درک جنگ در معنای کلاسیک آن، یعنی تنها بهعنوان تنازع مسلحانه و استفاده مستقیم از زور نظامی، بسیار ناکافی و سطحی است. این درک قدیمی، که ریشههای آن در تحلیلهای کلاسیک کلازویتس و دیگر نظریهپردازان نظامی قرن نوزدهم دارد، نمیتواند درگیریهای پیچیده و چندوجهی عصر حاضر را تبیین کند. در واقع، آتشبس و مذاکرات دیپلماتیک نه تنها جزءِ جداییناپذیری از جنگ هستند، بلکه میتوان گفت که در بسیاری از موارد، کارکردهای استراتژیکی و تاکتیکی آنها بهقدر عملیات نظامی مستقیم اهمیت دارند، گاهی حتی بیشتر. برای فهم اینکه چرا آتشبس و مذاکره بخشی از جنگ هستند، باید ابتدا به تحول تاریخی مفهوم جنگ توجه کنیم. کلازویتس در کتاب خود “درباره جنگ” جنگ را به عنوان “ادامهی سیاست به وسیلهای دیگر وسایل” تعریف کرد . این تعریف، که برای قرنها مبنای تحلیلهای نظامی و استراتژیک بوده، حاوی پیام کلیدی است: جنگ ابزار است، نه هدف. هدف نهایی هر درگیری نظامی، دستیابی به اهداف سیاسی و ملی است.
اگر پذیرفتهایم که جنگ ابزار است برای دستیابی به اهداف سیاسی، آنگاه نمیتوانیم آتشبس و مذاکرات را از جنگ جدا کنیم. چراکه آتشبسها و مذاکرات نیز، درست مانند عملیات نظامی، به سوی اهداف سیاسی مشابهی هدایت میشوند. تفاوت تنها در روش و ابزار است، نه در هدف یا جهت. درگیریهای معاصر، از جنگهای داخلی سوریه و یمن گرفته تا درگیری اوکراین و کشمیر، تمام نمونههایی هستند که در آنها آتشبسها و مذاکرات نه تنها بهطور متوازی با عملیات نظامی پیش میروند، بلکه اغلب جزءِ یکپارچهای از استراتژی کلی هستند. طرفین درگیری، همانطور که تسلیحات را بسط میدهند، بهطور همزمان از میز مذاکره استفاده میکنند تا موضع خود را تقویت کنند یا برخلاف انتظار، موضع حریف را ضعیف کنند. بهویژه در دنیایی که بهشدت درهمتنیده و متصل است، جنگ نه تنها به عملیات نظامی میدانی محدود نمیشود بلکه شامل حداقل پنج حوزهی تعامل است: نظامی، دیپلماتیک، اقتصادی، اطلاعاتی و اجتماعی. این حوزهها، گرچه متمایز هستند، اما بهشدت درهمآمیخته و بر یکدیگر تاثیر میگذارند.
در حوزهی نظامی، طرفین سعی میکنند تا از طریق نیروی مسلح، موضع جغرافیایی و سیاسی خود را بهتر کنند. اما بهطور همزمان، در حوزهی دیپلماتیک، نمایندگان این طرفین در میز مذاکره یا در سازمانهای بینالمللی، تلاش میکنند تا روایتهای مختلفی را تشریح کنند که موضع خود را توجیه کنند و حمایت بینالمللی را برای خود جذب کنند. آتشبسها، در این بافت، نه صرفاً توقف فعالیتهای نظامی نیستند. بلکه میتوانند بهعنوان ابزاری تلقی شوند که طرفین برای بهبود موضع خود چه نظامی، چه دیپلماتیک، چه اقتصادی استفاده میکنند. هنگامی که یک گروه یا کشور آتشبس را پیشنهاد میدهد، این پیشنهاد خود دارای معنای استراتژیکی عمیق است. در این مواقع بایستی چند سوال ساده مطرح کرد. آیا طرف پیشنهاددهنده دچار فشار نظامی است و به فرصتی برای بازسازی نیاز دارد؟ آیا سعی دارد از طریق تعویق زمان، تا شرایط بینالمللی تغییر کند؟ آیا دارد برای مذاکرهای بهتر از نقطهی قوت اقدام میکند؟ هریک از این سناریوها نشان میدهد که آتشبس فقط یک توقف فنی نیست، بلکه یک حرکت استراتژیکی است.
تاریخ جنگهای بشری پر است از نمونههایی که در آن آتشبسها نقش تعیینکنندهای در نتیجهی نهایی درگیریها ایفا کردهاند. جنگهای صلیبی، که قرنهای متوالی به طول انجامید، شامل دورههای طولانی آتشبس بود که هریک از آنها برای یک طرف یا دیگری فرصتی برای تقویت منابع و تعداد نیروها ایجاد کرد. درگیریهای بیستم قرن این الگو را تقویت کردند. جنگ جهانی دوم، تا پیش از ورود ایالات متحده، شامل دورههای تعویق و مذاکره بود. جنگ سرد، که مستقیماً با آتشبسهای متعددی در کوریا، ویتنام و افغانستان روبرو بود، نمایش واضحی از این بود که چگونه توقفهای نظامی میتوانند بهعنوان ابزاری برای تقسیم نفوذ و حفاظت از منافع ملی عمل کنند. جنگ کره (1950-1953)، بهطور خاص، یک مطالعهی مورد کلاسیکی است. جنگ نه تنها از طریق عملیات نظامی پیدرپی، بلکه از طریق سری آتشبسها و مذاکرات در پانمونجوم تعیین شد. هریک از توقفهای فنی، تنها برای پنج دقیقهای بود یا هفتهای، بخشی از یک بازی بزرگتر بود که در آن هر حرکت برای امتیاز در میز مذاکره محاسبه شده بود.
از دیدگاه تاکتیکی خالص، آتشبسها میتوانند برای دستیابی به اهداف متعددی مورد استفاده قرار گیرند. اولاً، آتشبس امکان تعویض تسلیحات، حمل مواد خوراکی و پزشکی، و ترمیم خطوط دفاعی را فراهم میآورد. در جنگهای امروزی، جایی که تجهیزات نظامی بسیار پیچیده و نیروی انسانی محدود است، این ترمیم و تجدید تسلیح میتواند تفاوت بین پیروزی و شکست را ایجاد کند. ثانیاً، آتشبس برای کاهش فشار روانی و اخلاقی نیروها میتواند کارآمد باشد. سربازان و نیروهای نظامی، حتی اگر مسلح و آموزشدیده باشند، از نقطهی نظر روانی تحت فشار شدیدی قرار میگیرند. یک آتشبس، حتی اگر کوتاه مدت باشد، میتواند روحیهی نیروها را بهبود بخشد و برای دور بعدی نبرد آنها را آماده کند. ثالثاً، و شاید مهمتر، آتشبس به طرفین اجازه میدهد تا موضعهای خود را مجدداً ارزیابی کنند و استراتژیهای جدیدی را تدوین کنند.
هنگامی که جنگ به مرحلهای میرسد که نه یک طرف قادر به پیروزی کامل است و نه طرف دیگر به شکست کامل، آتشبس میتواند هر دو طرف را فرصتی دهد تا به عقبنشینی بروند و تفکر کنند. این دورهی تفکر و باز ارزیابی، اغلب به مذاکرات منجر میشود. رابعاً، از نقطهی نظر سیاسی و اجتماعی، آتشبس میتواند فرصتی باشد برای دولتها تا به مردم خود بگویند که آنها به دنبال صلح هستند. این روایت سازی برای حفظ حمایت داخلی بسیار اهمیت دارد. یک دولتی که پیوسته جنگ میکند، زیانهای اقتصادی و انسانی شدیدی را تحمل میکند و در نهایت ممکن است با ناپایداری داخلی مواجه شود. اگر آتشبسها تاکتیکهای نظامی هستند، پس مذاکرات را میتوان به عنوان فتح دیگری در جنگ تلقی کرد. مذاکرات دیپلماتیکی، گرچه در سالنهای کنفرانسها و نه در میدانهای جنگ انجام میشوند، درواقع تقابلهای حقیقی درگیریهای نظامی هستند. در میز مذاکره، هر طرف سعی میکند تا شرایطی را نیل کند که اهداف نظامی و سیاسی خود را ایجاد کند. طرفی که نظامی قویتر است، از این قوت نظامی استفاده میکند تا فشار بیشتری در مذاکرات وارد کند. طرفی که ضعیفتر است، سعی میکند از طریق هنرمندی دیپلماتیک و احتمالاً توسل به رسانهها و افکار عمومی بینالمللی، موضع خود را تقویت کند.
این تقابل دیپلماتیک میتواند بهاندازهی تقابل نظامی خشن باشد. درواقع، در بسیاری از موارد، نتیجهی نهایی یک درگیری نه در میدان جنگ بلکه در میز مذاکره تعیین میشود. جنگ ویتنام، بهعنوان مثالی بارز، نشان میدهد که چگونه یک طرفی که از نظر نظامی قویتر بود، درنهایت از شکست خورد. نه به دلیل شکست نظامی صریح، بلکه به دلیل ناتوانی در کسب نتایج دیپلماتیکی و از دست دادن حمایت افکار عمومی بینالمللی. در مقابل، ویتنامیها، علیرغم تلفات سنگین نظامی، از طریق استقامت و هنرمندی دیپلماتیک، در نهایت به اهدافشان دست یافتند. در درگیریهای معاصر، قدرتهای بیرونی و ائتلافهای بینالمللی نقشی بسیار مهم در میانجیگری و تنظیم آتشبسها دارند. این میانجیگریهای بیرونی، بخشی از استراتژی کلی جنگ هستند.
در ادامهی بحث پیرامون نقش آتشبسها و مذاکرات در جنگ معاصر، باید به توافق آتشبس دو هفتهای میان ایران و آمریکا که از روز چهارشنبه ۸ آوریل ۲۰۲۶ آغاز شده است، توجه کنیم. این توافق، نمونهای عملی و فوری از تئوریهای بحثشده است و نشاندهندهی نحوهی عملکرد جنگهای معاصر در سطح استراتژیکی، تاکتیکی و دیپلماتیکی است. آمریکا و اسرائیل در یک سو، و ایران در سوی دیگر. این درگیری، بر خلاف بسیاری از درگیریهای دیگر، از اول به یک رقابت برای کنترل نوارهای کلیدی جهانی تبدیل شد. تنگهی هرمز ، نقطهای که تقریباً یکپنجم صادرات نفتی جهان از آن عبور میکند. دریجهای شد نه صرفاً برای درگیری نظامی، بلکه برای درگیری اقتصادی و دیپلماتیکی. ایران، با محاصرهی عملی این تنگه، نه تنها یک ابزار نظامی بلکه یک اهرم اقتصادی بسیار قدرتمند در دست گرفت. قبل از اعلام آتشبس، ترامپ تهدیدهای متعددی صادر کرده بود. از جمله تهدید به نابودی “یک تمدن کامل” ایران در صورتی که تنگه باز نشود.
این تهدیدها، که توسط دبیرکل سازمانملل و پاپ محکوم شدند، بخشی از یک جنگ روانی بود: تلاش برای اینکه نشان داده شود که آمریکا “قدرتمند” و “جدی” است، و ایران باید تسلیم شود. با این حال، این تهدیدها نتوانستند ایران را با دستور فوری تسلیم کنند. آنچه در نهایت به آتشبس انجامید، نتیجهی میانجیگری فشردهی پاکستان بود. این میانجیگری نمونهی روشنی است از اینکه چگونه قدرتهای سوم میتوانند در یک درگیری دو جانبه بزرگ نقشی تعیینکننده ایفا کنند. پاکستان، از طریق ارائهی یک چارچوب، فرصتی فراهم آورد تا طرفین بتوانند از یک شکست نظامی یا دیپلماتیکی مطلق اجتناب کنند. آتشبس دو هفتهای، هرچند کوتاهمدت، حاوی معانی استراتژیکی عمیقی است. شرط اصلی ترامپ بازگشایی فوری تنگهی هرمز بود. این نیاز نه صرفاً مبنایی برای تامین انرژی جهانی بود (هرچند این جزء مهمی از داستان است)، بلکه جلوگیری از یک شکست نظامی برای ترامپ و اسرائیل بود.
ترامپ گفته بود که “به همه اهداف نظامی خود را دست یافته” است، اما واقعیت این بود که آمریکا و اسرائیل نه توانستهاند ایران را به تسلیم بکشانند و نه میتوانند جنگ را بدون تخریب اقتصادی جهانی ادامه دهند. یکی از جنبههای دراماتیک این توافق، بیاعتمادی عمیق مردم ایران به طرفین مذاکره است. واقعیتی تلخ در پشت پردی این مذاکرات نهفته است. مردم معمولی، کسانی که از یک سور در داخل با سرکوب حکومت مواجه هستند و از سویی دیگر از جنگ رنج میبرند در تعیین سرنوشت خود نقشی ندارند. مذاکرات صلح معمولاً در تالارهای تاریک و دفاتری تشریفاتی برگزار میشوند. نمایندگان دولت، دیپلماتها و مشاوران نظامی دور یک میز نشستهاند و سرنوشت میلیونها انسان را در قالب فرمولهای سیاسی و منافع حکومتها بازی میکنند. مردم فقط تماشاگر خاموش این نمایش هستند. آنها از سخن گفتن محروم هستند. هیچ کسی از آنها نمیپرسد: “شما چه میخواهید؟” یا “حقوقتان چه است؟” آنها صرفاً بعنوان گوشت قربانی بر روی میز مذاکرات قرار دارند. آتشبس و مذاکرههای صلح بخشی از جنگ هستند. جنگی که سیاستمداران میان خود برگزار میکنند.
واقعیترین جنگ، جنگ روزمره مردم ایران است. آنها میخواهند تا از یوغ یک رژیم ستمگر آزاد شوند. با وعدهی ترامپ امید به آزادی ایران بستند. هر سختیای را به جان خریدند تا در آزادی ایران خانههای ویران شده را دوباره آباد کنند. آنها میخواهند روزنامههای روز را بخوانند و ببینند که صلح برای آنها چه معنایی دارد، نه برای رهبران و فرماندهان نظامی. مشکل اینجا است که مذاکرات صلح معمولاً برای حفظ قدرت و منافع سیاسی برگزار میشود، نه برای رفاه مردم. یک آتشبس میتواند جنگ را متوقف کند، اما نمیتواند زخمهای سالها رنج مردم ایران را بپوشاند. یک توافق صلح میتواند مرزها را تعریف کند، اما نمیتواند حقوق و عدالت را به مردم بازگرداند. دولتها ممکن است برای منافع خود دست یکدیگر را بگیرند و جلوی دوربینها لبخند بزنند، اما هزاران مادر داغدار ی که فرزندانشان تنها برای آزادی در خیابانهای ایران پرپر شدند باز هم تنها خواهند ماند. این تراژدی در این است که مذاکرات صلح اغلب برای حفظ نظامهای قدرت برگزار میشوند، نه برای تغییر آن. مردم باقی میمانند، بیصدا، همچون گوشتهای قربانی یک بازی سیاسی که آنها هرگز برای بازی کردن انتخاب نکردند. صلح واقعی تنها زمانی به وجود میآید که صدای مردم، صدای قربانیان، صدای نیازمندان، صدای آینده، به میز مذاکرات برسد و به همان اندازهای که صدای قدرت مطرح است، مطرح شود.
آتشبس دو هفتهای میان ایران و آمریکا، نمونهی زندهی نظریاتی است که در ابتدای این مقاله ارائه شد. جنگ در عصر معاصر نه صرفاً از توپ و موشک تشکیل شده، بلکه از میز مذاکره، فشار دیپلماتیک، میانجیگریهای بینالمللی و حرکات استراتژیکی در بازارهای جهانی نیز تشکیل میشود. آتشبس، تنها توقف نیست؛ بخشی از جنگ ادامهدار است. جنگی که از طریق دیگری جریان دارد. اما این دورهی دو هفتهای مهمترین هفتههای مذاکرهای خواهد بود. آیا این آتشبس به صلح دائمی منجر خواهد شد؟ یا دوباره آتش جنگ در دو هفتهی آینده شعلهور خواهد شد؟. باید منتظر ماند و دید. اما تا آن زمان، این دو هفتهی مذاکره در اسلامآباد، نه به خاطر توانایی آن در حل جزئیات فنی، بلکه به خاطر آنچه نماد است، نماد یک جنگی که دیگر تنها با سلاح حل نمیشود اهمیت بسیار دارد.
یادداشت سردبیر




