خاطرات تاجالسلطنه، یک روایت زنانه از قلب قاجار
خاطرات تاجالسلطنه یکی از انگشتشمار خاطرات زنانهای است که از دوره ناصری و دوران قاجار بهجا مانده و نشاندهندهی تجارب عمیق و واقعیتهای زندگی زنان آن زمان است. یافتن زنی چنین زباندار که بتواند بیپرده از احوال خویش بگوید و با شهامت به توصیف زندگی، روابط و چالشهایش بپردازد، امری نادر است. او بهراحتی از تلخیها، مشکلات و بیماریهایی که تجربه کرده، سخن میگوید و انتقادهایش از همسرش به نوعی پیشزمینهای از آگاهی زنانه را نشان میدهد.تاجالسلطنه در واقع میتواند بهعنوان یک پروتو-فمینیست تلقی شود.
او بهخوبی درک کرده است که زنان باید صدای خود را بیابند و در مورد حقوق و نیازهایشان اظهارنظر کنند. انتقادات او نهتنها نشاندهندهی نارضایتی از شرایط شخصیاش، بلکه نمایانگر تلاش او برای یافتن هویت و حق خود در جامعهای است که بهطور سنتی برای زنان محدودیتهایی ایجاد کرده است. بهواسطهی این نوشتار، تاجالسلطنه نهتنها صدای خود را، بلکه صدای نسلهای بسیاری از زنان معاصر خود را نیز فریاد میزند.
افسانه نجمآبادی، استاد دپارتمان مطالعات زنان دانشگاه هاروارد، در مقالهی خود با عنوان «صدایی متفاوت: تاجالسطنه»، به شرایط اجتماعی زنانی میپردازد که از اواسط قرن نوزدهم به دنبال تغییرات بنیادی در جامعه بودهاند. او بیان میکند که در این دوره، درست مانند دیگر مناطق خاورمیانه، تحولات فکری و دغدغههای اجتماعی بهطور نوینی این سوال را مطرح میکند که چگونه زنان -نیمی از جمعیت- میتوانند در جامعهای که برآمدن آن متصور بود، نقش ایفا کنند.نجمآبادی بهخصوص به خاطرات تاجالسطنه بهعنوان نخستین اثر بلند در زمینه نوشتار جدید زنان اشاره میکند که در حدود سال 1914 (1292) و در حینی که تاجالسطنه نزدیک به 30 سال داشته، نوشته شده است.
او ماهیت اتوبیوگرافیک این خاطرات را منبعی باارزش برای بررسی شکلگیری انگارههای یک زن میداند و به تضاد این ایدهها با افکار غالب آن زمان میپردازد و تنشهای درونی ناشی از شکستن مرزهای اجتماعی و اخلاقی را آشکار میسازد.نجمآبادی این اثر را نادر توصیف کرده و بر این باور است که بهعنوان یک اتوبیوگرافی، به وضوح از تاریخ اجتماعی جداست. بهعبارتی، این خاطرات از معدود نوشتههای زبان فارسی هستند که نویسنده به زندگی خود با این میزان اهمیت و ارزشی نگاه میکند. شواهد نشان میدهند که تاجالسطنه در پی الهام از رمانهای اروپایی بوده و تمایل خود را به این نحو بیان میکند: «خیلی میل داشتم مانند ویکتور هوگو یا مسیو روسو نویسندهای قابل باشم و این تاریخ را فوقالعاده شیرین و مطبوع بنویسم. اما افسوس که جز بهاحتقار و خیلی ساده نمیتوانم نوشت». این جملات نشاندهندهی آرزوها و چالشهای او در فرایند نوشتن و رواج ادبیات زنان در آن دوره است.
تاجالسلطنه در نوشتن خاطراتش بهگونهای شگفتانگیز همچون یک داستاننویس عمل کرده و به توصیف شخصیتها و تحلیل موقعیتهای اجتماعی پرداخته است. او از تفسیرهای عقلانی و روانشناختی برای بررسی تناقضات خود بهره میگیرد. نجمآبادی در تحلیل خود به دوران زندگی تاجالسلطنه اشاره میکند، دورانی که برخی زنان ایرانی از جنبشهای حق رأی در اروپا و آمریکا و اصلاحات مربوط به زنان در امپراتوری عثمانی آگاهی یافته بودند. بر اساس تفسیر نجمآبادی، زنان آن زمان با فرایند کاملاً متناقضی روبهرو بودند: آنها در تلاش برای شکستن مرزها، همزمان به پذیرش مجموعهای از الزامات بیرونی تن میدادند که بهطرز شادمانهای بر آنها تحمیل شده بود.
نجمآبادی تأکید میکند که صدای تاجالسلطنه در خاطراتش، گویای زنی است که هم طرد شده و هم دچار پشیمانی؛ ولی او هیچگاه از اعتقاداتش بهعنوان اشتباه اخلاقی یاد نمیکند. این موضوع بهویژه در جملاتش نمایان است که بر تأکید او بر درستی انگارههای جدیدش دلالت میکند. هرچند او در پایان، ابراز ندامت میکند، اما همچنان صدای شورش و خشمش در متن غالب است. این تناقض در احساسات اجتماعی و فردی او بهخوبی نشاندهندهی چالشها و کشمکشهای فکری زنانی است که در پی احقاق حق و هویت خود بودند. تاجالسلطنه با صراحت بیان میکند که باورهای تازه و انتخابهای جدیدش به او آسیب زدهاند، اما لازم به ذکر است که این اعترافات، به هیچ عنوان مانع از ابراز هویت و صدای مستقل او نمیشود.

خاطرات تاجالسلطنه در مورد ازدواج اولش، نمایانگر گفتمان اصلاحطلبی درباره ازدواج در آن دوران است. او بهوضوح بر این باور است که ازدواج باید بر اساس عشق و تفاهم باشد و بر تعهد به تکهمسری تا پایان عمر تأکید میکند. انتقادات او به ازدواجهای ترتیبدادهشده، به ویژه زمانی که دلسوزی و سعادت زوج در نظر گرفته نمیشود، شدید و صریح است. در خاطراتش به یاد میآورد که در سالهای ابتدایی ازدواج، او و شوهرش که هر دو نوجوان بودند، به بازیهای کودکانه میپرداختند، اما عمق ناراحتیاش از بیتوجهی شوهرش، که بهخصوص پس از شب عروسی شروع شده بود، به وضوح حس میشود.شوهر تاجالسلطنه، حسنخان، از خانوادههای برجسته قاجار بود و با افراد متعددی، چه زن و چه مرد، رابطه داشت. او در خاطراتش به تلافی این بیتوجهیها و خیانتها اشاره کرده و خود نیز اقدام به برقراری روابط عاشقانهای میکند.
تاجالسلطنه، مانند بسیاری از زنان همنسلش، ناچار بود انتظاراتش از ازدواج را بر اساس رفتارهای جنسی شوهرش تعدیل کند و در پی آرامش در فرزندان و دوستیهای نزدیک با خواهران و دوستانش باشد.او در یادداشتهایش اشاره میکند که از چهار فرزندش، دو دختر و یک پسر زنده ماندهاند، در حالی که یک پسر دیگر در نوزادی از دنیا رفته است. او همچنین به یک سقط جنین خطرناک که بعد از پیبردن به بیماری مقاربتی شوهرش، که احتمالاً سوزاک یا سیفلیس بوده، اتفاق افتاده، اشاره میکند. آسیبهای جسمی و روحی ناشی از این سقط جنین که تشخیص آن به هیستری بود، منجر به این شد که او اجازهی خروج از خانه را یافته و به گشتوگذار بپردازد.در سالهای بعد، تاجالسلطنه و چندتن از خواهرانش به فعالیتهای مشروطهخواهی و فمینیستی آن دوره وارد شدند. او شدیداً علاقهمند به سفر به اروپا بود، اما برخلاف برخی از زنان درباری مانند خواهرش اخترالدوله و فروغالدوله، هرگز نتوانست این فرصت را پیدا کند. طبق خاطراتش، تاجالسلطنه تا سال 1914 دستکم سه بار تلاش به خودکشی کرده بود.
او در عرصهٔ حقوق زنان پیشگام بود و در کتاب خاطرات خود بر موضوعاتی همچون حق تحصیل و کار زنان و اهمیت این نکات در بهروزی جامعه تأکید کرده است. او همچنین از بنیانگذاران مهم انجمن حریت نسوان بود؛ انجمنی که مخفیانه با هدف پیشبرد برابری حقوق زنان تشکیل شده بود. تاجالسلطنه پنهانی در جلسات این گروه حضور مییافت و یکبار هم راهپیمایی زنان را به سوی مجلس ایران رهبری کرد. او از حامیان پر و پا قرص جنبش مشروطه بود.تاجالسلطنه یک نویسنده، نقاش و روشنفکر بود که هفتهای یکبار در خانهٔ خود مجالس ادبی برگزار میکرد. او بهشدت منتقد نظام سلطنتی از جمله پدرش ناصرالدینشاه و برادرش مظفرالدینشاه بود و شاهان بیکفایت را مقصر بسیاری از معضلات ایران میدید. او بهعنوان زنی که با صراحت تغییرخواه و دموکراسیطلب بود جایگاهی یگانه داشت.خاطرات او اولین بار ۶۰ سال پس از مرگش منتشر شدند.
در ادامه گزیدهای از خاطرات تاجالسلطنه بخوانید: . . . از این قسم تفریحات در مدت شبانروز به اقسام مختلف برای این خانمها موجود بود . . . هیچ کدورتی، هیچ زحمتی، هیچ دردی در تمام سال به ملاقات آنها نمیرفت. و من یقین دارم اگر کسی از آنها میپرسید زحمت چیست؟ با یک تعجب فوقالعاده نگاه کرده نمیفهمید چیست. و همین قسقتی ستارۀ اقبالشان غروب کرد و پس از قتل سلطان از سرای خارج شدند، در مدت اندکی تمام مردند . . .این خانمها اغلب دونفر سهنفر با یکدیگر دوست و رفیق بودند. اغلب روزها را به مهمانی و بازی لاسکنه و صحبتها و خندهها به شام میرساندند (لاسکنه صورتهای مختلف الوان مضحک است که از مقوا درست میکنند). همیشه میل داشتند در تزئین و لباس بر یکدیگر سبقت داشته، خود را فوقالعاده جلوه داده، جلب نظر شاهانه را بنمایند.
عصرها دو سه ساعتی را مشغول توالت و لباسهای رنگارنگ الوان بوده، خود را مثل ربالنوعها ساخته و به حضور حضرت سلطان میرفتند. ولی امتیازی مابین هیچکدام در پیشگاه حضرت سلطان نبود؛ مگر یک نفر از آنها که محبوبالقلوب و بیاندازه طرف توجه بود. این زن جوانی بود بیست ساله، قدبلند، با موهای سیاه بشرۀ [پوست] لطیف سفید. چشمها بیاندازه قشنگ و مخمور. مژهها برگشته و بلند. خیلی خوشمشرب؛ خوشسلوک. با تمام مراحم سلطان متواضع، فروتن، مهربان و خیلی ساده و بدون آرایش. پدرش باغبان، از تحصیل تمدن به کلی عاری. اشخاص بدخواه و آن کسانی که به او رشک میبردند و نمیتوانستند با او در مقام عناد برآیند، او را پس از قتل سلطان متهم و لکهدار نمودند؛ لیکن من دامن او را از این گناه بری میدانم . . .
سارا ابراهیمی





