persian short story

پله‌ها

پلــــــه‌هـا نفس های تند و محکمِ زن از کنارش رد شد. از بالا که می‌آمده بود دیده بودش. صورت ِ چهارگوش،پر چروک و نگاه تندش که انگار به هیچ کس نگاه نمی کرد به هیچ چیز. اولین بار نبود که انگار این پله ها را می دید که مارپیچ از وسط ِ باغ ها می […]

پله‌ها بیشتر بخوانید »

تبعیدی

تبعیدی آسمان رنگ پریده بود و دریا خاکستری ؛ بدون افق ؛ بدون یک مرغ دریایی.  دریا مرده بود. بحر میت نبود.  مدیترانه بود، باید آبی می بود،  لاجوردی.  آسمانش فیروزه ای می بود و در انتهای افق کشتی ای حرکت می کرد با بادبان هایی سفید انگار که مرغ های دریایی  دارند دسته جمعی به سوی

تبعیدی بیشتر بخوانید »

تاج محل

تاج محـــــــــــــــــل تحمل پنهان کردن این حقیقت، توان ایستادن را از پاهایم ربوده بود. سعی کردم خونسرد باشم؛ ولی نمی‌توانستم. شقیقه‌هایم درد می‌کرد و اعصابم به هم ریخته بود. مادر نباید متوجه قضیه می‌شد. با زحمت لبخند کمرنگی را روی لبانم نشاندنم. از در نیمه باز کوچه، خودم را به پله‌ها رساندم. لحظه‌ای درنگ کردم

تاج محل بیشتر بخوانید »

“رویا” زنی بدون رویا

“رویا” زنی بدون رویا همین طورها ست که زندگی آدم یک دفعه روی دیگرش را نشان می دهد. درست مثل روزهای بهاری که دچار ِآفتابی و ناگهان ابرهای تیره آسمان را پر می کنند و باران امان ات نمی دهد. زندگی رویا همین طور یک روز سبز بهاری دگرگون شد؛ هوای خودش خوب بود نشسته

“رویا” زنی بدون رویا بیشتر بخوانید »

error: Content is protected !!
پیمایش به بالا