روز باشکوه
زن در حالی که می خندید ماجرا را برای دوستش تعریف می کرد.- اولش ازم خواست باهاش یه عکس بگیرم، گفت می خواد برای مادر پیرش بفرسته و بگه خلاصه دختر دلخواهش رو پیدا کرده، خواهش کرد دلخور نشم و قبول کنم. فقط باید کنارش می ایستادم،از این عکس های دونفره نامزدی…در یک لحظه خنده از روی لب های زن محو شد و حالت نگرانی و دلهره جایش را گرفت .- هر چه فکر می کنم بیش تر مطمئن می شم که دیوانه بود، یه دیوانه تمام عیار. راستش جوان بدی به نظر نمی آمد، وقتی گفت توی این شهر تنهاست و با کار کردن خرج تحصیلش رو در می آره.
دلم به حالش سوخت. خواست قدری نزدیک به هم بایستیم تا توی عکس صمیمی تر نشان بده،گفت اگه ممکنه دستش رو دور گردنم بیندازه و بعد ضربه نهایی رو زد.داشتم از تعجب شاخ در می آوردم، گفت جریان عکس کاملا ساختگی بوده و فقط خواسته سرصحبت رو با من باز کنه، اینکه خیلی وقته تعقیبم می کرده و دنبال فرصتی برای ابراز علاقه می گشته،باورت می شه، در عرض کم تر از دو دقیقه بهم پیشنهاد ازدواج داد. گفت من زن گمشده آرزوهاش هستم که همیشه در رویا می دیده و یک سری مزخرفات دیگه کهاصلا یادم نیست.
فکر می کردم چه اشکالی داره ، مثل عشق و ازدواج هایی که در یک لحظه شکلمی گیرند و به سرانجام می رسند. خنده دار نیست من حتی اسمش رو نمی دونستم، تا اینکه اون زن ازفاصله چند متری صداش زد. یه دختر کوچولوی خوشگل بغلش بود و با حرص نگاهمان می کرد.- حدس بزن چه اتفاقی افتاد. عاشق دل خسته و شیدای من بلافاصله رنگ و رخش رو باخت وبه تته پته افتاد و التماس کرد چیزی به زنش بروز ندم، بعد بابت عکس تشکر کرد و سراسیمه به طرف اون ها رفت. هنوزم فکر می کنم که اون یه دیوانه درست و حسابی بود …
علی قانع





