اولین چیزی که مردم در مورد آرتور ویل متوجه شدند این بود که او همیشه چقدر آرام به نظر می رسد. آهسته حرف میزند، آهسته حرکت میکند، و بیش از آنکه حرف بزند گوش میدهد. در یک اتاق شلوغ حضور او تقریباً نامرئی بود، نوعی سکوت که دیگران به طور غریزی به آن اعتماد داشتند. همسایه ها و همکارانش، او را صبور و مودب توصیف میکنند. صاحبخانه او می گوید که او قابل اعتمادترین مستاجر در ساختمان است.

هیچ کس هرگز او را خطرناک توصیف نکرد. آرتور در آپارتمانی باریک در بالای یک نانوایی، در خیابانی آرام زندگی میکند که بوی نان هر روز صبح از میان راه پله هایش عبور کرده و به آشپزخانه او می رسد. زندگی او از روال بسیار دقیقی پیروی می کند که گویی از سال ها قبل، در یک تقویم نوشته شده است. ساعت شش از خواب بیدار میشود، کنار پنجره قهوه می نوشد و در حالی که شهر به آرامی زیر پای او بیدار می شود، خبرها را می خواند.

ساعت هشت به سر کار میرود. ساعت شش به خانه می آید. ساعت ده هم، چراغ ها خاموش می شود.

این یک زندگی بسیار معمولی بود که هیچ کس هرگز فکر نمی کرد چیزی آن را زیر سوال ببرد.

اما در یک عصر سرد پنجشنبه در ماه نوامبر، چیزی این روال عادی را قطع کرد.

آرتور پشت میز آشپزخانه کوچکش نشسته بود و رمانی با جلد شومیز قهوه ای رنگی را می خواند که کسی در خانه اش را زد.

تق تق مودبانه.

سه ضربه محکم.

آرتور کتاب را بست و گوش داد.

باز هم صدای در زدن آمد.

ایستاد، آستین ژاکتش را صاف کرد و به سمت در رفت. از سوراخ چشمی مردی را با کت خاکستری دید که در راهرو ایستاده بود. مرد یک کیف چرمی زیر بغلش گرفته بود و حالت کمی جدی داشت.

آرتور در را باز کرد.

“بله ؟”

مرد آسوده به نظر میرسید.

“آقای ویل؟”

“بله.”

“نام من دنیل مرسر است.” آن مرد نشان پلیسی را که در دستش داشت را نشان داد.

آرتور نشان را گرفت و قبل از پس دادن آن را با آرامش بررسی کرد.

“چگونه می توانم به شما کمک کنم، افسر مرسر؟”

“می خواهم چند سوال از شما بپرسم.”

آرتور کنار رفت.

“البته.”

مرسر با احتیاط وارد شد، همان کاری که افسران، اغلب وقتی مطمئن نیستند و وارد جایی جدید می شوند را انجام داد. آپارتمان بی لک بود. کتابها مرتب روی قفسه ها چیده شده بودند، پیشخوان آشپزخانه تمیز بود و هوا بوی ضعیفی از چای میداد.

هیچ چیز در مورد این مکان مشکلی را نشان نمی دهد.

مرسر گفت: “آپارتمان دنجی دارید”

“متشکرم.”

آرتور به سمت صندلی پشت میز آشپزخانه اشاره کرد.

“لطفا.”

مرسر نشست. آرتور چای را در دو فنجان ریخت و یکی را جلوی او گذاشت.

آرتور پرسید: “شکر؟”

“نه، متشکرم.”

آرتور رو به روی او نشست.

او به آرامی گفت، “به نظر می رسد مشکلی هست.”

مرسر پوشه را باز کرد.

“مردی به نام ویکتور هالپرن امروز صبح مرده پیدا شد.”

بیان آرتور تغییر نکرد.

“از شنیدن آن متاسفم.”

“آیا او را می شناختید؟”

آرتور لحظه ای اندیشید و گفت: “نامش آشنا به نظر می رسد.”

مرسر واکنش او را به دقت زیر نظر داشت. با مکثی گفت: “او صاحب چندین شرکت وارداتی بود.”

آرتو آهی کشید و سری تکان داد و گفت:

“بله. من معتقدم ممکن است نام او را در اسناد مالی دیده باشم.”

مرسر به عقب تکیه داد.

“مطمئنید فقط همین هست؟.”

“چطور؟”

“چون آقای هالپرن به قتل رسیده.”

آرتور دستهایش را به پیشانی اش زد.

“این مایه تاسف است.”

مرسر منتظر واکنش عجیبی بود. وقتی چیزی دستگیرش نشد، ادامه داد.

“دلیل حضور من در اینجا این است که نام شما در سوابق تلفن او پیدا شده است.”

آرتور سرش را کمی کج کرد.

“در چه زمینه ای؟”

“سه روز پیش با او تماس گرفتید.”

آرتور با آرامش گفت:

“ممکن است.”

مرسر به جلو خم شد و گفت: “ هیچی یادتون نمیاد؟”

آرتور پاسخ داد: “من تماس های زیادی برقرار می کنم.”

مرسر عکسی را روی میز لغزاند.

تصویر ویکتور هالپرن با لبخند یَخِ کسی که عادت داشت برای مجلات تجاری ژست بگیرد بود. ، آرتور به عکس خیره شد .

“مرسر گفت که او در دفتر خانه اش مورد اصابت گلوله قرار گرفته است.

آرتور نگاهی کوتاه به عکس انداخت.

“این باید برای خانواده او ترسناک بوده باشد.”

مرسر: “او کسی را نداشت.”

آرتور آهسته سری تکان داد و گفت: “متاسفم.”

مرسر به آرامی روی میز ضربه ای زد.

“پس چرا با او تماس گرفتید؟”

آرتور با آرامش چایش را جرعه جرعه نوشید و گفت:

“لابُد، سئله کاری .”

“چه نوع کسب و کاری؟”

آرتور فنجان را پایین گذاشت.

“من به عنوان مشاور مالی کار می کنم. گاهی اوقات مشتریان از من می خواهند که تراکنش های خاصی را تأیید کنم.”

“و آقای هالپرن یکی از آن معاملات بود؟”

آرتور بلند شد و به سمت کیفی که در گوشه اتاق روی میزی کوچک بود رفت و دفترچه ای را از درونش برداشت و در حالی که صفحاتش را ورق میزد برگشت و نشست. بر روی صفحه ای متمکز شد و گفت

“بله.”

چشمان مرسر کمی تنگ شد.

“چه نوع معامله ای؟”

لحن آرتور ملایم باقی ماند.

“از نوعی که کاملاً منطقی نیست.”

مرسر به جلو خم شد.

“توضیح دهید.”

آرتور بخار برخاسته از چایش را نگاه کرد.

او گفت “اعداد داستان می گویند. “اکثر مردم فکر می کنند حسابداری در مورد ریاضیات است.

مرسر: ”نیست؟

آرتور : “نیست. این در مورد الگوها است.”

مرسر چیزی نگفت.

آرتور ادامه داد،: “وقتی الگوها می شکنند، معمولاً چیز جالبی پشت آنها پنهان می شود.”

“و چه چیزی پشت هالپرن پنهان شده بود؟”

آرتور نگاهش با نگاه مرسر دوخته شد.

“مقدار زیادی پول.”

مرسر با کنجکاوی پرسید: “پول غیرقانونی؟”

آرتور شانه های کوچکی بالا انداخت.

“این به تعریف شما بستگی دارد.”

مرسر پوشه را ورق زد.

“اینجا اطلاعاتی دارم درباره صدها نفر که از طریق شرکت های پوسته حرکت میکنند. درباره حسابهای فراساحلی. انتقال هایی که ناپدید می شوند و دوباره ظاهر می شوند.”

آرتور، آرام گفت.: “بله، آشنا به نظر می رسد.”

“پس شما با او صحبت کردید.”

“بله.”

“درباره پول؟”

“بله.”

صدای مرسر کمی سخت شد.

“و سه روز بعد او مرده است.”

آرتور پاسخی نداد.

در عوض از روی میز بلند شد و به سمت پنجره رفت. بیرون باران دوباره شروع به باریدن کرده بود و شیشه را با خطوط نازک نقره ای رگه می زد.

آرتور به آرامی گفت: “جالب است، چقدر مردم تصور می کنند که نزدیکی دلالت بر گناه دارد.”

مرسر او را با دقت تماشا کرد.

“شما آخرین کسی بودید که با او صحبت کردید.”

آرتور چرخید.

“این هم زمانی، تاسف بار است.”

مرسر ایستاد.

“دیشب کجا بودید؟”

“در خانه.”

“کسی آن را تایید می کند؟”

آرتور لبخند کمرنگی زد.

“من تنها زندگی می کنم.”

مرسر آهی کشید.

“این خیلی جالب نیست.”

آرتور به طرف میز برگشت.

“منم تصور می کنم نیست.”

مرسر پوشه را بست.

“آقای واله، من با شما صادق خواهم بود.”

آرتور: “من از صداقت قدردانی می کنم.”

مرسر: “این وضعیت خیلی بد به نظر می رسد.”

آرتور سری تکان داد.

“می فهمم.”

مرسر ادامه داد: “اما مشکل اینجاست که تو شبیه قاتل نیستی.”

آرتور کنجکاو به نظر میرسد.

“قاتل چه شکلی است؟”

مرسر جواب نداد.

یک لحظه اتاق به جز صدای باران ساکت شد.

سپس آرتور به آرامی گفت، “افسر مرسر، می توانم از شما یک سوال بپرسم؟”

“بفرمایید.”

“واقعا چرا تنها اومدی اینجا؟”

مرسر اخم کرد.

“منظورت چیه؟”

آرتور با ملایمت اشاره کرد.

“شما در حال تحقیق در مورد قتلی هستید که به مبالغ هنگفتی مرتبط است. با این حال شما بدون پشتیبان آمدید.”

مرسر تردید کرد.

صدای آرتور آرام ماند.

“این کار شما دو احتمال را در ذهن من شکل میدهد.”

“یا شما معتقدید که من هیچکاره هستم.”

مرسر دستانش را روی هم گذاشت.

“یا؟”

آرتور مستقیم به او نگاه کرد.

“یا شما معتقدید که چیز بسیار خطرناک تری در کار است.”

مرسر چیزی نگفت.

آرتور ادامه داد.

“به من بگو، افسر مرسر… چه کسی این پرونده را به شما محول کرد؟”

بیان مرسر سخت شد.

“چرا این مهم است؟”

آرتور دوباره دستهایش را به هم زد.

“چون پول ویکتور هالپرن به او تعلق نداشت.”

مرسر احساس کرد که سرمای زیادی روی ستون فقراتش می خزد.

“برای کی بود؟”

پاسخ آرتور به آرامی آمد.

“افرادی که تحقیقات را دوست ندارند.”

باران بیرون شدت گرفت و به پنجره ها کوبید.

مرسر به او خیره شد.

“شما می گویید هالپرن در حال پولشویی بود.”

“بله.”

“برای چه کسی؟”

آرتور مکث کرد.

بعد چیزی گفت که چشمان مرسر را گشاد کرد.

“برای همان افرادی که به زودی متوجه خواهند شد که شما زیاد سؤال می پرسید.”

اتاق ناگهان خیلی کوچکتر شد.

مرسر نگاهی به در انداخت.

“شما به من می گویید که من در خطر هستم.”

آرتور سرش را کمی تکان داد.

“بله.”

“و شما این را می دانید چگونه؟”

آرتور دوباره فنجان چای خود را بلند کرد.

“همانطور که به هالپرن. هشدار دادم”

مرسر به جلو خم شد.

“و بعدش درگذشت.”

آرتور با آرامش به چشمانش خیره شد.

“بله.”

سکوت طولانی شد.

سرانجام مرسر سوالی را پرسید که از آن اجتناب می کرد.

“تو او را کشتی؟”

آرتور جُرعِه ای آهسته چای نوشید.

سپس فنجان را پایین گذاشت.

به آرامی گفت: “نه،”

مرسر منتظر ماند.

“اما،” آرتور به آرامی اضافه کرد، “به او گفتم اگر از همکاری امتناع کند چه اتفاقی می افتد.”

مرسر اخم کرد.

“با چه کسی همکاری کند؟”

صدای آرتور به زحمت از یک زمزمه بالاتر رفت.

“با من.”

باران بیرون همچنان می بارید.

مرسر ناگهان چیزی فهمید که نبض او را تند کرد.

“شما یک حسابدار نیستید.”

لبخند کمرنگ آرتور برگشت.

“نه.”

“پس تو کی هستی؟”

آرتور ایستاد و به طرف در راه افتاد.

آن را باز کرد و به عقب نگاه کرد.

“من کسی هستم که مشکلات را بی سر و صدا حل می کنم.”

مرسر روی صندلی خود یخ زده ماند.

او به آرامی گفت: “آقای ویل!”

آرتور مکث کرد.

“چه کسی او را کشت؟”

آرتور لحظه ای به این سؤال فکر کرد.

بعد با خونسردی گفت: من از آن دسته از افرادی که هرگز صدای خود را بلند نمی کنند خوشم می آید.

و سپس پا به راهرو گذاشت و در را پشت سرش بست و مرسر را با این احساس ناراحت کننده تنها گذاشت که مردی که به تازگی از او بازجویی کرده بود تنها یک مظنون نبود.

او چیزی به مراتب پیچیده تر بود و به مراتب خطرناکتر…

داستان آینه‌ی آپارتمان خیابان جرج هیل

error: Content is protected !!
پیمایش به بالا