ناگفته‌های زندگی طاهره قرةالعَین

اما براستی او که بود؟ در یکی از روزهای سال ۱۱۹۱ خورشیدی، دختری دیده به جهان گشود که عاقبت به پرآوازه‌ترین زن ایرانی سده‌ی نوزده میلادی بدل گشت. او را همچون مادربزرگش، فاطمه نام نهادند، اما به احترام مادربزرگش که در خانه‌ی آن‌ها به زندگی می‌کرد، دخترک را در خانه ام سَلمه صدا می‌زدند. ام سَلمه که بعدها ا و را با نامهای فاطمه برغانی قزوینی ، زرین‌تاج قزوینی، طاهره قرة العین یا طاهره برَغانی می‌شناسند، دختری گندم‌‌گون بود با خالی بر گونه‌ی چپ و موهایی زرّین. پدرش محمدصالح برغانی که از روحانیان سرشناس قزوین بود، او را زرین‌تاج خطاب می‌کرد. مادر طاهره، آمنه‌خانم قزوینی ، زنی فرهیخته بود که از دانش دینی و فلسفی بهره داشت.او شاعره بود و در مدرسه‌ی صالحیه درس می‌داد. مادربزرگش، فاطمه ، از دانش دینی برخوردار بود، آوازی خوش داشت و سخنوری زبردست بود. عموی او محمدتقی برغانی معروف به شهید ثالث، از مراجع تقلید شیع بود.

از کودکی، طاهره نشان داد که ذهنی استثنایی و خارق‌العاده دارد. او تشنه یادگیری بود و استعداد و شایستگی خاصی در فرا گرفتن علوم دینی و ادبیات داشت. در جامعه‌ای که تحصیل زنان نه تنها تشویق نمی‌شد، بلکه ممنوع محسوب می‌شد، پدر طاهره تصمیم گرفت که دختری با استعداد این‌چنینی را محروم از آموزش نگذارد. او ادبیات و شعر فارسی را نزد مادرش یاد گرفت. فقه، اصول، حدیث و تفسیر را نزد پدرش فراگرفت. فلسفه، حکمت و عرفان را نزد پسرعموهای پدرش آموخت. هرچند که قانون و رسم زمان این را ممنوع می‌دانست، ملا محمد اجازه داد که طاهره پشت یک پرده در کلاس درس پدرش حاضر شود و درس‌های قرآن و علوم دینی را بیاموزد.

مادرش درباره او گفته است: ام سَلمه سریع‌تر از شاگردان دیگر، مسائل دینی و فلسفی را درک می‌کرد. وقتی پدر و دختری درباره آیات قرآن بحث می‌کردند، ملا محمد صالح بارها از بینش و درک عمیق دخترش حیرت‌زده می‌شد. عمویش که خود عالمی بزرگ و معروف بود بعدها شهادت داد که:”ما تمام برادرها و پسرعموها در حضور ام سَلمه جرئت تکلم نداشتیم. معلومات او ما را مرعوب ساخته بود. اگر احیاناً در مسائلی متنازع‌فیه بحث می‌کردیم، چنان مسئله را پاک و روشن و معلوم برای ما مدلل می‌کرد که فوراً تمام سرافکنده و خجالت‌زده بیرون می‌رفتیم.”پدرش اغلب تاسف می‌خورد و می‌گفت: “کاش این دختر پسر بود، زیرا روشن‌گر خاندان من می‌شد و جانشین من می‌گشت.”

خانه پدری طاهره در قزوین

طاهره نه تنها از نظر فکری برجسته بود، بلکه زیبایی استثنایی او نیز بسیار مشهور بود. او را “صورت‌ماه” توصیف می‌کنند. درباره او نوشته اند که: زنی این‌چنین زیبا باید هم این‌چنین فرزانه باشد. این ترکیب زیبایی فیزیکی و هوش و بینش فکری طاهره را بسیار متمایز می‌کرد. او در بحث‌های طولانی با استادانش، پاسخ‌های قانع‌کننده‌ای دریافت نمی‌کرد و مدام در تکاپوی کشف جواب سوالاتش بود. این تشنگی و این تطلب و پرسش‌های بی پایان او خانواده‌اش را هراسان می‌کرد. ازین روی، کودکی طاهره در سن سیزده یا چهارده سالگی ناگهان پایان یافت. پدر و عموی بزرگش تصمیم گرفتند که او را همسر پسرعموی خود، ملا محمد برغانی کنند. این ازدواج نه‌تنها برایش شادی‌بخش نبود، بلکه از ابتدا ناهماهنگی‌هایی داشت. خود او بارها گفته بود این ازدواج، اجباری بوده و انتخاب من نبود. شوهرش علاقه‌ای به تحصیلات و فعالیت‌های ادبی طاهره نداشت. اما این کش‌مکش‌ها هیچگاه نتوانست مانع یادگیری طاهره شود. پس از ازدواج او به همراه همسرش برای سیزده سال به کربلا و نجف رفت . در این مدت این فرصت را یافت تا در زمینه فقه، کلام و سایر علوم دینی تحصیل کند.

شاید مهمترین رخداد زندگی طاهره در نوجوانی آشنایی‌ او با کتاب‌های یکی از دانشمندان شالوده‌شکن دینی بود. وی همانند پسر دایی‌اش، ملاجواد ولیانی و تحت تاثیر عمویش ملامحمدعلی برغانی به شیخیه گرایش پیدا کرد. آثار شیخ احمد احسائی و سید کاظم رشتی را که رهبران مکتب شیخیه بودند، مطالعه کرد. شیخ احمد، برخلاف بسیاری از علمای دین، به «پیشرفت اجتماعی» باور داشت. او در کلاس‌های درس خود، که بعدها به مکتب شیخیه شهرت یافت، باورهای موعودباورانه را ترویج می‌کرد و اعتقاد داشت که آغاز دوره‌ای جدید در رشد و بلوغ بشری نزدیک است. او، همانند ابن‌سینا، به معاد و معراج جسمانی باور نداشت و همانند کانت، معتقد بود که ذات اشیا از تیررسِ شناخت آدمی خارج است. بااین‌حال، یکی از جنجالی‌ترین آرای او این بود که قائم موعود نه از قعر چاه که از بطنِ زنی معاصر زاده خواهد شد. باورهای بحث‌انگیز شیخ احسایی با آموزه‌های ارتدوکس دینی و عقاید مجتهدین روزگار سخت در تضاد بود. مطالعه آثار و عقاید شیخیه زندگانی طاهره را دگرگون ساخت. این تاثیر شگرفت باعث شد تا او رساله‌ای در اثبات عقاید شیخ احمد احسائی و سید کاظم رشتی بنویسد و برای سید کاظم ارسال کند. سید کاظم پس از مطالعه آن رساله، در نامه‌ای به طاهره او را «قرةالعَین و روح الفوأد» به معنی «نورِ دیده‌ و جانِ دل» خطاب کرد. از آن پس بود که طاهره بین شیخی‌ها و سپس نزد عموم به قرةالعَین مشهور شد.

تکفیر شیخیه توسط پدرشوهر طاهره و اختلاف عقیده شوهرش با او، باعث شد تا طاهره دو پسر و یک دختر خود به شوهر خود بسپارد و دوباره به کربلا برود. طاهره می گوید: من نه دختر پدرم، نه همسر شوهرم، نه مادر فرزندانم هستم. من خود خودم هستم. این جدایی، برای طاهره آزادی فکری را فراهم کرد تا به مطالعه و نویسندگی خود ادامه دهد. در سفر دوم خود به کربلا ، همسر سیدکاظم رشتی مدتی طاهره را در خانه خود جای داد و قرة العین آنجا اقامت گزید و از پس پرده به تدریس طلاب پرداخت. طاهره بعد از شیخ احمد احسایی، با جانشین او سید کاظم رشتی، رهبر شیخیه مکاتبات بسیاری داشت.در همین مکاتبات بود که به وسیله او به «قره‌العین» ملقب شد. او به تدریج رهبر شیخیه اقلیت شد.

پس از مرگ سیدکاظم رشتی او با آشنایی و ارتباط با سید علی محمد باب، یکی از پیروان باب شد. طاهره در نامه‌اش به پسر دایی‌اش ملا جواد ولیانی تأکید کرده است که او زمانی که در قزوین بوده، در مورد ظهور باب شنیده است. طاهره در زمانی که در کربلا مشغول تدریس بود، عریضه‌ای به شیعه کامل یا همان رکن چهارم ناشناس نوشت و آن را به ملاحسین بشرویه که از شاگردان برجستهٔ سیدکاظم رشتی بود، سپرد. وی همچنین از ملاحسین خواست تا هرگاه به «رکن چهارم» دست یافت، بدون تأمل این عریضه را تقدیم او کند. شیعه کامل، که به عنوان رکن چهارم یا رکن خاموش نیز شناخته می‌شود، مفهومی است در مکتب شیعه که به معنای نامگذاری و معرفی یک ولیّ معصوم است که به‌طور عمومی شناخته نشده است.

شش ماه بعد از مرگ سیدکاظم رشتی، ملاحسین بشرویه به شیراز رسید و سیدعلی‌محمد شیرازی را شایستهٔ احراز مقام «شیعهٔ کامل» دید و نه تنها خود به جرگهٔ مریدان او درآمد، بلکه با ارائه نامهٔ از پیش نوشته شدهٔ قره‌العین، او را نیز در زمرهٔ حروف حی یا هجده نفر اولی که سیدعلی محمد را «باب» ارتباط با امام غایب می‌شناختند، محسوب کرد. سپس، خود او نیز به عنوان یکی از مبلغین و گسترش دهندگان مکتب باب، به فعالیت پرداخت. با بازگشت دوباره طاهره به کربلا، شایعه بابی شدن وی به گوش علمای شیعه رسید. علمای کربلا خواهان اخراج طاهره از شهر شدند. طاهره در مقابل نه تنها این موضوع را انکار نکرد بلکه طریق تقیه را کنار نهاد و به تبلیغ آشکار بهاییت پرداخت. او در ماه محرم با پوشیدن تعمدی لباس‌های شاد و ظاهر شدن بی‌نقاب به بهانه جشن تولد باب خشم علما را برانگیخت . گروهی به تحریک روحانیان کربلا به محل سکونت وی حمله کردند. حکومت عثمانی ناچار به مداخله شد و ابتدا وی را در کربلا در حبس خانگی نگه داشت. سپس وی را به بغداد اعزام نمود تا در خانه شهاب‌الدین آلوسی، مفتی اهل سنت بغداد، در حبس خانگی بماند.

پدر طاهره از طریق خویشاوندی در عراق، والی عراق را ترغیب نمود، که طاهره را به ایران برگرداند. مدتی بعد و در سال ۱۲۲۵ خورشیدی، طاهره به دستور حاکم عثمانی عراق از عراق اخراج شد. طاهره و همراهانش پس از گذر از مرز امپراتوری عثمانی وارد کرمانشاه شدند. سفر طاهره از عراق تا قزوین حواشی زیادی داشت. او که سخنوری قابل و خوش بیان بود به هر آبادی‌ای که می‌رسید مردم بسیاری به پای سخنانش می نشستند. او نیز ا فرصت استفاده کرده، شروع به تبلیغ آئین باب می‌کرد. این استقبال و تبلیغ آئین باب توسط طاهره، حسادت و خشم علمای هر آبادی را چنان بر می‌انگیخت که طاهره مجبور به ترک آن آبادی می‌شد. اعتراض علما یک به یک به پدر طاره رسید. محمدصالح برای اینکه طاهره را به هر چه سریع تر به قزوین برگرداند پسرانش را در پی طاهره به همدان فرستاد. آنها توانستند بعد از دو ماه اقامت در همدان، طاهره را مجاب کنند تا با آنها راهی قزوین شود. سرانجام طاهره به قزوین بازگشت. در قزوین پدر طاهره تلاش کرد تا وی را از آئین باب منصرف کرده و به خانه شوهر سابقش بازگرداند، اما این تلاش ناموفق بود و باعث شد تا طاهره از خانه پدر به خانه‌ی برادر خود نقل مکان کند و در آنجا ساکن شود. ملامحمد، همسر طاهره، نیز به وسیله چندی از زنان خانواده پیغامی به همسرش فرستاد و درخواست کرد که به خانه او برگردد. طاهره در جواب همسرش می‌گوید:

«از قول من به آن نادان بیشعور بگویید، اگر در ادّعای قرابت و خویشاوندی بامن راه صداقت می‌پیمودی و علاقه قلبی واقعی داشتی در این مدّت که من در کربلا بودم لااقل به دیدن من می‌آمدی و در حین مسافرت از کربلا به ایران با من همراه می‌شدی. پیاده راه می‌پیمودی و با کمال صمیمیّت کجاوه مرا محافظت می‌کردی و تمام راه را بخدمت من می‌پرداختی. آن وقت چون صمیمیّت تورا مشاهده می‌نمودم از خواب غفلت بیدارت می‌ساختم و حقیقت امرالهی را برای تو شرح می‌دادم. حال که چنین نکردی و مدّت سه سال می‌گذرد که از هم جدا هستیم بهتر آن است که این مفارقت ابدی باشد؛ یعنی نه در این دنیا و نه در جهان دیگری برای ما ملاقات و اجتماع میسّر نشود. آری جدائی ما ابدی و مفارقت ما دائمی است. من از تو چشم پوشیدم و دیگر مورد اعتناء نخواهی بود.»

طاهره در خانه‌ی برادر خود شروع به تبلیغ آیین جدید کرد. سخنوری او باعث شد تا اشراف و خاندان سلطنتی یک به یک از او دعوت کنند تا در جلسات متعدد حاضر شود. آوازه سخنوری او به گوش ملک‌جهان خانم ، مادر ناصرالدین شاه رسید. ملک‌جهان خانم که تازه پسرش به تخت پادشاهی نشسته بود از طاهره دعوت می کند تا در یکی از میهمانی‌های او شرکت کند. نقل است که ملک‌جهان خانم که بر ادبیات فارسی و زبان عربی مسلط بود، با موسیقی و آواز آشنا بود و خط ریز و خط درشت می‌نوشت. شعر می‌گفت و در سخنانش از مثل‌ها و روایات زیادی استفاده می‌کرد و قرآن را به صورت دودانگ در آهنگ حجاز می‌خواند از سخنوری طاهره حیرت زده شده بود. ملک جهان خانم، تحت تأثیر شخصیت و آموزه‌های طاهره قرةالعین قرار گرفت و علاقه خاصی به او پیدا کرد.

هر روز تعداد بابیان افزوده می‌شد. بطوریکه بسیاری از گروندگان به آئین جدید در طول این جلسات، از خاندان سلطنتی بودند. این افزایش ترس و خشم علما را برانگیخت. شوهر و پدرشوهر طاهره که از جواب رد و طلاق خودخوانده طاهره برآشفته بودند، از این فرصت استفاده کرده طاهره را کافر خواندند. تا جاییکه پدر شوهرش بر بالای منبر رفت و در رد حرف‌های طاهره، با الفاظ رکیک به شیخ احمد احسائی اهانت کرد. اندکی بعد محمدتقی، توسط یکی از مریدان شیخ، معروف به میرزا صالح شیرازی، که از اهانت او به خشم آمده بود شبانه در مسجد مورد حمله قرار گرفت و کشته شد. با آنکه قاتل پیش از قصاص به جرم خود اعتراف کرده بود، اما همسر سابق طاهره، ملامحمد تقی، وی را متهم به صدور فرمان قتل کرد. این ادعا باعث بروز تنش‌هایی در سطح شهر قزوین شد. در نتیجه حاکم قزوین با اینکه حکم تبرئه طاهره را صادر کرده بود حکم کرد تا طاهره در حصر خانگی قرار بگیرد تا آرامش به شهر برگردد. خبر حصر به ملک‌جهان خانم رسید. او ترتیبی اندیشید تا طاهره بتواند با کمک چند زن بابی، از حصر بگریزد و به تهران برود.

طاهره به توصیه ملک‌جهان خانم، در خانه وزیر جنگ وقت، میرزا آقاخان اعتمادالدوله نوری مخفی ماند. در آن زمان سید علی‌محمد باب به ماکو تبعید شده بود تا دادگاهی شود. هم‌زمان با محاکمه سیدعلی‌محمد باب در آذربایجان، طاهره در تهران به فکر تشکیل جلسه‌ای با حضور همه بابی‌های سرشناس افتاد. برای همین با توجه به شدت گرفتن سرکوب بابیان، رهبران بابی را در بدشت جمع کرد تا در مورد سمت و سوی آینده آئین جدید تصمیم بگیرند و راهی برای آزادسازی سیدعلی‌محمد باب که در آن زمان در قلعه چهریق در زندان بود پیدا کنند. در آخرین روزهای تابستان ۱۲۲۶ خورشیدی این اجتماع در روستای بدَشت، از توابع شاهرود که روستایی در تقاطع راه تهران-مشهد و راه مازندران-هزارجریب-شاهرود بود با حضور ۸۱ نفر از یارانِ نزدیک باب تشکیل شد. بابیان در خیمه‌ای دور تا دور هم در انتظار ورود طاهره بودند که طاهره پیغام می‌فرستد تا حاضران به داخل باغ پشتی، جاییکه همه روزه از پس پرده‌ای، وعظ و نطق های هیجان انگیز وغرا ایراد می‌کرده ورود کنند.

حاظران پس از دقایقی وارد باغ می‌شوند. طاهره در پس پرده اینگونه سخنانش را آفازمی‌کند> «این نشر ناقور است، این النفخ فی الصور است، این اعلام ظهور است. آیا من خواهر شما نیستم؟ آیا شما برادران من نیستید؟ کدام خواهری صورتش را از برادرانش می‌پوشاند؟» برای لحظه‌ای سکوت می‌کند. در اقدامی بی سابقه طاهره بند پرده ‌ای که حائل او و حاظران بود را پاره می‌کند و بدون نقاب و روبنده مستمعان را شگفت‌زده می‌کند. میرزا حسین‌علی نوری ، مشهور به بهاءالله اینگونه نوشته است: «جمیع اصحاب اول از همه فرار کردند، اما بعد از رفتن دوباره به حضور آمدند. بعضی ناراحت شده سر در پیراهن نمودند و بعضی در شک و شبهه افتادند.» طاهره به همین مناسبت شعری نیز سرود و ملغی شدن احکام اسلامی را چنین تشریح کرده بود: «ای عاشقان، ای عاشقان، شد آشکارا وجه حق/ رفع حجب گردید هان، از قدرت رب‌الخلق/ آمد زمان راستی، کژی شد اندر کاستی/ آن شد که آن می‌خواستی از عدل و قانون و نسق.»

در بدشت، قرة‌العین در برابر مردانی که دهشت‌زده او را می‌نگریستند بی‌پرده و بدون روبنده، با آرایش و زینت، چنین سخنانش را ادامه می‌دهد:
برادران من ، آرام باشید .. آرام باشید .. منم آن کلمه‌ای که نقبا از شنیدنش فرار می‌کنند.. به یاد بیاورید منکرین رسول الله را، هنگامی رسول خدا با آیاتی از جبرئیل مردم را هدایت می‌کرد و بیانی تازه آورده بود .. همه می‌گفتند که موافق با قواعد و قوانین ما نیست و منکرش شده بودند .. اینک همان لحظه و همان وعده خداست .. شما نیز باید امروز بدانید که پیامبر خداوند ظهور کرده است، قرآن دیگر منسوخ شد، کتاب جدیدی از آسمان برای ما نازل شده و قوانین جدیدی برای ما مقرر گردیده است، مانند وقتی که حضرت عیسی کتاب حضرت موسی را نسخ کرد .. هم چون حضرت محمد که کتاب حضرت عیسی را نسخ کرد .. سید باب همان منتظر است و مطابق با اسلام جدید و کتاب تازه‌ای ظهور کرده است… » .

در بدشت طاهره سنن و قیود موجود آنزمان علیه زنان را به انتقاد گرفته، جدائی دین بابی از دین اسلام و نسخ احکام و سنن قدیم را اعلام نمود . خبرچینان ماجرای بدشت را به اطلاع روحانیون شیعه می‌رسانند. نقل است فردای آن روز به تحریک روحانیون، برخی اهالی روستاهای اطراف با سنگ و چوب به بابیان حمله می‌کنند. طاهره از مهلکه فراری داده می‌شود و برای مدت نزدیک به یک سال روستا به روستا زندگی مخفیانه‌ای را آغاز می‌کند. روحانیون شیعه که به علت کشف حجاب طاهره و اعلان نسخ و انقضای قوانین اسلامی و جایگزینی آن با قوانین آئین باب خشمگین شده بودند، به طاهره اتهامات بی‌اخلاقی و بی عفتی و هرزه‌گری بستند. برای مقابله با این تهمت‌های ناروا، میرزا حسین‌علی نوری ، بنیان‌گذار آیین بهائی لقب «طاهره» به معنی پاکدامن را به او می‌هد.

نقل است طاهره عازم نور شد. در راه، مدتی را در بارفروش، سپس از آن‌جا به آمل، سعادت‌آباد و سپس به دارکلا رفت. در دارکلا یک روز ماند و سپس راهی قریه‌ واز، در دل جنگل‌های مازندران شد. امیرکبیر که نسبت به نفوذ آیین بابیت و فعالیت‌های طاهره قرةالعین به دلیل تأثیر کلام او در میان زنان، او را به عنوان یک تهدید قلمداد می‌کرد، در تلاش برای دستگیری او برمی‌آید.زمانی که طاهره قصد رفتن به قلعه طبرسی و پیوستن به سایر بابی‌ها را داشت، به دستور امیرکبیر او را با حیله ای به محلی کشاندند و به اتهام قدیمی صدور دستور کشتن عمویش در نور دستگیر و به تهران اعزام کردند.

طاهره سال‌های پایانی عمر را در این خانه (در بالاخانه محمد خان کلانتر، رئیس پلیس تهران ) در حبس خانگی بود.

طاهره بدون محاکمه در بالاخانه ی محمد خان کلانتر، رئیس نظمیه تهران در حبس خانگی قرار می‌گیرد. به دستور امیرکبیر، مقرر شده بود تا هرگز اجازه ندهند کاغذ و قلمی نزدیک طاهره باشد. طاهره ابتدا در اتاق کوچکی در طبقه فوقانی محبوس بود . پس از مدتی خبر به گوش ملک‌جهان خانم میرسد، با مرقومه‌ی او ، طاهره را به اتاق بزرگتری منتقل می‌نمایند. نقل است که از او قول می‌گیرد تا در مورد آئین بابی برای مدتی صحبتی به میان نیاورد. طاهره نیز این شرط را قبول کرده به شعر و شاعری می‌پردازد. در این مدت زنان اشراف و سلطنتی به دیدن او می‌رفتند و به مشاعره می‌پرداختند. در این مدت ناصرالدین‌شاه چندین بار خواستگاری نافرجامی از او کرد که هربار با پاسخ منفی طاهره روبرو شد. طاهره در پاسخ به این خواستگاری‌ها این بیت را برای شاه سرود و فرستاده است: تو و ملک و جاه سکندری، من و رسم و راه قلندری / اگر آن نکوست تو در خوری، اگر این بد است مرا سزا .. اما پاسخ‌های منفی طاهره، خواست ناصرالدین‌شاه را خاموش نمی‌کند.

ناصرالدین‌شاه پس از خواندن پاسخ طاهره جسارت و روحیه‌ی فوق‌العاده‌‌اش را ستود و گفت: «تاریخ تاکنون چنین زنی به ما نشان نداده است» . در این بین امیرکبیر دستور اعدام باب را صادر می‌کند. باب توسطِ یک جوخه‌ی اعدام در انظار عمومی در شهر تبریز تیرباران می‌شود. خبر به گوش طاهره می‌رسد و او سکوت را را می‌شکند. از سوی دیگر خبر خاطرخواهی ناصرالدین‌شاه، امیرکبیر را به همراه برخی از درباریان که از نفوذ رو به افزایش طاهره واهمه داشتند را نگران می‌کند. درباریان به امیرکبیر گفته اند که زیبایی و جذابیت طاهره باعث می‌شود تا شاه به طرز خطرناکی مفتون وی گردد و تحت تأثیر او و عقایدش قرار گیرد. نقل است امیرکبیر گفته است که در یکی از روزها که جلسه‌ی برخی زنان در خانه محمد خان کلانتر بوده، در اتاق کناری به سخنان طاهره گوش می‌داده است. امیرکبیر گفته «قره‌العین آنچنان سخنور است که نزدیک بود مرا نیز بابی کند» .

امیرکبیر پس از جلسه خود با برخی درباریان، از طریق محمد خان کلانتر برای او پیغام میفرستد تا سکوت اختیار کند . ولی طاهره پیغام می‌دهد: « به میرزا محمدتقی‌خان بگویید شما همین که اراده کنید می‌توانید مرا بکشید، اما نمی‌توانید مانع آزادی سخن گفتن زنان پس از من شوید.» گویند این پیغام خشم امیرکبیر را برانگیخته، مخفیانه مرگ او را با توطئه‌ای تسریع می‌کند. امیرکبیر به واسطه جاسوس خود چند نفر از بابیان را تحریک می‌کند تا به خونخواهی قتل باب، ناصرالدین‌شاه را ترور کنند. در سپیده‌دم روز ۶ مرداد ۱۲۲۹ جوانی نساج به اسم حسین‌جان میلانی، که در خدعه‌ی امیرکبیر افتاده بود یا طپانچه ساچمه‌ای خرابی که به دستور امیرکبیر به او رسانده بودند ترور ناصرالدین شاه را عملی می‌کند. پس این اتفاق امیر کبیر بابیان را به‌طور گسترده سرکوب و دستگیر ساخت و با حکم دو مجتهد، حاجی ملا میرزا محمد اندرمانی و حاجی ملا علی کنی ، طاهره که حدوداً ۳۸ سال داشت را به همراه چند رهبر مرد بابی در سال ۱۲۲۹ خورشیدی به اعدام محکوم کرد.

یکی از پیشکاران کلانتر چنین نقل کرده است: محمد خان کلانتر دستور داده بود تا با دقت مراقب خانه باشم و با گشت‌های متعدد اطمینان حاصل کنم که هیچ‌کس پس از سه ساعت از نیمه‌شب حق حضور در کوچه را ندارد. من معتمدانم را پنهان کردم و به آن‌ها دستور دادم که هر کسی که از افراد ما نیست را فوراً دستگیر کنند. اگر مقاومت کردند به قتل برسانند. آفتاب هنوز غروب نکرده بود که کلانتر از من پرسید آیا تمام تدابیر لازم را اجرا کرده‌ام یا نه. وقتی نظر و گزارشم را بهبه استماع او رساندم مرا به داخل خانه بردند. دستور فرمودند قرة‌العین را آوردند. نامه‌ای به من دادند و گفتند باید این زن را به باغ ایلخانی ببری و او را به عزیز خان سردار تسلیم کنی. او را که چون نوعروسان جامه‌ای سفید بر تن کرده بود سوار بر اسب کردم. از ترس اینکه مبادا در طول مسیر مشکلی پیش آید، عبای خود را روی سر او انداختم تا هر کس او را ببیند گمان کند مرد است. قرة‌العین از خانهٔ کلانتر تا باغ ایلخانی سکوت اختیار کرده بود و هیچ نگفت. بالاخره به باغ رسیدیم. پیش سردار رفتم. او تنها بود؛ نامه را به او دادم. نامه را باز کرده و خواندند. دقیقه ای سکوتی سنگین حکم‌فرما بود. پس از دقیقه ای پرسید کسی در مسیر متوجه نشده است که اسیر کیست؟ به حضور رساندم :خیر.. فرمودند او به طاق برده، خود مرخص شوید.

یکی از خدمتکاران عزیز خان سردار اینگونه آن شب را توصیف کرده است: عزیز خان مرقومه محمدخان کلانتر را چندین بار مطالعه کرد. برای چند دقیقه درنگ کردند، کاغذ را درون آتش انداختند. محمدخان کلانتر از قول میرزا تقی‌خان امر کرده بودند از این کافر در خصوص سوءقصد به قبله عالم به هر ترتیب اعتراف گرفته، سپس او را به چاه انداخته از سنگ پر کنید. عزیز خان دو تن از سربازان را احضار کرده، به آنها امر فرمودند تا از قرةالعین استنطاق کنند. کسی ندید در اتاق چه گذشت. اما از صداها مشخص بود قرةالعین در برابر بی‌حرمتی‌ها و دست درازی‌ها سخت مقاومت کرده‌اند. وقتی آن دو دست خالی به حضور عزیز خان بازگشتند و عذر خواسته عرض کردند که نمی‌توانند کار را به اتمام برسانند. عزیز خان برافروخته شد. دستور داد غلامی را که چندی پیش دزدی کرده بود را از زنجیر باز کرده به حضور بیاورند.

وقتی او حاضر شد، عزیز خان به‌طرزی دوستانه با او سخن گفت: «پدرسگ دزد، گمان می‌کنم تنبیهِ تو کافی باشد؛ از این پس عاقل‌تر رفتار خواهی کرد.» سپس به او گفت اگر میخواهی این غضب به پایان برسد و از این حبس آزاد شوی باید کاری که میگویم را انجام بدهی و برای تسکین گفت: « اما قبل از آن بگیر این استکان عرق را بنوش.» غلام که هفته ها تشنگی و گرسنگی را به سختی تحمل کرده بود سری تکان داد و استکان عرق را نوشید.آنگاه با عزیز خان به طاق رفتند. قرة‌العین آشفته بر کنجی خزیده بود. دستمال حریری در دهانش فرو کرده بودند و چند جا از لباسش پاره بود. به محض ورود، غلام خود را بر قرة‌العین انداخت. روسری را دور گردنش پیچید. قرةالعین چندین بار مانع او شد. غلام زانو زد، روسری را محکم‌تر کشید تا آنجا که قرة‌العین دست از تلاش برداشت. عزیزخان به غلام امر فرمودند تا او را به چاه برده به داخل چاه بی‌افکند. غلام با زور هر چه تمام قرةالعین را کشان کشان به پای چاه برد و بدون اینکه مهلت جان دادن به او بدهد، او را بی‌رحمانه در چاه انداخت. سپس سردار نوکران را فراخواندند و با عجله چاه را پر نمودند .

تصویر منتسب به باغ ایلخانی که الله قلی خان ایلخانی، معروف به حاجی ایلخانی از رجال و شاهزادگان معروف قاجاری، آن را به عنوان عیش‌گاه خود، ساخته بود. این باغ که امروزه اثری از آن باقی نمانده، در خیابان فردوسی امروزی، و در محلی که امروزه ساختمان بانک ملی ایران قرار دارد، واقع بود.

مرگ طاهره قرةالعین به دستور امیرکبیر آنچنان دلخراش و تاسف‌انگیز بود که وقتی خبرش به ملک‌جهان خانم رسید تأثیر عمیقی بر او گذاشت. او که به طاهره دلبستگی خاصی داشت، ناصرالدین شاه، را متقاعد کرد تا امیرکبیر را از مقامش برکنار کرده و به کاشان تبعید کند. پس از مدتی توطئه‌ی ترور ناصرالدین‌شاه توسط یکی از بابیان به گوش شاه رسید. دلبسیتگی ناصرالدین‌شاه به طاهره و قتل وحشیانه او و توطئه‌ی امیرکبیر آنقدر بر شاه تاثیرگذار بود که دستور می‌دهد تا امیرکبیر را در حمام فین به قتل برسانند. مادر ناصرالدین شاه به این امر هم راضی نشد و دستور داد تا جسد امیرکبیر را در خاک ایران دفن نکنند. مرگ طاهره نقطه عطفی در تاریخ ایران به شمار می‌آید . او اولین زنی بود که خود، حکم طلاق خود را صادر کرد. نه تنها اولین نفری بود که در برابر مردان کشف حجاب کرد، بلکه او اولین زن در ایران بود که به اتهام مفسد فی‌الارض اعدام شد.

شاید بزرگ‌ترین گناه طاهره این بود که زیاد می‌دانست. او پُر می‌خواند، بسیار می‌نوشت، زیاد می‌دانست و فراوان سخن می‌گفت. در یک کلام: کاروبار او با کلمه بود. در واقع، قدرت کلمه، و نه شمشیر بود که شخصیت طاهره را، برخلاف بسیاری از مردان هم‌روزگارش، برا و نافذ می‌ساخت. بی‌جهت نبود که او سخنانش را در بدشت با گفتن این روایت آخرالزمانی آغاز کرد که «منم آن کلمه‌ای که نُقبا از شنیدنش فرار می‌کنند». از قرار معلوم، «نقبا» مردان نخبه‌ای بودند که تاب دیدن زنی را نداشتند که بی‌پرده با آنان سخن بگوید. به بیان دیگر، سهمگین‌ترین جُرم او این بود که آنچه را می‌دانست بی‌پرده بر زبان می‌آورد. برای زنی که در آن روزگار مُهر خاموشی باید بر لب می‌‌داشت این‌ها ، گناهی نابخشودنی بودند. بی‌شک طاهره قره العین، به عنوان یک زن پیش رو، نمادی از مقاومت و پایداری در برابر ظلم و ستم مذهبی است. او راه را برای دیگر زنان و مردان آزادی‌خواه و عدالت‌طلب هموار کرد و نام خود را به عنوان یک زن مبارز و آزادی‌خواه، در تاریخ ایران جاودانه کرد. طاهره طبع شعر و نویسندگی خاص خود را داشت. آثار قلمی متعددی به صورت شعر و نامه از وی به‌جا مانده است.

در ره عشقت ای صنم، شيفته‌ی بلا منم

چند مغايرت کنی، با غمت آشنا منم

پرده به روی بسته‌ای، زلف بهم شکسته‌ای

از همه خلق رسته‌ای، از همگان جدا منم

نور تویی تتق تویی ماه تویی افق تویی

خوان مرا فنق تویی شاخه هندوا منم

شِير تویی شکر تویی شاخه تویی ثمر تویی

شمس تویی قمر توئی ذرّه منم هبا منم

نخل تویی رطب تویی لعبت نوش لب تویی

خواجه‌ی با ادب تویی، بنده‌ی بی حيا منم

کعبه تویی صنم تویی دير تویی حرم تویی

دلبر محترم تویی عاشق بی نوا منم

من زيم تو نيم هم نی زکم و زبيش هم

چون بتو متصل شدم بی حد و انتها منم

شاهد شوخ دلربا گفت به سوی من بيا

رسته ز کبر و از ريا ، مظهر کبريا منم

طاهره خاک پای تو ، مست می لقای تو

منتظر عطای تو ، معترف خطا منم

error: Content is protected !!
پیمایش به بالا