داستان رایگان

آستیاگ و کوروش کبیر

در زمان‌های بسیار دور، شاهزاده کوچکی در ایران زندگی می‌کرد که نامش کوروش بود. او مانند بسیاری از شاهزادگان دیگر مورد نوازش و لوس شدن قرار نگرفت. اگرچه پدرش پادشاه بود، کوروش مانند پسر یک مرد عادی تربیت شد. او می‌دانست چگونه با دستانش کار کند. فقط ساده‌ترین غذاها را می‌خورد. روی تخت سفت می‌خوابید. […]

آستیاگ و کوروش کبیر بیشتر بخوانید »

داستان قایق کوچک

گفتم ازت نخواستم بری. این ایدهٔ خودت بود؛ و اگر نمی‌خواستی پاهایت خیس شود، عزیزم، نباید سوار می‌شدی. من تو را به داخل آب هل ندادم، تو را از روستا یا مزرعه یا خرابهٔ حومهٔ شهر بیرون نیاوردم و در قایق نحس و سوراخ‌دار نگذاشتم، و حالا آب تا مچ پایت رسیده. می‌دانم که ترسیده‌ای

داستان قایق کوچک بیشتر بخوانید »

ارواح تیمارستان هادامار

ارواح تیمارستان هادامار تیمارستان هادامار بیش از پنجاه سال است که برای همیشه بسته شده است. اما شهر هرگز این تیمارستان را فراموش نکرده بود. مردم از پیر و جوان هنوز هم درباره‌ی آن صحبت می‌کنند. در شب‌های طولانی، در میان‌ دورهمی های خانوادگی، با صدای کم و گاهی با احتیاط از داستانهایی می‌گویند که

ارواح تیمارستان هادامار بیشتر بخوانید »

آینه‌ی آپارتمان خیابان جرج هیل

آینه‌ی آپارتمان خیابان جرج هیل مگی هرگز طرفدار آینه نبود. در کودکی، همیشه پیش از خواب، آینه‌ها را می‌پوشاند، متقاعد شده بود که کسی در آن طرف آینه کمین کرده و منتظر لحظه‌ی مناسبی برای ظاهر شدن است. با گذشت سال‌ها، این عادت را کنار گذاشته بود، اما در اعماق وجودش، آن بی‌قراری هنوز هم

آینه‌ی آپارتمان خیابان جرج هیل بیشتر بخوانید »

error: Content is protected !!
پیمایش به بالا