگاه نمی کرد؛ به هیچ چیز. این که داشت می رفت با آن که آمده بود، فقط یک جفت سینه ی بزرگ ِ افتاده فرق داشت؛ وگرنه صورتش همچنان انگار بود، از پشت سرِ هم، بی اعتنا، بود.چشم از رفتن برداشت و هق هقش را از سر گرفت. هرچند هیچ کس، حتی بچه های این روستا. یک پسر شش هفت ساله‌ی شهری را چندان جدی نگرفته بودند. اما او دلش به حال خودش، بچه شهری ِ تمیزِ بی دست و پا، خیلی سوخته بود. وقتی خواهر کوچولوی سه ساله‌ی احمد، با کف ِ دست، زده بود توی صورت ِ سگ.

و سگ ، کنار رفته بود بی آزار، مثل گربه ای؛ و مادر احمد توی صورت‌اش خندیده بود که: « ترسیدی؟! ترس نداره که… » و باز خندیده بود.

و حالا گریه‌اش با خودش باید می بود. به پله های رو به بالا نگاه کرد. مثل ِ خواب هایش انگار تمام شدنی نبودند و انگار کش می آمدند. سنگین و دور..

روز باشکوه

error: Content is protected !!
پیمایش به بالا