“رویا” زنی بدون رویا
همین طورها ست که زندگی آدم یک دفعه روی دیگرش را نشان می دهد. درست مثل روزهای بهاری که دچار ِآفتابی و ناگهان ابرهای تیره آسمان را پر می کنند و باران امان ات نمی دهد. زندگی رویا همین طور یک روز سبز بهاری دگرگون شد؛ هوای خودش خوب بود نشسته بود روی هره پنجره آشپزخانه برگ های زرد شمعدانی را می چید که عباس درب ورودی را باز کرد و در چارچوب در ایستاد و بدون مقدمه گفت : می خوام طلاقت بدم.رویا دستش نگرفت به گلدان شمعدانی که بشکند اما در وجودش صدای ترک خوردن را حس کرد. نمی دانست چرا نپرسید چرا آن قدرها هم سربه زیر و مطیع نبود اما دلش لرزید می دانست در 37 سالگی مطلقه شدن یعنی چه. با دختر بچه ای 10 ساله.
عباس مغرور و بی اعتنا روی صندلی ای که پشت به رویا می شد نشست به چشم های رویا نگاه نکرد که تاثیر تَرکی که روح اش برداشته بود را ببیند و تصمیم اش را تغییر دهد. گفت که مهریه اش را می دهد و نگین را هم می تواند نگه دارد.یک ماه نشده از هم جدا شدن ، عباس به قاضی گفته بود که تفاهم ندارند اما همان روز سبز بهاری به رویا گفت می خواهد جوانی کند تا حالا جوانی نکرده است.رویا حالا در آپارتمان 40 متری جنوب شهر که پول رهن اش را با قرض و قوله جور کرده با نگین 15 ساله زندگی می کند. عباس ماهی 150 هزار تومان نفقه دخترش را می دهد و هر سه ماه یک سکه مهریه را .
چند ماه دیگر سکه های مهریه تمام می شوند. روز خواستگاری مادر داماد مصرانه می خواست که تعداد سکه ها را کم کند و مادرعروس قبول نمی کرد انگار به دلش افتاده بود که 10 سال بعد فیل عباس یاد هندستون می کند و مهریه، حداقل واقعیت تلخ زندگی رویا را کمی تضمین می کند .رویا حالا بیکار است ، تحریم و تورم و هزار مصیبت دیگر دو شرکت قبلی اش را ورشکست کرده و او بیکار شده آن قدر پول به کاریابی ها داده و نتیجه نگرفته که دیگر حاضر نیست برای کار سراغ شان برود. از دوست و آشنا جویای کار است. با دختری که هر روز بزرگ تر می شود و زندگی سستی که فردایش معلوم نیست رویای ندارد.
تَرک های روح اش هر روز راه باز می کنند و هر کسی می خواهد سر و سراغ مردش را بگیرد بزرگ تر می شوند.رویا تمام پنج سال گذشته را با بغض خوابیده و بیدار شده از کس و ناکس غریبه و آشنا طعنه شنیده، تحقیر شده و تا می توانسته متارکه اش را پنهان کرده، عباس حالا پشیمان شده و می خواهد دوباره زندگی اش را با رویا بسازد جوانی اش را کرده و فهمیده از جوانی کردن چیزی عایدش نمی شود، ولی رویا غذای بالا آورده را دوباره نمی خورد . بغض هایش عادت شده اند یاد گرفته چطور بدون مردش زندگی کند و با اندوهی بی پایان روزها را بگذراند.
به ازدواج مجدد هم اصلا فکر نمی کند ؛ می گوید دردسرهایم بیشتر می شود …رویا همیشه نگران است نگران فریبا دوست اش که این همه به شوهرش وابسته است و فکر می کند اگر یک روز این اتفاق در خانه او را بزند سرنوشت فریبا که با یک سکه زن فریبرز شد چه می شود . فریبا از سر عشق تمام ارثیه خانه پدری اش را به فریبرز سپرد و حتا یک حلقه ساده ازدواج هم نخرید. بدون پس انداز بدون مهریه …رویا همیشه به این زن ها فکر می کند و نمی خواهد یادش بماند که چند ماه دیگر که سکه های مهریه به پایان رسید قرار است چطور زندگی کند با دختری که هر روز چیز تازه ای می خواهد و حتما قرار است رویا های زندگی اش را با مادرش واقعی کند…
فاطمه شریفنژاد





