در روزگار کنونی که تنشها میان ایالات متحده و جمهوری اسلامی ایران بار دیگر به سطحی خطرناک رسیدهاند، طرح یک پرسش ساده اما تعیینکننده ضروری است: آیا صبر و انتظار دولتِ متقابل برای تغییرِ رفتارِ حاکمان ایران میتواند راهحلِ مؤثری باشد؟ تجربهٔ تاریخی نیمهٔ نخست سدهٔ بیستم اروپا، بهویژه فروپاشیِ نازیسم در آستانهٔ پایان جنگ جهانی دوم، درسی سخت اما آموزنده برای سیاستمداران امروز دارد. آنچه باید مورد توجه قرار گیرد نه صرفاً مقایسهٔ رویدادها، بلکه شناختِ ویژگیهای روانی و ساختاری گروههای رادیکال در راسِ ماشینهای دولتی و پیامدهای بالقوهٔ امید به اصلاحِ تدریجیِ رفتارِ آنان است.
چرا تاریخِ آلمانِ 1945 الگوست؟
آخرین روزهای رایش سوم تصویری عبرتآموز از ترکیبِ اقتدارگرایی، تعصّب ایدئولوژیک و پافشاری بر ایدۀ «نبرد تا آخرین نفس» عرضه میکنند. رهبران نازی، حتی در مواجهه با شکستِ قریبالوقوع، از واقعیتِ نظامی و انسانی فاصله گرفتند و اولویت را به حفظِ ایدئولوژیِ خود و نابودیِ مخالفان گذاشتند. این پافشاریِ خودویرانگر تا حدی ریشه در عناصر روانشناختیِ جمعی، ساختارهای اقتدارگرایانهٔ حزبی-نظامی و نیز منافعِ کوتاهمدتِ حلقاتِ قدرتمند داشت. سه ویژگی محوری را میتوان برشمرد:
- بریدگی از واقعیت: رهبران رادیکال بهجای انطباق با وضعیتِ واقعی، روایتهایی جایگزین تولید میکنند که شکست را توجیه یا حتی غرورآمیز جلوه میدهد.
- ایمان به اعجاز و تقدیرگرایی: باور به سرنوشتِ مافوقِ طبیعی یا تاریخی که شکست را ناممکن یا موقتی میسازد.
- سرکوب و خشونتِ تشدیدشونده: آمادهبودن برای هزینهدادنِ گسترده، حتی اگر به قیمتِ نابودیِ زیرساختها و جان مردم تمام شود.
این سه ویژگی باعث شد که امیدِ جامعهٔ بینالمللی به اصلاحِ تدریجیِ رژیمِ نازی بیپاسخ بماند و در نهایت تنها مداخلهٔ نظامیِ قاطع توانست دستگاهِ سرکوب را متوقف کند.
تشابهِ محتمل میان برخی الگوهای رفتاریِ بخشی از حاکمیتِ کنونی ایران و نمونهٔ تاریخیِ آلمانِ نازی، نه در معنای تساویِ محتواییِ ایدئولوژیک، بلکه بهعنوان مشابهتی در ساختارهای روانی و مکانیسمهای سیاسی قابل بررسی است. نکاتِ قابل توجه
- شکافِ رهبری: در ایران شکافی میان «سیاستمداران» و «متعصّبان» و «مردم» وجود دارد؛ شکافی که میتواند به بنبستِ تصمیمگیری و تقویتِ گروههای رادیکال منجر شود.
- نفوذِ نهادهای نظامی-امنیتی: حضورِ فرماندهان و افسران پیشینِ قوای نظامی و اطلاعاتی در مناصبِ قدرت، که پیشینهای از سختگیری و رویکردهای امنیتی دارند، میتواند میل به سرسختی و ردّ هرگونه مصالحه را افزایش دهد.
- روایتِ اِبرقدرتستیز و دفاع از استقلال: روایتهایی که هر خواستهی حق مردم را فتنه و اقدامِ خارجی را بهعنوان تهاجم و هر نظمِ بینالمللی را توطئهای علیه هویتِ ملی جلوه میدهند، ابزارِ مؤثری برای بسیجِ احساساتِ مردم متعصبِ عقبمانده و درمانده در جهتِ مقاومتِ تشدیدشدهاند.
این مؤلفهها، در قالبِ یک ترکیبِ خودتضمینکننده، میتوانند سیاستِ خارجیِ جمهوری اسلامی را بهسویِ گزینههای خطرناکتر سوق دهند؛ زیرا گروههای متعصّبِ احمق نسبت به پیامدهای بلندمدتِ اقتصادی-اجتماعی کمتر حساساند و هزینههای انسانی را ولو به نابودی تمام ایران برای حفظِ ایدئولوژی توجیه میکنند.
پیامدهای صبر و انتظار در سیاست خارجی
انتظار برای تغییرِ رفتارِ رژیم بر پایهٔ امید به ظهورِ واقعگرایانی که حاضر به مصالحهاند، در شرایطی که گروههای سختگیر کنترلِ تصمیمگیری را بهدست دارند، با ریسکهای جدی همراه است:
- تقویتِ فضا برای فشار داخلی کمتر: هر چه زمان بگذرد و واکنشِ بینالمللی ضعیف یا نامتقارن بهنظر آید، عناصر رادیکال قادر خواهند شد پایههای داخلیِ خود را تقویت کنند و مشروعیتِ مقاومت و ایجاد ترس و ناامیدی در دل مردم را بازتولید کنند.
- از دست رفتنِ پنجرهٔ فرصتِ دیپلماتیک: فرصتهای حساس برای مذاکره و گرفتن امتیاز معمولاً زمانی محدودند؛ تأخیر ممکن است سبب از میان رفتنِ اهرمها و گزینههای دیپلماتیک شود.
- هزینههای انسانی و منطقهای افزایشیافته: تأخیر در برخوردِ قاطع میتواند به همین ترتیب به افزایشِ تلفات، گسترشِ درگیری به دیگر بازیگران منطقهای و تشدیدِ بحرانهای بشری منتهی شود.
- تقویتِ رویکردهای انتقامجویانه و نمادین: مواجهه با قدرتمندانِ متعصّب اغلب به واکنشهای نمادین و کلامیِ شدید میانجامد که فضا را برای حل و فصل منطقی سختتر میکند.
درسهای گرفتهشده از تاریخِ اروپا نشان میدهد که امیدِ صرف به تغییر در رأسِ رژیمهای اقتدارگرا ممکن است توهمی خطرناک باشد؛ تغییراتی که «خود به خود» حاصل شوند، اغلب دیر یا ناقص خواهند بود.
برای تولید یک تحلیل متوازن باید تفاوتهای مهم میان موردِ تاریخی آلمان و وضعیتِ ایران امروز را نیز در نظر گرفت:
- ماهیتِ ایدئولوژیک و اهدافِ رژیم: نازیسم ایدئولوژیِ نسلکشی و تسلط نژادی داشت؛ جمهوری اسلامی مبتنی بر ایدئولوژیِ سیاسی-دینی است که هرچند سرکوبگر و ایدئولوژیک است، اما ساختارها، اهداف و مرزبندیهای متفاوتی دارد. همین تفاوت نشان از رژیمی دارد که خطرناک تر از نازیسم خواهد بود .
- وضعِ بینالمللی و توانمندیهای نظامی: نظمِ بینالمللی امروز، توانمندیهای نظامی و ابزارهای کنترل بحران تفاوتهای بنیادین با 1945 دارند؛ وجود بازیگران منطقهای فعال، ابزارهای تحریمی و ارتباطات جهانی مسیرهای واکنش را متنوعتر کردهاند.
- نقشِ جامعهٔ مدنی و اطلاعات: چرخهٔ اطلاعاتی جهانی و امکانِ بازتابِ سریعِ سرکوبها و رفتار رژیم، متفاوت از فضای اطلاعاتیِ بستهٔ دههٔ 1940 است؛ این امر میتواند فشارِ بینالمللی و داخلی را تسهیل یا تغییر دهد. که متاسفانه اروپا در این مورد چشمان خود را کاملا بسته است.
با این همه، این تفاوتها دلیلِ بیاعتبار کردنِ شباهتِ ساختاری نیستند؛ بلکه نشان میدهند که درسِ تاریخی باید با دقت بررسی شود و سیاستها ترکیبی از واکنشِ قاطع نظامی و بهرهگیری از ابزارهای غیرنظامیِ فشار (تحریمهای هدفمند، دیپلماسی منطقهای، حمایت از رسانهها و جامعهٔ مدنی) را دربرگیرد. واکنش به رژیمهای متعصّب همیشه دارای وجوهِ اخلاقی پیچیدهای است: تعادل میان جلوگیری از تجاوز نشان دادن عملیات نظامی که تنها هدف آنها سرنگونی رژیمی دیکتاتور است ، حفظ جان غیرنظامیان و احترام به حق حاکمیت ملی دشوار است. در عین حال، تاریخ نشان میدهد که تعللِ اخلاقی (انتظار برای «خودی» شدنِ تغییر) میتواند به گسترش رنج و قربانیان بیشتر بینجامد. از این رو، ترکیبی از فشارِ قانونیِ بینالمللی، استفاده از مراجع حقوقی و حفظِ شفافیت در اقدامات نظامی ضروری است
تجربهٔ شکستناپذیریِ ظاهریِ نازیها تا واپسین لحظاتِ جنگ جهانی دوم آموزهای روشن دارد: تعصّبِ راسخ در میان حلقههای قدرت میتواند فرآیندی خودویرانگر اما پرهزینه برای دیگران ایجاد کند و امید به اصلاحِ خودبهخودی معمولاً گمراهکننده است. در مواجهه با ایران امروز، سیاستِ صبر و انتظار، بهویژه هنگامی که گروههای متعصّب نفوذِ مهمی در تصمیمگیری دارند، حاوی ریسکهای چشمگیر است. بهترین رویکرد، ترکیبی از فشارِ هدفمند نظامی، دیپلماسی فعالِ منطقهای، حفاظت از غیرنظامیان و آمادهسازیِ جامع برای سناریوهای مختلف است تا از تکرارِ عبرتآمیز تاریخ جلوگیری شود. ایران شایستهی بهترینهاست.





