داستان کوتاه فرزندان مریم

در نزدیکی یک جنگل بزرگ، یک هیزم‌شکن و همسرش زندگی می‌کردند. آنها فقط یک فرزند داشتند، یک دختر سه ساله. آنها آنقدر فقیر بودند که دیگر نان کافی نداشتند و نمی‌دانستند چه چیزی به او بدهند. یک روز صبح، هیزم‌شکن با نگرانی برای کار به جنگل رفت. همانطور که هیزم می‌شکست، ناگهان زنی زیبا و […]

داستان کوتاه فرزندان مریم بیشتر بخوانید »