داستان قایق کوچک
گفتم ازت نخواستم بری. این ایدهٔ خودت بود؛ و اگر نمیخواستی پاهایت خیس شود، عزیزم، نباید سوار میشدی. من تو را به داخل آب هل ندادم، تو را از روستا یا مزرعه یا خرابهٔ حومهٔ شهر بیرون نیاوردم و در قایق نحس و سوراخدار نگذاشتم، و حالا آب تا مچ پایت رسیده. میدانم که ترسیدهای […]
داستان قایق کوچک بیشتر بخوانید »


