داستان روز

آستیاگ و کوروش کبیر

در زمان‌های بسیار دور، شاهزاده کوچکی در ایران زندگی می‌کرد که نامش کوروش بود. او مانند بسیاری از شاهزادگان دیگر مورد نوازش و لوس شدن قرار نگرفت. اگرچه پدرش پادشاه بود، کوروش مانند پسر یک مرد عادی تربیت شد. او می‌دانست چگونه با دستانش کار کند. فقط ساده‌ترین غذاها را می‌خورد. روی تخت سفت می‌خوابید. […]

آستیاگ و کوروش کبیر بیشتر بخوانید »

داستان قایق کوچک

گفتم ازت نخواستم بری. این ایدهٔ خودت بود؛ و اگر نمی‌خواستی پاهایت خیس شود، عزیزم، نباید سوار می‌شدی. من تو را به داخل آب هل ندادم، تو را از روستا یا مزرعه یا خرابهٔ حومهٔ شهر بیرون نیاوردم و در قایق نحس و سوراخ‌دار نگذاشتم، و حالا آب تا مچ پایت رسیده. می‌دانم که ترسیده‌ای

داستان قایق کوچک بیشتر بخوانید »

ارواح تیمارستان هادامار

ارواح تیمارستان هادامار تیمارستان هادامار بیش از پنجاه سال است که برای همیشه بسته شده است. اما شهر هرگز این تیمارستان را فراموش نکرده بود. مردم از پیر و جوان هنوز هم درباره‌ی آن صحبت می‌کنند. در شب‌های طولانی، در میان‌ دورهمی های خانوادگی، با صدای کم و گاهی با احتیاط از داستانهایی می‌گویند که

ارواح تیمارستان هادامار بیشتر بخوانید »

روز باشکوه

روز باشکوه زن در حالی که می خندید ماجرا را برای دوستش تعریف می کرد.- اولش ازم خواست باهاش یه عکس بگیرم، گفت می خواد برای مادر پیرش بفرسته و بگه خلاصه دختر دلخواهش رو پیدا کرده، خواهش کرد دلخور نشم و قبول کنم. فقط باید کنارش می ایستادم،از این عکس های دونفره نامزدی…در یک

روز باشکوه بیشتر بخوانید »

تاج محل

تاج محـــــــــــــــــل تحمل پنهان کردن این حقیقت، توان ایستادن را از پاهایم ربوده بود. سعی کردم خونسرد باشم؛ ولی نمی‌توانستم. شقیقه‌هایم درد می‌کرد و اعصابم به هم ریخته بود. مادر نباید متوجه قضیه می‌شد. با زحمت لبخند کمرنگی را روی لبانم نشاندنم. از در نیمه باز کوچه، خودم را به پله‌ها رساندم. لحظه‌ای درنگ کردم

تاج محل بیشتر بخوانید »

“رویا” زنی بدون رویا

“رویا” زنی بدون رویا همین طورها ست که زندگی آدم یک دفعه روی دیگرش را نشان می دهد. درست مثل روزهای بهاری که دچار ِآفتابی و ناگهان ابرهای تیره آسمان را پر می کنند و باران امان ات نمی دهد. زندگی رویا همین طور یک روز سبز بهاری دگرگون شد؛ هوای خودش خوب بود نشسته

“رویا” زنی بدون رویا بیشتر بخوانید »

مردی که هرگز صدایش را بلند نکرد

اولین چیزی که مردم در مورد آرتور ویل متوجه شدند این بود که او همیشه چقدر آرام به نظر می رسد. آهسته حرف میزند، آهسته حرکت میکند، و بیش از آنکه حرف بزند گوش میدهد. در یک اتاق شلوغ حضور او تقریباً نامرئی بود، نوعی سکوت که دیگران به طور غریزی به آن اعتماد داشتند.

مردی که هرگز صدایش را بلند نکرد بیشتر بخوانید »

error: Content is protected !!
پیمایش به بالا