داستان فارسی

داستان قایق کوچک

گفتم ازت نخواستم بری. این ایدهٔ خودت بود؛ و اگر نمی‌خواستی پاهایت خیس شود، عزیزم، نباید سوار می‌شدی. من تو را به داخل آب هل ندادم، تو را از روستا یا مزرعه یا خرابهٔ حومهٔ شهر بیرون نیاوردم و در قایق نحس و سوراخ‌دار نگذاشتم، و حالا آب تا مچ پایت رسیده. می‌دانم که ترسیده‌ای […]

داستان قایق کوچک بیشتر بخوانید »

پله‌ها

پلــــــه‌هـا نفس های تند و محکمِ زن از کنارش رد شد. از بالا که می‌آمده بود دیده بودش. صورت ِ چهارگوش،پر چروک و نگاه تندش که انگار به هیچ کس نگاه نمی کرد به هیچ چیز. اولین بار نبود که انگار این پله ها را می دید که مارپیچ از وسط ِ باغ ها می

پله‌ها بیشتر بخوانید »

error: Content is protected !!
پیمایش به بالا