گاهی اوقات فهمیدن دلیل وجود یک فیلم دشوار است. شاید در تلاش برای جلب توجه سینماروهایی که گفته میشود تقریباً به همان اندازه که به پردههای نمایش بزرگ روبرویشان توجه میکنند، به پردههای نمایش کوچک در دستشان نیز توجه دارند ، داستانها به تکههای بریده شده تبدیل شدهاند، تکههایی از یک داستان که قرار است در پایان به نحوی کنار هم قرار بگیرند، مانند یک پازل ناهموار. میتوانید چند دقیقهای فیلم را تماشا نکنید و چیز زیادی از دست ندهید. اما در پایان، ممکن است از خود بپرسید که یک فیلم چه چیزی برای شما به جا گذاشته است . من در مورد یک درس یا حتی یک نتیجهگیری رضایتبخش صحبت نمیکنم. در واقع، تنها چیزی که نیاز دارید یک احساس است، حسی که چیزی در درون شما تغییر کرده است. این یک لذت ساده اما اساسی است که فیلمسازان نوظهور به طور فزایندهای در ارائه آن شکست میخورند.
آخرین نمونه، فیلم «درام» است که در آن رابرت پتینسون و زندیا نقش اما و چارلی، یک نقش زوج جوان عاشق را بازی میکنند. آنها نامزد کردهاند تا ازدواج کنند ، و مشغول تمام خوشگذرانیهای قبل از این رویدادها هستند – ملاقات با عکاسان، یادگیری حرکات رقص از پیش تعیینشده، نوشتن سخنرانیهای کوتاه ستایشآمیز برای یکدیگر – و نزدیکترین دوستانشان، ریچل و مایک ( آلانا هایم و مامودو آتی )، که آنها نیز یک زوج هستند، در هر قدم از مسیر با آنها هستند. در صحنه اول میبینیم که چگونه اما و چارلی در یک کافه با هم آشنا میشوند، اما حتی آن اولین برخورد نیز بر اساس فریب است: چارلی، اما را در حال خواندن کتاب میبیند؛ او مخفیانه از جلد آن عکس میگیرد و جستجوی سریعی در تلفن خود انجام میدهد تا چند جزئیات در مورد آن به دست آورد. سپس او به اما نزدیک میشود و با صدای بلند میگوید که چقدر عاشق همان کتاب است، اگرچه بدیهی است که آن را نخوانده است. اما در ابتدا او را نادیده میگیرد – یا حداقل اینطور به نظر میرسد. اما وقتی بالاخره توانست توجهش را جلب کند، معلوم میشود که او از یک گوش ناشنوا است (در گوش دیگرش سمعک دارد).
سپس چنان با لبخندی به او نگاه میکند که انگار دارد حقه کوچک او را میخرد، هرچند بعداً مشخص میشود که او هرگز آن کتاب را نمیخواند. این زوج در یک آپارتمان رشکبرانگیز با قفسههای پر از کتاب زندگی میکنند، چیزی که دیگر به ندرت در فیلمها میبینید و مطمئناً در عکسهای املاک هم نمیبینید. میتوان حدس زد که اینها افرادی هستند که با کتاب زندگی میکنند و واقعاً کتاب میخوانند – یا شاید یکی از آنها این کار را میکند، و میتوانیم حدس بزنیم که آن شخص اما است.فریب اولیه چارلی چیز کوچکی است، درست است؟ در دنیای درام – که شاید بهتر باشد آن را یک کمدی تلخ بنامیم تا یک فیلم سیاه – شاید خیلی هم مهم نباشد. در سکانسهای فلشبک میبینیم که چگونه پیوند اما و چارلی در مدتی که با هم بودهاند، عمیقتر شده است. ما هرگز دقیقاً نمیفهمیم که اما – مهربان، شیرین، اما با رفتاری تا حدودی بیمعنی – برای امرار معاش چه میکند، اما اینطور القا میشود که چارلی، جذاب و تا حدودی دست و پا چلفتی، در یک موزه کوچک و معتبر کار میکند.

در ظاهراً عاشقانهترین صحنه فیلم، چارلی به آرامی اما قاطعانه در گوش ناشنوای اما صحبت میکند و امتحان میکند که آیا او میتواند نشانههایی از صدا یا حتی معنی را درک کند یا خیر. او به اما میگوید: «من آنقدر دوستت دارم که درد میکند. میخواهم با تو ازدواج کنم اما حتی میترسم که بپرسم.» اما اصلاً نمیتواند صدای او را بشنود – او کلمات او را به عنوان یک عبارت بیمعنی عجیب و غریب برای او تکرار میکند – اما این احساس القا شده است. همه چیز باید طبق برنامه ریزی پیش برود.با این حال، اینطور نیست. در افشاگری بزرگ فیلم، حدود یک سوم فیلم، متوجه میشویم که اما رازی دارد، یادگاری از دوران نوجوانیاش به عنوان یک نوجوان دست و پا چلفتی و منفور از یک خانواده نظامی؛ او مجبور شده بود آنقدر زیاد نقل مکان کند که هرگز نمیتوانست جایی برای خود دست و پا کند. لذت فرضی مخاطب از «درام» به این بستگی دارد که چیزی در مورد آن راز نداند، هرچند صحبت در مورد معنای فیلم – یا فقدان آن – بدون آشکار کردن این نکته که این عمل کاری نیست که اما واقعاً انجام داده باشد، بلکه فقط کاری است که به انجام آن فکر کرده است، غیرممکن است.
وقتی اما این راز را فاش میکند، صرفاً با یادآوری آن پریشان میشود. او کمی از کوره در میرود، در حالی که با جرقههای خیالی از شخصی که قبلاً بوده شکنجه میشود. چارلی نیز آشفته است و در مورد این زنی که قبلاً دیوانهاش بوده، دچار تردید میشود. ریچل با بازی هایم، کاملاً از بهترین دوستش روی برمیگرداند.مامودو آتی و آلانا هایم در «درام» محصول A24به طور کلی، راز اِما به روندی بستگی دارد که به ویژه در ایالات متحده، رنج و اضطراب سیاسی زیادی را به همراه داشته است. جالب است که نویسنده-کارگردان «درام» نروژی است، نه آمریکایی: کریستوفر بورگلی – که پیش از این کمدی تاریکِ به طرز کنایهآمیزی سرگرمکننده اما ناهموارِ « مریضم » را ساخته بود – ممکن است سعی داشته باشد از یک جای دنج، بیانیه سیاسی فراگیری درباره جامعه آمریکا صادر کند.اما از طرف دیگر، به سختی میتوان فهمید که «درام» سعی دارد چه بگوید یا چه کاری انجام دهد، فراتر از اینکه با عدم صراحتش مخاطب را دست میاندازد. آیا این بررسی چگونگی کور کردن ما توسط عشق است – یا بدتر از آن، ما را نسبت به درد شخص دیگری کاملاً بیاحساس میکند؟
آیا این درخواستی برای همدلی بیشتر با کسانی است که رنج میبرند، یا کسانی که ممکن است از بیماری روانی رنج برده باشند؟ آیا این نشان میدهد که انسانها دیگر نمیدانند چگونه واقعاً یکدیگر را بشنوند؟ لازم نیست یک ساعت و ۴۰ دقیقه به تلفن خود نگاه کرده باشید تا در مورد آنچه در «درام» میگذرد گیج شوید. چرا وقتی هیچ نتیجه واقعی وجود ندارد، توجه زیادی نشان دهید؟ وقتی عروسی بالاخره اتفاق میافتد، برای خندههای تلخ و نامتعارف نمایش داده میشود، هرچند که به هیچ وجه خندهدار نیست. صحنه اوج، که ظاهراً اوج دراماتیک فیلم است، به نوعی شانه بالا انداختن «عروسیها! میدانید؟» تبدیل میشود.میتوان گفت که ستارههای «درام» جذابیت اصلی آن هستند، و شاید تمام چیزی که فیلم به آن نیاز دارد. پتینسون بازیگری تیزبین و زیرک است، و در اینجا او از غیرقابل اعتماد بودن به دوستداشتنی بودن و احتمالاً واقعاً قابل سرزنش بودن تغییر میکند – به عبارت دیگر، او هر کاری را که فیلم از او میخواهد، هر چه که باشد، انجام میدهد.
و زندیا به خوبی سردرگمی اما را از نحوهی مخالفت چارلی با خود به تصویر میکشد؛ ناتوانی او در درست کردن اوضاع، احتمالاً نشاندهندهی آسیب عاطفی است که عدم برقراری ارتباط میتواند به یک رابطه وارد کند. شاید این نکتهی مهمی باشد، یا شاید اصلاً نکتهی مهمی نباشد.و گاهی اوقات نحوه برخورد یک فیلمساز با یک بازیگر نقش مکمل، هر آنچه را که باید بدانید به شما میگوید. هایم، خوانندهای که اولین بازی جذاب خود را در فیلم پیتزای شیرین بیان اثر پل توماس اندرسون انجام داد، در نقش دختری رویایی شبیه مونالیزا کالیفرنیا، شخصیتی را بازی میکند که واکنشش به افشاگری بهترین دوستش تقریباً به طرز کارتونی افراطی به نظر میرسد، که احتمالاً نکته اصلی همین است. اما چرا هایم آنقدر بد فیلمبرداری شده است، اغلب در نمای نزدیک، به طوری که غیرممکن است هر وقت صحبت میکند، روی پیچ و تاب زشت دهانش تمرکز نکنید؟ او به استعارهای ناخواسته برای فیلم اطرافش تبدیل میشود که بدون اینکه چیز زیادی بگوید، به حرکت خود ادامه میدهد. ارزش نیمی از توجه شما را دارد. ممکن است از نیمه دیگر برای سوگواری برای خاطرهای که فیلمها، حتی فیلمهای به طور لذتبخش متوسط، قبلاً بودند، استفاده کنید.





