این یک داستان تلخ است که توسط خون آغشته شده است، توسط شکنجه تسخیر شده است. در زمستانی که برف روی سقفهای چوبی مثل کفن مینشست، دختری در قلعهای سرد در قلمرو مجارستان به دنیا آمد که نامش را الیزابت گذاشتند؛ دختری از خاندان باتوری، خونی که در رگهایش هم اشرافیت میدوید و هم خشونت، هم سیاست و هم جنون. قلعهی او، که بعدتر در خاطرهی مردم بیشتر شبیه یک زخم سنگی شد تا یک خانه، بر فراز تپهای میایستاد و دشتهای خاموش را نگاه میکرد؛ دشتهایی که در مه صبحگاهی، مثل دریایی بیروح از نقره و خاک دیده میشدند. از همان کودکی، در اطرافش صداهایی بود که کودک معمولی نباید بشنود: زمزمهی توطئههای خانوادگی، دعاهای تند، گریهی خدمتکاران، و خشخش زره مردانی که جهان را با شمشیر میفهمیدند. الیزابت در چنین جایی بزرگ شد، جایی که مهربانی را مثل جواهری کمیاب در صندوقچه نگه میداشتند و ترس، سادهترین ابزار تربیت بود.
میگفتند از بچگی تیزهوش است. این را همه دربارهی فرزندان خاندانهای بزرگ میگویند، اما دربارهی او انگار بیشتر به چشم میآمد؛ چون نگاهش، حتی وقتی هنوز دختری باریکاندام با موهای روشن و صورت سفید بود، انگار از چیزی عبور میکرد که دیگران نمیدیدند. او زود یاد گرفت که آدمها با لباسهایشان یکی نیستند. کشیشی که از فروتنی حرف میزد ممکن بود در دلش طمع داشته باشد، زنی که در آشپزخانه زانو میزد میتوانست شاهدی خاموش باشد، و مردی که دستکش ابریشمی میپوشید شاید در تاریکی از خون لذت ببرد. الیزابت این را فقط یاد نگرفت؛ بلعید. مثل بچهای که از روی کنجکاوی شمع را لمس میکند و بعد، با وجود سوختگی، باز هم به نور خیره میشود.زندگی اشرافزادگان در آن روزگار پر از عادتهای سرد بود. ازدواج نه عشق بود نه آرزو؛ معامله بود، مهرهای در شطرنج خوندار سیاست. الیزابت را در نوجوانی به فرنتس ناداشدی سپردند، مردی بلندبالا، جنگجو، سختچهره و مشهور به خشونت در میدان نبرد. او را «شوالیهی سیاه مجارستان» مینامیدند، و این لقب نه از لطافت که از نشانههای خون و دوده میآمد. همهی چیزهایی که دربارهی این دو نفر گفته میشد، از بیرون شبیه وصلتِ قدرت بود؛ اما درون آن، چیزی تاریکتر شکل گرفت. خانهی مشترکشان به جای آنکه محل آرامش باشد، به قفس باشکوهی تبدیل شد که در آن اقتدار، لایهلایه روی ترس نشسته بود.
فرنتس غالباً دور از خانه بود؛ جنگ، لشکرکشی، زخمیبودن، بیماری، یا هر بهانهای که مردان جنگجو برای غیبت دارند. الیزابت در قلعهها و املاک مانده بود؛ با خدمتکاران، ندیمهها، حسابداران، مباشرها و دنیایی از زنانی که زندگیشان در سکوت میگذشت و مرگشان هم اغلب در سکوت گم میشد.در آغاز، او بهعنوان بانویی نجیب شناخته میشد: منظم، اهل حساب، سختگیر در مدیریت خانه، وفادار به ظاهر آداب. اما در محوطههای دور از چشم، در اتاقهای باریک با پنجرههای بارانی، داستان دیگری رشد میکرد. مجازاتها تندتر شدند. خطاهای کوچک به کتکهای سنگین میرسیدند. خدمتکاری اگر سوزن را گم میکرد، اگر آب را دیر میآورد، اگر در نظر بانو کثیف میآمد، ممکن بود با سوزنی در پوست، با نیشگونهای خشن، با زخمهای خاموش تنبیه شود. ابتدا مردم فکر میکردند این هم از سختگیری اشراف است؛ چیزی آشنا و تحملپذیر در جهانی که فقر و اطاعت را خواهران یکدیگر میدانست. اما کمکم چیزی در این خانه بوی دیگری گرفت. نه فقط بوی رطوبت و موم شمع، بلکه بوی ترشِ خونِ خشکشده، لباسهای خیسشده، و اتاقهایی که هرگز کاملاً شسته نمیشدند.
افسانههایی که بعدها دور او بافته شدند، مثل بخار روی شیشه، هم واقعیت را میپوشاندند و هم شکلش را اغراق میکردند. مردم میگفتند الیزابت به زیبایی بیمارگونهای وسواس داشت. زنِ اشرافزادهی آن دوران باید زیبا میبود، چون زیبایی نه فقط زینت که سرمایهی اجتماعی بود. اما او از آن دسته آدمهایی نبود که زیبایی را فقط برای جلب نگاه میخواهد؛ او با آن میجنگید، آن را میپرستید، از دست رفتنش را مثل توهین شخصی تحمل نمیکرد. سالها بعد، وقتی چینهای صورتش در آینه پیداتر شدند، وقتی پوستش دیگر مثل گوشتِ سیبِ تازه زیر نور دیده نمیشد، چیزی در او ترک برداشت. همانجا بود که شایعات، مثل موشهای سیاه، از دیوارها پایین آمدند و در دل مردم دویدند: الیزابت خون میخواهد. الیزابت دختران جوان را میکشد تا جوان بماند. الیزابت در حمام خون مینشیند. الیزابت با جادوگران و زنان دانا پیمان دارد.شاید بخشهایی از این روایتها بعدها ساخته شدند تا دهشت او را افسانهای کنند، اما ترسِ مردم اغلب بر پایهی چیزی واقعی بنا میشود. او واقعاً به خدمتکارانش رحم نداشت.
زنانی از طبقات پایین و حتی خانوادههای کوچکترِ نجیبزاده، وارد قلعه شدند و دیگر بیرون نیامدند. برخی گریختند و با بدنهای کبود و زخمهای باز، در دهکدهها شهادت دادند. برخی زنده ماندند اما دیوانه شدند. برخی فقط ناپدید شدند و نامشان در دفاتر املاک به لکهای ناتمام بدل شد. یکی میگفت الیزابت میتوانست ساعتها به صورت خونآلود دختری خیره بماند، بیآنکه پلک بزند. دیگری میگفت او از فرو کردن سوزن در زیر ناخنها لذت میبرد. دیگری قسم میخورد که بانوی قلعه، با صورتی آرام و صدایی نرم، میتوانست حکم شکنجه را مثل سفارش نان بدهد.خانهی باتوری در آن سالها به جهان زیرزمینی شبیه بود که زیر پوستهی اشرافیت کار میکرد. راهروها بلند و سرد، دیوارها نمکشیده، پنجرهها عمیق و بیرحم. در زمستان باد از درزها مثل انگشتان استخوانی وارد میشد و شمعها را میلرزاند. خدمتکاران با سرهای پایین حرکت میکردند، چون در آن خانه حتی نگاهکردن ممکن بود سوءظن ایجاد کند. آشپزخانه، با دیگهای بزرگ و بوی پیاز و گوشت، آخرین نقطهی عادی جهان بود؛ اما حتی آنجا هم زمزمهها کمکم عوض شدند. زنها موقع همزدن سوپ، به هم هشدار میدادند که نزدیک بعضی اتاقها نشوند. پسرهای اصطبل هنگام عبور از زیرزمین، صلیب میکشیدند. و شبها، وقتی همهچیز خاموش میشد، گویی خود سنگها بیدار میماندند و صداها را در خود نگه میداشتند.
فرنتس، همسر الیزابت، در میانهی جنگهای عثمانی و زخمهای زمانه، بیشتر از آنکه مرد خانه باشد، مرد میدان بود. مرگ زودهنگام او در سال ۱۶۰۴، مانند برداشتهشدن تکیهگاهی از زیر سقفی سنگین بود؛ اما برای الیزابت این مرگ نه پایان که رهایی از نظارتی نیمهمبهم بود. از آن پس، قدرت واقعی در دست او افتاد. ارث، زمین، خدمتکاران، قلعهها، حسابها و نام خاندان. و وقتی قدرت بیمهار به کسی برسد که از قبل به خشونت خو گرفته، نتیجه اغلب چیزی است که زبان انسانی فقط با لرزش میتواند توصیفش کند.در این دوره است که تاریکی در روایت او چهرهای مشخصتر میگیرد. گفته میشود او برای تنبیه دختران جوان از روشهایی استفاده میکرد که هم حسابشده بودند و هم نمایشی. پوست را میسوزاندند. دهان را میبستند. برخی را در سرمای زمستان عریان رها میکردند. برخی را در حضور دیگران شکنجه میکردند تا ترس، مثل زنجیر نامرئی، به تماشاگران منتقل شود. بانو گاه خود تماشا میکرد، گاه نزدیک میشد، گاه با انگشت سفید و ظریفش زخمی را لمس میکرد، انگار مشغول بررسی پارچهای گرانقیمت باشد.
این تضاد، هولناکترین بخش اوست: اینکه هیولاهای واقعی همیشه مثل هیولا به نظر نمیرسند. گاهی صدایشان آرام است. گاهی لباسشان از همه تمیزتر است. گاهی در میان جملهای دربارهی عطر گلها، دربارهی مرگ حرف میزنند.اما تاریخ فقط فهرست جنایت نیست؛ فهرست ناظرانی هم هست که دیر بیدار میشوند. دهقانان، کشیشها، کارگزاران، خانوادههای کمقدرتترِ اشرافی، همه چیز را میدیدند و باز سکوت میکردند، چون در قلمرو قدرت، حقیقت تا وقتی معتبر است که کسی در جای بالاتری آن را تأیید کند. سالها گذشت تا سرانجام شکایتها، ناپدیدشدنها و شهادتها به گوش مقامات برسد. و زمانی که رسید، ناتوانی در انکار واقعیت آنقدر بزرگ شد که حتی اشراف هم مجبور شدند چشم باز کنند. جستوجوها آغاز شد. قلعهها بازرسی شدند. اسناد جمع شد. شاهدان بازجویی شدند. خدمتکارانی که از ترس سالها لال مانده بودند، ناگهان با سیلاب واژهها روبهرو شدند. آنچه بیرون آمد، تصویری بود از خانهای که در آن مرگ مثل خادم ثابت کار میکرد.داستانِ کشف جنایتهای الیزابت، خودش شبیه تکهتکهکردن مه با شمشیر است.
هرچه بیشتر میبینی، کمتر میخواهی دیده باشی. اتاقهایی که در آنها آثار خون بود، ابزارهایی که کاربردشان را نمیشد با نجابت توضیح داد، و شهادتهایی که جز با وحشت بیان نمیشدند. گفته میشد چندین دختر در پیرامون او کشته شدهاند؛ شمار دقیق قربانیان هرگز با قطعیت معلوم نشد و همین، افسانه را وحشیتر کرد. برای تاریخ، گاهی عدد مهمتر از حقیقت نیست، اما برای مردم عددی که در آن ابهام باشد، راهی برای بزرگتر شدن ترس است. بعضیها عدد ۳۶، بعضی ۵۰، بعضی ۸۰ یا بیشتر را تکرار کردند؛ و هر بار که عدد بالا میرفت، تصویر الیزابت هم از یک بانوی خشن به چیزی فراانسانیتر نزدیک میشد.او اما تا آخرین لحظه خود را قربانی نمیدید. چنین آدمهایی اغلب چنیناند: نمیفهمند که کجا از مرز گذشتهاند، یا میفهمند و خود را در مرکز قانونی مینشانند که خودشان ساختهاند. در ذهنش شاید همهچیز توجیه داشت. شاید خدمتکار، چون پاییندست بود، ارزش نداشت. شاید زخم، ابزار تربیت بود. شاید زیبایی، امتیازی الهی بود که باید از آن دفاع کرد. شاید قدرت یعنی همین: هرچه من بخواهم.
و همین «شاید»هاست که ترسناکاند، چون هیولا را از افسانه بیرون میکشند و به اتاق پذیرایی میآورند.محاکمهی رسمیای که بتواند او را در جایگاه عمومی فرو اندازد، هرگز به آن شکلی که مردم انتظار داشتند رخ نداد. خاندان باتوری و شبکهی قدرتی که پیرامونش بود، نمیخواستند نامِ خونِ اشراف با رسواییِ علنی آلودهتر شود. نتیجه، حصر بود؛ دیوار به جای طناب، انزوا به جای نمایش. الیزابت را در یکی از قلعههایش زندانی کردند، جایی که پنجرهها را محدود کردند، راهها را بستند و او را در اتاقی گذاشتند که زمان در آن مثل آب راکد بوی تعفن میگرفت. نه فرار، نه صحنهی دادگاه عمومی، نه اعترافی که جهان را یکباره بلرزاند. فقط سکوتی سنگین که مثل حکم نهایی روی شانههایش نشست. بعضیها میگویند تا پایان نامه مینوشت، بعضی میگویند دعا میکرد، بعضی میگویند هنوز هم فرمان میداد، حتی از پشت درهای بسته. حقیقت هرچه بود، او در تنهاییای مرد که شاید از هزار مرگ بیرونی بدتر بود، چون در آن تنهایی، دیگر کسی نبود که ترسش را به تماشا بنشیند.مرگش در ۱۶۱۴ آمد؛ بیآنکه افسانهاش بمیرد.
برعکس، تازه آغاز شد. از آن پس، الیزابت باتوری در ذهن مردم از زنی قدرتمند و خشونتورز به چیزی شبیه اسطورهی سیاه تبدیل شد: کنتسی که در خون دختران حمام میکرد تا جوان بماند، زنی که زیبایی را تا حد جنون میپرستید، بانویی که قلعهاش به دخمهی زندهها بدل شده بود. تاریخنگاران سالها بعد دربارهی واقعیت و اغراق در روایت او بحث کردند؛ بعضی گفتند بخشی از داستانها ساختهی دشمنان سیاسی یا بزرگنمایی دوران بعدی است، بعضی دیگر بر این باور ماندند که هرچند افسانهها زیاد شدهاند، هستهی جنایت انکارناپذیر است. اما برای قصه، آنچه میماند فقط سند نیست؛ اثر است. اثرِ ترس بر دیوار، اثرِ فریاد بر سنگ، اثرِ دستی که سالها به جای نوازش، تنبیه کرد.و شاید به همین دلیل است که نامش هنوز از میان مه بیرون میزند. چون الیزابت باتوری فقط یک زن تاریخی نبود؛ آینهای بود برای وحشتهای عمیقتر بشر. در او میشود هم اشرافیتِ فاسد را دید، هم قدرتِ بیپاسخگو را، هم میلِ بیمار به جاودانگی، هم خشونتی که وقتی با امتیاز و ترس و سکوت همدست شود، از هر جادویی واقعیتر میشود. قلعههایش ممکن است امروز ویرانه یا موزه باشند، اما اگر شب به اندازهی کافی سرد باشد و باد از روزنهها درست بگذرد، هنوز هم میشود تصور کرد که در یکی از آن راهروهای بلند، زنی با پیراهنی تیره و چشمانی سرد قدم میزند، گوش میدهد، مکث میکند، و با لحنی آرام، چیزی میگوید که از هر فریادی هولناکتر است.





