صبح یک پنجشنبه تابستانی در میدان بازار ورتهایم آم ماین، در جنوب آلمان، جایی که رودخانه تاوبر به رودخانه ماین میریزد، بودیم. مردم بسیاری جمع شده بودند و شهر از قبل شلوغ تر بود، عمدتاً به دلیل گردشگران زیادی که با قایقهای تفریحی تقریباً هر روز در ماههای تابستان به آنجا میآیند. گردشگری با قایقهای تفریحی رودخانهای در رودخانه ماین در سالهای اخیر به طور قابل توجهی افزایش یافته است – و اغلب گروههای تور آمریکایی هستند که از میان شهر قدیمی قرون وسطایی در کنار رودخانههای ماین و تاوبر عبور میکنند و همچنین از ویرانههای قلعهی با ابهت آن بازدید میکنند. من به میزی در میدان تکیه داده بودم و صحنه را تماشا میکردم که یک گردشگر به من نزدیک شد.
مرد با لبخندی دوستانه و کمی شیطنتآمیز بر چهره و کلاه ماهیگیری بر سر از من پرسید که آیا اهل این منطقه هستم یا نه، که من گفتم که مثل شما گردشگرم و همین باعث شد تا با هم چند جملهای رد و بدل کنیم. او یک دوربین همراه خود داشت و به نوعی به موضوع عکاسی رسیدیم. کمی بعد، وقتی اشتیاق مرا دید تصاویر سیاه و سفیدی روی صفحه گوشیاش ظاهر شد: صحنههایی از خیابانهای آمریکا، عمدتاً از نیویورک اواخر دهه ۱۹۶۰، پرترههای فوقالعاده واضح از مردان و زنان جوان، رهگذران – و همچنین تصاویری که افراد را در حال کار و فعالیتهای مختلف نشان میداد. و من کاملاً بیکلام بودم. چون تصاویر بسیار زنده بودند. به نظر میرسید هر سایه، هر جزئیات و هر حرکتی از زمان خارج شده و در زمان حال، در اکنون، با من صحبت میکند.
مردی اهل لنکستر، پنسیلوانیا، گفت: «اینها عکسهای من هستند.» و انگشتش را روی صفحه کشید. «همه آنها مربوط به اواخر دهه ۱۹۶۰ هستند. در آن زمان، من یک عکاس جوان بودم و زندگی در شهر را ثبت میکردم. همه آنالوگ. بدون روتوش، بدون فیلتر، هیچ چیز. فقط آنچه لحظه ارائه میداد.» من فوراً مجذوب شدم. تصاویر چیزی بیش از عکس بودند – آنها بدون شک گواهی بر یک دوران بودند که در لحظات سرعت و زندگی ثبت شده بودند. شدت زندگی در این تصاویر، به شکلی کاملاً خالص، گنجانده شده بود. و با خودم فکر کردم: چیزی در این تصاویر وجود دارد که دیگر اغلب نمیبینید. این تصاویر از زمانی میآیند، از شهری که دیگ جوشانی از تضادها بود: آشوب اجتماعی، تنشهای سیاسی، در واقع، یک انفجار فرهنگی. شهری که بین زوال و سرزندگی در نوسان بود.

برای عکاسان خیابانی، نیویورک عرصهای بیپایان برای آزمایش بود. و اینجاست که در تصاویرش، با مجموعهای از داستانهای انسانی روبرو میشویم. در چهرههای کسانی که به تصویر کشیده شدهاند، تاریخ معاصر، جنبش حقوق مدنی، جنگ ویتنام، فرهنگ هیپی و ضدفرهنگ رو به رشد منعکس شده بود. در عکسهای مایرون اسلابا، با دنیایی رنگارنگ از داستانهای انسانی روبرو میشویم. با خودم فکر کردم، این دوران عکاسانی مانند گری وینوگراند، جوئل مایروویتز، هلن لویت، بروس دیویدسون، دایان آربوس و لی فریدلندر بود – و همزمان، تصاویر بیشماری از یک شهر در ذهنم جرقه زد، شهری که برای شناختنش لازم نیست از آن بازدید کنید. همانطور که در حال لذت بردم از تصاویر او بودم گروه آنها فراخوانده شدند. زیرا کشتی او قرار بود سفر خود را از رودخانه اصلی به راین، سپس به کلن و بعداً به آمستردام ادامه دهد.
اما تصاویر او هنوز هم مرا مجذوب خود میکنند. عکسهای او یک وقایعنگاری بصری از شهری که دائماً خود را از نو میساخت بود. پر از انرژی، تناقضات و داستانها. گمشده، زنده، کنجکاو، خسته. نکته آخر شاید این باشد که زیبایی عکاسی آنالوگ در این واقعیت نهفته است که هر عکس آنالوگ گواهی بر این است که واقعاً اتفاقی افتاده است. این ردپایی از یک مواجهه است که ممکن است هرگز برنگردد . اما روی یک تکه فیلم، در لایهای از نور و شیمی حفظ شده است.





