پلهها
پلــــــههـا نفس های تند و محکمِ زن از کنارش رد شد. از بالا که میآمده بود دیده بودش. صورت ِ چهارگوش،پر چروک و نگاه تندش که انگار به هیچ کس نگاه نمی کرد به هیچ چیز. اولین بار نبود که انگار این پله ها را می دید که مارپیچ از وسط ِ باغ ها می […]

