کاغذ همیشه در حال تبدیلشدن است؛ گاهی به یک داستان، گاهی به دفترچه خاطرات، فیلمنامه یا نامهای عاشقانه. اینبار اما کاغذ به لباس تبدیل شده است؛ لباسی شکننده، خیالانگیز و موقتی که قرار است بخشی از جهان ذهنی آنیا تیلور جوی را روایت کند. برای شماره سپتامبر مجله V، همکاری خلاقانهای میان آنیا تیلور جوی، نیک نایت، عکاس برجسته، آنا تروِلیان، استایلیست، گروهی از طراحان و برند مونبلان شکل گرفت؛ برندی که خود، پیوندی عمیق با نوشتن و زندگی کلمات دارد.

نتیجه این همکاری، مجموعهای از لباسهای کاملاً کاغذی بود که طراحانی چون متیو دیوید اندروز، نوئل استوارت، جنی بیتی میسی گریمشاو، گاوراو گوپتا، میگل کاسترو فریتاس برای موگلر و زک پوسن طراحی کردند.

این لباسها تنها تجربهای بصری نبودند؛ بلکه ادای احترامی بودند به چیزهایی که در جهان دیجیتال امروز، بیش از همیشه ارزش پیدا کردهاند: لمسکردن، نوشتن و نگهداشتن. در جریان عکاسی، مادر آنیا جملهای را نوشت که بر این پروژه مهر عاطفی زد: «دوستت دارم، فرشته من.» آنیا تیلور جوی از دیرباز با کلمات رابطهای شخصی داشته است. او سالهاست دفتر خاطرات مینویسد، به خواندن علاقهای جدی دارد و در مقام بازیگر، تهیهکننده و خالق، بارها به جهانهایی وارد شده که ابتدا روی کاغذ شکل گرفتهاند. او در فیلمهایی مانند سومین قسمت تلماسه حضور دارد و در پروژههایی چون سریال Lucky و فیلم Sacrifice نیز بهعنوان تهیهکننده اجرایی فعالیت کرده است. در گفتوگویی صمیمی با مایلی سایرس، دوست نزدیکش، آنیا از عشقش به شخصیتپردازی، موسیقی، سفر، شهرت، کمالگرایی و پذیرفتن نقصهای انسانی گفت.

گفتوگوی مایلی سایرس و آنیا تیلور جوی
مایلی سایرس: چه چیزی باعث میشود عاشق یک شخصیت شوی؟
آنیا تیلور جوی: بیشتر از آنکه انتخاب باشد، شبیه یک غریزه است. بدنم قبل از خودم شخصیت را پیدا میکند؛ شروع میکنم متفاوت نشستن، کلمات را با صدایی تازه بلند تکرار کردن. باور دارم هر شخصیت چیزی برای آموختن به ما دارد.
مایلی: موسیقی در فیلمها چقدر برایت اهمیت دارد؟ آیا موسیقی متن میتواند یک فیلم را برایت نجات دهد یا کاملاً خراب کند؟
آنیا: قطعاً. من عاشق موسیقی متن و موسیقی فیلم هستم. برای هر پروژهای که روی آن کار میکنم، پلیلیست مخصوص خودم را میسازم.
چند بار پیش آمده که هنگام فیلمبرداری، تم مشخصی برای شخصیت به من دادهاند؛ همین موضوع کاملاً روند کار را تغییر میدهد.
مایلی: چه چیزی در پروژه «لاکی» باعث شد با خودت بگویی: «باید این کار را انجام بدهم»؟

آنیا: در ابتدا، فرصت تهیهکنندگی کامل پروژه در کنار همکارانی فوقالعاده برایم بسیار جذاب بود. اما نمیخواستم وارد کاری شوم مگر اینکه احساس کنم چیزی برای اضافهکردن دارم. خوشبختانه وقتی کتاب را خواندم، بلافاصله بافت و فضای جهان آن را دیدم. همدلیای که نسبت به شخصیت اصلی احساس کردم، به من نشان داد با اثری روبهرو هستم که میتوانم در آن عمیق شوم و آن را گسترش بدهم.
مایلی: تو تهیهکننده اجرایی «لاکی» و «سکریفایس» بودی. چه چیزی باعث شد بخواهی از پایه در پروژهها مشارکت کنی؟ آیا تجربه جالبی بود که همزمان دو بخش متفاوت ذهنت را به کار بگیری؟
آنیا: دقیقاً همینطور بود؛ بخش منطقی و بخش احساسی، یا سمت مدیریتی و سمت خلاق. راستش احساس میکردم همیشه همین کار را انجام میدادهام، فقط حالا برایش یک عنوان شغلی تعیین شده بود. هیچوقت نتوانستهام پروژه را فقط از یک زاویه ببینم. همیشه به این فکر میکنم که یک اثر چطور حرکت میکند، چه حسی دارد و چه صدایی ایجاد میکند. همه اینها بخشی از داستانگویی هستند.
بهعنوان تهیهکننده، میتوانی به طراحی جهانی کمک کنی که شخصیتت در آن زندگی میکند. من عاشق تمام جنبههای فیلمسازی هستم؛ بنابراین اینکه بتوانم در تمام این زمینهای بازی حضور داشته باشم، برایم هیجانانگیز است.
مایلی: وقتی دوباره وارد دنیایی مثل «تلماسه» میشوی، چطور تجربه را برای خودت سرگرمکننده نگه میداری؟ احتمالاً فشار زیادی روی فیلمی به این بزرگی وجود دارد.

آنیا: هیچوقت اجازه ندادهام این موضوع تبدیل به نگرانی اصلیام شود. البته امیدوارم طرفداران از نتیجه نهایی راضی باشند، اما خودم را فراموش نمیکنم؛ من هم یکی از طرفداران این جهان، این فیلمساز و این شخصیت هستم. با هر پروژهای یکسان برخورد میکنم: با تعهد کامل به لحظه حال، قلبی باز و کنجکاویای بیپایان. همهچیز یک ماجراجویی است.
مایلی: میدانم سفر بخش مهمی از زندگی توست و برخلاف من، واقعاً از دوربودن از خانه لذت میبری. یکی از محبوبترین مکانهایی که به آن سفر کردهای کجا بوده؟ و بهجز همسر جذابت، همیشه چه چیزی با خودت میبری؟
آنیا: سفر برای دیدن گوریلها در رواندا را خیلی دوست داشتم. آفریقا در مجموع شگفتانگیز است. ژاپن هم فوقالعاده زیباست. هنگام فیلمبرداری «تلماسه» چند سفر کوتاه به اتریش و کره جنوبی داشتم. نعمت و نفرین من این است که همیشه تعداد دیوانهواری کتاب با خودم میبرم؛ تقریباً به اندازه یک چمدان کامل. دوست دارم بتوانم با کیندل کنار بیایم، اما هیچچیز جای گرفتن یک کتاب واقعی در دست را نمیگیرد.
مایلی: طرفداران «تلماسه» بسیار پرشور هستند. آیا به انتظارات آنها فکر میکنی؟ نظر چه کسی برایت مهمتر است؟ آیا هنوز کسی در زندگیات هست که مخفیانه تلاش کنی او را تحت تأثیر قرار دهی؟

آنیا: این سؤال عمیق بود. فکر میکنم هنوز تلاش میکنم خودم را تحت تأثیر قرار دهم. استانداردهای بسیار بالایی برای خودم دارم که گاهی خستهکننده میشوند. موضوع چندان درباره دیگران نیست؛ بیشتر به خودم مربوط میشود. آنقدر به روند خلق اثر اهمیت میدهم که میخواهم مطمئن شوم تمام توانم را به کار گرفتهام.
بزرگشدن به من یاد داده است که گاهی کمال، در رهاکردن است.
مایلی: شهرت بخشی از حرفه توست و قسمتهایی از زندگی را در معرض نگاه دیگران قرار میدهد که هیچ ارتباطی با کارت ندارند. چطور یاد گرفتهای از بخشهای کاملاً شخصی زندگیات محافظت کنی؟
آنیا: اگر بخواهم صادق باشم، شاید بیش از حد از خودم محافظت کردهام. مدتی طول کشید تا دیگر احساس نکنم تحت تعقیب هستم و همیشه نیاز به پنهانشدن ندارم. یاد گرفتهام بعضی چیزها را آنقدر جدی نگیرم؛ با انتخاب اینکه کدام نظرها برایم اهمیت دارند و کدام نظرها بر اطلاعات بسیار محدودی بنا شدهاند.
مایلی: خارج از بازیگری، چه چیزهایی این روزها الهامبخشت هستند؟ دوست داری بیرون از سینما چه چیزی خلق کنی؟
آنیا: سفر، موسیقی، فیلمهای قدیمی و طبیعت. و البته لباس!
مایلی: میدانم دفتر خاطرات مینویسی. آیا نوشتن همیشه راهی برای درک احساسات و افکارت بوده است؟

آنیا: کاملاً. ابتدا از اینجا شروع شد که میخواستم خوابهایم را به یاد بیاورم. همیشه زندگی رؤیایی فعالی داشتهام؛ گاهی احساس میکنم خوابهایم از زندگی واقعیام واقعیتر هستند. نوشتن برای من نوعی پناهگاه است.
حتی اگر همان لحظه ارزش نوشتههایت را نبینی، با گذشت زمان متوجه سرنخهای کوچکی میشوی که در آنها وجود داشتهاند. اسکار وایلد جمله زیبایی دارد: «من هرگز بدون دفتر خاطرات سفر نمیکنم؛ آدم باید همیشه چیزی هیجانانگیز برای خواندن در قطار داشته باشد.»
مایلی: یکی از محبوبترین لباسهایی که تا به حال پوشیدهای کدام است؟ انتخاب من مشخص است: لباسی از باب مکی که در مراسم پیادهروی مشاهیر هالیوود من پوشیدی. فوقالعاده به نظر میرسیدی.

آنیا: ممنون، فرشته من. هر بار که لباسی از باب مکی پوشیدهام، تجربهای خاص بوده است. اما لباسی که بیش از همه به یادم مانده، پیراهن کوتور دیور به رنگ زرد کرهای است که در نخستین مراسم امی پوشیدم؛ پشت بسیار باز و دنبالهای بزرگ به رنگ زرد قناری داشت. آن لباس ابتدا در خوابم شکل گرفته بود و دیدن اینکه به شکلی زیبا در دنیای واقعی جان گرفت، جادویی بود.
مایلی: ظاهر بسیار منحصربهفردی داری. آیا تو هم دورهای داشتی که با خودت احساس راحتی نکنی یا در پوست خودت مطمئن نباشی؟
آنیا: بله، حتماً! حتی هنوز هم گاهی چنین احساسی دارم. فکر میکنم این یکی از درسهای زندگی است. ما زمان زیادی را صرف تحلیلکردن بدنمان و تلاش برای وادارکردن آن به پیروی از استانداردهای زیبایی روز میکنیم، در حالی که فراموش میکنیم از خودِ وجود بدنمان لذت ببریم.
این احساس هنوز گاهی سراغم میآید، اما دیگر نمیخواهم تسلیمش شوم. بیش از حد بابت شگفتیهایی که بدنم امکان تجربهشان را به من میدهد، سپاسگزارم؛ و بابت زیباییای که به کمک آن میتوانم خلق کنم. بدنم وسیلهای برای تجربهکردن لذت و سرگرمی است.
مایلی: وقتی به تمام چیزهایی فکر میکنی که هنوز پیش رو داری، چه چیزی واقعاً هیجانزدهات میکند؛ چیزی که شاید از تو انتظار نداشته باشیم؟
آنیا: اینکه قلبم را گسترش بدهم و اجازه ندهم بیتجربه و بیاعتماد شود. اینکه بازیگوشتر شوم، همهچیز را عمیقتر احساس کنم و فراتر از تخیلم کش بیایم.

مایلی: محبوبترین حیوانت در تمام دنیا چیست؟
آنیا: سؤال سختی است. بین پلنگ برفی، مرغ مگسخوار و نهنگ قاتل مرددم.
مایلی: دوستت دارم.
آنیا: من هم دوستت دارم.
در این پروژه، کاغذ تنها یک ماده اولیه برای ساخت لباس نیست؛ استعارهای است از زندگی آنیا تیلور جوی. صفحهای که مدام نوشته، تا میخورد، چروک میشود و دوباره شکل میگیرد. از دفتر خاطرات و رؤیاهایش تا فیلمنامهها، نقشها و جهانهایی که در مقام بازیگر و تهیهکننده میسازد، او همچنان در حال نوشتن فصلهای تازهای از زندگی خود است؛ فصلی که اینبار، به جای خواندهشدن، پوشیده شده است.


دیدگاهتان را بنویسید