در نخستین ساعات بامداد، خانهی تازهخریداریشدهی یورگن تسمان هنوز بوی چوب نو، پارچههای گرانقیمت و پولی را میداد که پیش از رسیدن، خرج شده بود. اتاق پذیرایی با پردههای روشن و مبلمان سنگین آراسته شده بود؛ همهچیز چنان مرتب و حسابشده در جای خود قرار داشت که گویی خانه نه برای زندگی، بلکه برای نمایشدادن موفقیت ساخته شده بود.
هدا گابلر کنار پنجره ایستاده بود و به باغی نگاه میکرد که در مه صبحگاهی محو شده بود. باغ کوچک بود، اما دیوارهای بلندش آن را از جهان جدا میکردند. پشت دیوار، خیابان، مردم، کالسکهها و زندگی جریان داشت؛ درون دیوار، سکوتی بود که هر لحظه سنگینتر میشد.
هدا دستکشهایش را آهسته از دست بیرون آورد و روی میز گذاشت. لباس صبحگاهیاش بینقص بود. موهای قهوهایاش با دقت جمع شده بود و چهرهاش، که زمانی در مهمانیهای شهر تحسینبرانگیز بود، اکنون نشانی از خستگی پنهانی داشت. او تازه از سفر بازگشته بود؛ سفری طولانی با یورگن، مردی دانشمند، مؤدب و سختکوش که قرار بود بهزودی به مقام استادی دانشگاه برسد.
اما هدا، از همان لحظهای که پا به این خانه گذاشته بود، احساس میکرد وارد اتاقی شده که درش از بیرون قفل شده است.
صدای بازشدن در آمد. مستخدمه، برتا، با احتیاط وارد شد و چند بسته را روی صندلی گذاشت.
ـ خانم، عمهی آقای تسمان آمدهاند.
هدا بدون آنکه برگردد گفت:
ـ عمهی آقای تسمان؟ اینجا؟
ـ بله، خانم. میگویند میخواستند شما را ببینند.
هدا با نارضایتی به صندلیها نگاه کرد؛ انگار حضور هر مهمانی نظم خشک اتاق را برهم میزد.
ـ بگو منتظر بماند.
برتا مکث کرد.
ـ ایشان خیلی زود آمدهاند.
ـ پس لابد عجلهای ندارند که اینقدر زود آمدهاند.
مستخدمه سر فرود آورد و بیرون رفت. هدا به باغ خیره ماند. چند لحظه بعد صدای گامهای زنی سالخورده از راهرو شنیده شد. عمه یولیا، با کلاه بزرگی بر سر و لبخندی مهربان بر لب، وارد شد. در دستش یک کلاه مسافرتی و بستهای کوچک بود.
ـ عزیزم! بالاخره رسیدید! چه خانهی زیبایی! چه اتاقهای بزرگی!
هدا بهسوی او برگشت و لبخندی کوتاه زد.
ـ صبح بهخیر، عمه.
عمه یولیا جلو آمد تا او را در آغوش بگیرد، اما هدا تنها دستش را پیش آورد. زن سالخورده دست او را گرفت و با محبت فشرد.
ـ یورگن هنوز خواب است؟
ـ احتمالاً.
ـ احتمالاً؟ پس تو بیدارش نکردهای؟
ـ نه.
عمه با تعجب به اطراف نگاه کرد.
ـ این صندلیها را کی خریدید؟ چه گران به نظر میرسند. و این پردهها… آه، یورگن همیشه آرزو داشت خانهای آبرومند داشته باشد.
هدا بهسردی گفت:
ـ آرزویش برآورده شده است.
عمه یولیا که سردی لحن او را نادیده گرفت، بسته را باز کرد.
ـ برای شما چیزی آوردهام. دستکشهای زمستانی. و برای یورگن هم جورابهای پشمی.
ـ بسیار لطف کردهاید.
در همین هنگام یورگن تسمان وارد شد. موهایش آشفته بود و لبخندی کودکانه بر چهره داشت. او با دیدن عمهاش خوشحال شد.
ـ عمه جان! چه سعادتی! از کجا فهمیدید ما برگشتهایم؟
ـ مگر میشود ندانم؟ همهی شهر از سفر شما باخبر است.
یورگن خندید و به هدا نگاه کرد.
ـ هدا، عمه برایت هدیه آورده.
ـ دیدم.
یورگن به صندلی تازهخریداریشده اشاره کرد.
ـ ببین، عمه! این همان اتاقی است که دربارهاش برایت نوشته بودم. البته هنوز باید کتابخانه را کامل کنم، اما وقتی به مقام استادی برسم، همهچیز بهتر میشود.
عمه یولیا با افتخار گفت:
ـ من مطمئنم که تو استاد میشوی. تو همیشه از همه باهوشتر بودی.
هدا به پنجره برگشت. یورگن از سفر، کتابی کهن و قطور همراه آورده بود و با شور دربارهی پژوهشی حرف میزد که سالها روی آن کار کرده بود. او از آینده سخن میگفت؛ از حقوق بیشتر، خانهای باشکوهتر و موقعیتی اجتماعی که هدا را همسر مردی ممتاز میکرد.
اما هدا در میان حرفهای او تنها به صدای تیکتاک ساعت گوش میداد.
وقتی عمه رفت، یورگن بهسوی همسرش آمد.
ـ فکر میکنم از دیدن او خوشحال شدی.
هدا روی مبل نشست.
ـ او بسیار مهربان است.
ـ تو باید کمی با مردم صمیمیتر باشی. ما تازه وارد این خانه شدهایم.
ـ من از خانههای تازه خوشم نمیآید.
یورگن با خنده گفت:
ـ خانهمان تازه است، اما زندگیمان کمکم شکل میگیرد.
هدا نگاهش کرد.
ـ شکل میگیرد؟ مثل گلی که خودبهخود رشد کند؟
یورگن متوجه طعنه نشد. با شوق دربارهی نامهای حرف زد که از وزارتخانه انتظار داشت. در آن نامه ممکن بود خبر انتصابش نوشته شده باشد. هدا به او گوش میداد، اما ذهنش جای دیگری بود؛ در گذشتهای که نام یک مرد در آن مثل لکهای تیره باقی مانده بود: آیِلرت لوونبورگ.
لوونبورگ روزگاری با محافل روشنفکری شهر رفتوآمد داشت. مردی پرشور، بیپروا و ناآرام بود. برخلاف یورگن، که همهچیز را با احتیاط و نظم پیش میبرد، لوونبورگ از زندگی میخواست چیزی بزرگتر از امنیت باشد. هدا در سالهای جوانی، شیفتهی نیروی آشکار و خطرناک او شده بود، اما هرگز به او اجازه نداده بود به آنچه میخواهد نزدیک شود.
او میترسید. نه از خود لوونبورگ، بلکه از امکانی که در حضور او پدیدار میشد؛ امکان رهایی.
در همان روز، قاضی براک به دیدنشان آمد. او مردی میانسال، خوشپوش و زیرک بود که با همهی اعضای طبقهی بالای شهر رابطه داشت. با یورگن دربارهی انتصاب دانشگاهیاش حرف زد و سپس، بیآنکه به هدا نگاه کند، از بازگشت آیِلرت لوونبورگ سخن گفت.
ـ شما شنیدهاید که او برگشته است؟
یورگن با تعجب پرسید:
ـ لوونبورگ؟ همان نویسنده؟
ـ همان. ظاهراً کتاب تازهای نوشته که همه دربارهاش حرف میزنند. بعضیها میگویند اثر مهمی است.
هدا سیگاری روشن کرد.
ـ او همیشه دوست داشت مهم به نظر برسد.
قاضی براک لبخند زد.
ـ اینبار شاید واقعاً مهم باشد. حتی شنیدهام نامش در میان نامزدهای اصلی کرسی دانشگاهی مطرح شده است.
یورگن دستپاچه شد. مقام دانشگاهی برای او رؤیایی بود که تا آن لحظه مطمئن مینمود؛ اما اگر لوونبورگ رقیبش میشد، همهچیز تغییر میکرد.
براک با دقت چهرهی هدا را زیر نظر گرفت.
ـ شما او را خوب میشناسید؟
هدا خاکستر سیگارش را در ظرف بلور انداخت.
ـ نه. مدتهاست که ندیدهام.
ـ آدم تغییر میکند.
ـ بعضیها تغییر میکنند. بعضیها فقط نقش تازهای بازی میکنند.
قاضی خندید، اما در نگاهش چیزی بود که هدا از آن خوشش نمیآمد. براک مردی بود که هرگز مستقیماً چیزی نمیخواست. او بهجای درخواست، امکانها را پیش روی دیگران میگذاشت؛ امکانهایی که بیشتر به تهدید شباهت داشتند.
روز بعد، آیِلرت لوونبورگ به خانهی تسمان آمد.
هدا در اتاق پذیرایی نشسته بود و نامههای بیاهمیت را ورق میزد. با شنیدن نام مهمان، دستش برای لحظهای از حرکت ایستاد. سپس آرام گفت:
ـ بفرست داخل.
لوونبورگ وارد شد. چهرهاش نسبت به گذشته لاغرتر و جدیتر شده بود، اما در چشمهایش هنوز همان برق تند و زنده دیده میشد. لباسهایش ساده بود و رفتارش نشان میداد که از بازگشت به شهر راضی نیست، اما برای هدفی ناگزیر آمده است.
ـ هدا.
ـ آقای لوونبورگ.
ـ هنوز مرا آقای لوونبورگ صدا میزنی؟
ـ نامت همین است.
او لبخند زد.
ـ شنیده بودم ازدواج کردهای.
ـ همانطور که شنیدهای، درست است.
ـ و خوشبختی؟
هدا به او نگاه کرد.
ـ این پرسش را از همهی زنان متأهل میپرسی؟
ـ نه. فقط از تو.
هدا سیگار دیگری روشن کرد.
ـ خوشبختی کلمهی بیمصرفی است. آدم یا به چیزی عادت کرده یا نکرده.
لوونبورگ نگاهی به خانه انداخت.
ـ تو همیشه از هر چیزی که بوی آرامش میداد، بدت میآمد.
ـ این خانه آرام است.
ـ پس لابد به همین دلیل از آن بدت میآید.
هدا برای نخستینبار لبخند واقعی زد. کوتاه بود، اما زنده.
لوونبورگ از کتاب تازهاش گفت؛ کتابی که بخشی از آن را در تنهایی نوشته بود و اکنون میخواست دربارهی آیندهی جامعه، دربارهی انسانهایی بنویسد که هنوز متولد نشدهاند و جهانی متفاوت خواهند ساخت. هدا به سخنانش گوش میداد. در صدای او چیزی بود که اتاق را از میان میبرد.
ـ تو تغییر کردهای، گفت.
ـ همه این را میگویند.
ـ نه. پیشتر میخواستی همهچیز را بسوزانی. حالا میخواهی چیزی بسازی.
ـ شاید آدم وقتی میفهمد ویرانکردن آسانتر از ساختن است، عوض میشود.
هدا پرسید:
ـ و از کجا مطمئنی آنچه میسازی، ارزش ماندن دارد؟
لوونبورگ جواب نداد. به پنجره رفت. بیرون، باغ در روشنایی عصر فرو رفته بود.
ـ من قرار است امشب در خانهی خانم الویست باشم. او تنها کسی بود که وقتی همه از من روی گرداندند، فکر میکرد هنوز میتوانم نجات پیدا کنم.
نام زن دیگری میان آن دو نشست. هدا احساس کرد چیزی در درونش فشرده شد.
ـ خانم الویست؟
ـ بله. زنی شجاع و باهوش.
ـ بسیار خوب.
ـ تو او را نمیشناسی.
ـ لازم نیست همهی کسانی را که با تو آشنا هستند بشناسم.
لوونبورگ با تلخی خندید.
ـ تو هنوز هم با کلماتت آدم را مجازات میکنی.
ـ و تو هنوز هم میخواهی دیگران تصور کنند از مجازات نمیترسی.
در این لحظه صدای قدمهای یورگن از راهرو شنیده شد. لوونبورگ برخاست و خداحافظی کرد. وقتی در بسته شد، یورگن وارد شد و گفت:
ـ هدا، مهمان داشتی؟
ـ لوونبورگ.
ـ اینجا آمده بود؟ چه خوب! باید با او دربارهی کتابش صحبت کنم.
هدا بهآرامی گفت:
ـ تو از کتابی که هنوز نخواندهای چه میخواهی؟
ـ شاید برای موقعیت من مفید باشد که با او رابطهی خوبی داشته باشم.
ـ تو با همه رابطهی خوبی داری، یورگن. جز با خودت.
آن شب، قاضی براک دوباره به خانه آمد. او به هدا گفت که لوونبورگ قصد دارد در مراسمی عمومی دربارهی کتابش سخنرانی کند. اما پیش از آن، به مهمانی کوچک و خصوصی او دعوت شده است.
براک گفت:
ـ دوستانش میخواهند موفقیتش را جشن بگیرند. البته مجالس خصوصی گاهی از آنچه باید، خصوصیتر میشوند.
هدا پرسید:
ـ آیا او خواهد نوشید؟
ـ احتمالاً.
ـ و آیا بهتر است بنوشد؟
براک شانه بالا انداخت.
ـ برای بعضی مردان، نوشیدن بخشی از شخصیتشان است. برای بعضی دیگر، پایان شخصیتشان.
هدا به او خیره شد.
ـ شما از چه چیزی لذت میبرید، قاضی؟
ـ از تماشای انسانها، وقتی خودشان را بیپرده نشان میدهند.
ـ این نوع لذت بسیار پست است.
ـ اما شما هم از آن بیبهره نیستید.
سکوتی میانشان افتاد. براک نزدیکتر شد.
ـ زندگی شما باید خستهکننده باشد.
ـ زندگی من به شما مربوط نیست.
ـ هنوز نه.
هدا بهسرعت برگشت.
ـ بهتر است هیچوقت مربوط نشود.
براک لبخند زد. در همان لحظه هدا دریافت که این مرد تنها شاهد زندگی دیگران نیست؛ او در کمین لحظهای است که بتواند به آن وارد شود.
چند ساعت بعد، لوونبورگ به مهمانی رفت. او پیش از رفتن نزد هدا آمده بود. در چهرهاش تردید دیده میشد.
ـ نمیدانم باید بروم یا نه.
ـ چرا از من میپرسی؟
ـ شاید میخواهم بگویی نرو.
ـ اگر نروی، چه میکنی؟
ـ به خانهی خانم الویست میروم. قرار است با او دربارهی بخش دوم کتاب صحبت کنم.
هدا احساس کرد ضربهای نامرئی به او خورده است. او نمیتوانست تحمل کند که لوونبورگ با زنی دیگر دربارهی آینده، اندیشه و آفرینش سخن بگوید؛ همان چیزهایی که زمانی میان خودشان ممکن به نظر میرسید.
ـ اگر قرار است به مهمانی بروی، برو. اگر قرار است از خانم الویست پنهان شوی، نرو.
ـ من از او پنهان نمیشوم.
ـ پس چرا مرددی؟
لوونبورگ خشمگین شد.
ـ تو همیشه همین کار را میکنی. آدم را به پرتگاه میبری و بعد وانمود میکنی خودش قدم برداشته است.
هدا نزدیک پنجره رفت و پرده را کنار زد.
ـ شاید آدم باید گاهی خودش قدم بردارد.
ـ و اگر سقوط کند؟
ـ دستکم میفهمد هنوز زنده است.
لوونبورگ به او نگاه کرد. سپس کلاهش را برداشت.
ـ تو خطرناکتر از آنی هستی که به نظر میرسی.
ـ و تو ضعیفتری از آنی که تصور میکنی.
او رفت.
هدا تا نیمههای شب بیدار ماند. صدای ساعت در خانه میپیچید. یورگن خوابیده بود و هر چند لحظه یکبار در خواب تکان میخورد. هدا به اتاق کار رفت، جایی که تپانچههای قدیمی پدرش در کشوی میز نگهداری میشد. آنها یادگار گذشته بودند؛ یادگار مردی نظامی، سختگیر و مقتدر که هدا در برابرش همیشه احساس میکرد دخترکی گرفتار است.
او کشو را باز کرد و یکی از تپانچهها را برداشت. فلز سردش در دست او آرامش عجیبی داشت. سلاح چیزی بود که بیپرده سخن میگفت. برخلاف آدمها، وعده نمیداد، نقش بازی نمیکرد و از ترسهایش شرم نداشت.
صبح، خبر رسید که لوونبورگ شب گذشته در حالت مستی مجلس را ترک کرده و نسخهی دستنوشتهی کتابش را نیز با خود برده است. اما چند ساعت بعد، او به خانهی تسمان بازگشت؛ آشفته و پریشان.
ـ کتابم گم شده است.
هدا در را بست.
ـ چگونه؟
ـ نمیدانم. در مهمانی بودم. بعد… بعد هیچ چیز را بهدرستی به یاد نمیآورم.
ـ نسخهی یگانه بود؟
ـ بله. تنها نسخه.
چهرهی او چنان درهمشکسته بود که هدا برای لحظهای دلش به رحم آمد. اما همین احساس بلافاصله جای خود را به چیزی دیگر داد؛ چیزی تاریکتر، تندتر و وسوسهانگیزتر.
ـ اگر کتابت از بین رفته باشد، چه میکنی؟
ـ نمیدانم.
ـ میتوانی دوباره بنویسی.
ـ نه. آن کتاب را نمیتوان دوباره نوشت. انگار فرزندی بود که از دست دادهام.
هدا آهسته پرسید:
ـ اگر آن را پیدا کنی، باز هم به خانم الویست میدهی؟
لوونبورگ با ناباوری به او نگاه کرد.
ـ این چه ارتباطی دارد؟
ـ فقط پرسیدم.
ـ او در شکلگرفتن کتاب کمکم کرد. نه با نوشتن، بلکه با ایمانداشتن.
ـ ایمانداشتن؟ چه کلمهی زیبایی.
ـ چرا مسخره میکنی؟
ـ چون مردم معمولاً وقتی از ایمان سخن میگویند، میخواهند دیگری را مالک شوند.
لوونبورگ یک قدم جلو آمد.
ـ هدا، من از تو چیزی نمیخواهم. سالها پیش فهمیدم میان ما چیزی جز خطر و بازی وجود ندارد.
این جمله بیش از هر توهینی هدا را آزرد.
ـ برو، گفت. اگر کتابت برایت مهم است، دنبالش بگرد.
پس از رفتن او، هدا به اتاق کار رفت. روی میز، بستهای قرار داشت که برتا صبح پیدا کرده بود؛ بستهای کوچک، با کاغذی مچالهشده. هدا آن را باز کرد. دستنوشتهی لوونبورگ درون آن بود.
او نمیدانست چه کسی آن را پیدا کرده یا چگونه به خانه رسیده است. شاید یکی از مهمانان آن را برداشته بود. شاید لوونبورگ در حالت بیخبری آن را به دست او سپرده بود. اما اکنون کتاب در اختیار هدا بود.
انگشتانش روی صفحات حرکت کردند. نوشتهها دربارهی نسلی تازه بود؛ نسلی که قرار بود از ترسهای پدرانش رها شود. لوونبورگ در کتاب خود از آیندهای حرف میزد که در آن انسانها مالک یکدیگر نباشند و زندگی نه بر پایهی آبرو، بلکه بر پایهی حقیقت بنا شود.
هدا صفحات را بست.
آینده.
او تمام عمر از آینده شنیده بود، اما هیچگاه به آن دست نیافته بود. برای زنان همطبقهی او، آینده چیزی نبود جز خانهای بزرگتر، شوهر موفقتر و فرزندانی که نام خانوادگی را ادامه دهند. زندگی، برای آنان، مجموعهای از اتاقهای زیبا و درهای بسته بود.
هدا به حیاط رفت. در باغ، اجاق کوچکی برای سوزاندن برگها قرار داشت. او دستنوشته را برداشت. هر صفحه را جدا کرد و در آتش انداخت.
کاغذ ابتدا جمع شد، سپس سیاه و سرخ گشت و در میان شعلهها ناپدید شد. هدا بیحرکت ایستاده بود. با هر صفحه احساس میکرد چیزی را از جهان میگیرد؛ نه فقط کتاب را، بلکه امکان رهایی لوونبورگ و زنی را که در آفرینش آن شریک شده بود.
وقتی آخرین صفحه سوخت، هدا زیر لب گفت:
ـ اکنون من هم در سرنوشت تو سهمی دارم.
همان روز عصر، لوونبورگ را مرده یافتند. او به قاضی براک گفته بود که کتابش را برای همیشه از دست داده و دیگر نمیتواند با این شکست زندگی کند. اما در جیبش دستنوشتهای ناقص پیدا شده بود؛ چند صفحه که نشان میداد شاید او قصد داشته کتاب را دوباره بنویسد.
خانم الویست به خانهی تسمان آمد. چشمانش سرخ بود، اما رفتارش استوار مینمود. او از هدا خواست یورگن را ببیند. یورگن، که از مرگ لوونبورگ شوکه شده بود، مشغول جمعکردن یادداشتها و وسایل او بود.
ـ باید بدانیم چه چیزی در آن کتاب بود، گفت. شاید بتوانیم از روی یادداشتهای باقیمانده، آن را بازسازی کنیم.
خانم الویست با اندوه گفت:
ـ من بخشی از آن را به یاد دارم.
یورگن با شوق به او نگاه کرد.
ـ پس شما میتوانید کمک کنید.
آن دو کنار میز نشستند و شروع به بررسی نوشتهها کردند. یورگن از هر صفحهای که پیدا میکرد خوشحال میشد، گویی تکهای از آینده را از زیر خاک بیرون میکشید. خانم الویست نیز با دقت دربارهی ساختار کتاب سخن میگفت.
هدا از کنار پنجره آن دو را تماشا میکرد.
قاضی براک وارد شد. چهرهاش آرام بود، بیش از آنکه در چنین روزی طبیعی به نظر برسد.
ـ خبر تازهای دربارهی مرگ لوونبورگ منتشر شده است، گفت. ظاهراً حادثه در شرایطی رخ داده که بهتر است جزئیاتش عمومی نشود.
ـ چه حادثهای؟ هدا پرسید.
براک مکث کرد.
ـ سلاحی که در دست او بوده، متعلق به خانوادهی شماست.
هدا چیزی نگفت.
براک ادامه داد:
ـ شاید کسی بتواند آن را سرقتشده اعلام کند. شاید بتوان گفت او آن را از جایی به دست آورده است. اما اگر تحقیقات ادامه پیدا کند، نام شما هم مطرح خواهد شد.
هدا با آرامش پرسید:
ـ شما مرا تهدید میکنید؟
ـ نه. فقط واقعیت را توضیح میدهم.
ـ و در برابر این واقعیت چه میخواهید؟
براک به یورگن و خانم الویست نگاه کرد که همچنان سرگرم نوشتهها بودند.
ـ میخواهم بدانم تا چه اندازه به من اعتماد دارید.
هدا خندید؛ خندهای آرام و بیروح.
ـ اعتماد؟ شما چیزی جز ترس نمیخواهید.
ـ ترس هم نوعی پیوند است.
ـ پیوندی که فقط یک طرفش زنده میماند.
براک نزدیکتر آمد.
ـ تو نمیتوانی از این خانه فرار کنی، هدا. اگر به شوهر تکیه کنی، او بیخبرتر از آن است که کمکت کند. اگر به جامعه تکیه کنی، جامعه فقط آبرویش را حفظ میکند. و اگر به من تکیه کنی…
ـ آنوقت باید بهایش را بپردازم.
ـ همهچیز بهایی دارد.
هدا به اتاق کناری رفت. در را بست و پشت میز نشست. صدای یورگن و خانم الویست از پشت در شنیده میشد. آنان دربارهی کتاب مردهای حرف میزدند؛ کتابی که دوباره میتوانست زنده شود. آنها از دل ویرانی، طرحی برای ادامهدادن پیدا کرده بودند.
هدا به تپانچهی دوم نگاه کرد.
در ذهنش، زندگیهای گوناگونی که میتوانست داشته باشد پدیدار شد. دختری آزاد که با اسب در جادههای دور میتازد. زنی که بیهراس عاشق میشود. هنرمندی که چیزی میآفریند. یا حتی زنی عادی که میتوانست گریه کند، اشتباه کند و از مردم کمک بخواهد.
اما هیچیک از آن زندگیها دیگر به او تعلق نداشت.
در خانه، یورگن صدا زد:
ـ هدا؟ بیا اینجا. خانم الویست بخشی از کتاب را به یاد آورده است. شگفتانگیز است!
هدا پاسخ نداد.
خانم الویست گفت:
ـ باید همهچیز را از ابتدا مرتب کنیم. شاید بتوانیم کتاب را بهتر از قبل بسازیم.
بهتر از قبل.
این جمله در ذهن هدا پیچید. شاید آینده واقعاً متعلق به کسانی بود که میتوانستند از خاکستر چیزی تازه بسازند. اما او دیگر نمیتوانست بسازد. تمام عمرش را صرف آن کرده بود که هیچچیز را نابود نکند، هیچچیز را آغاز نکند و هیچچیز را به پایان نرساند؛ و اکنون، هنگامی که برای نخستینبار دست به انتخاب زده بود، انتخابش نابودی بود.
صدای در آمد. قاضی براک پشت در ایستاده بود.
ـ هدا، باید صحبت کنیم.
او تپانچه را برداشت. فلز سرد در کف دستش نشست.
ـ بعداً، گفت.
براک متوجه سکوت درون اتاق شد. دستگیره را پایین آورد، اما در قفل بود.
یورگن با نگرانی از اتاق پذیرایی پرسید:
ـ چه شده است؟
هدا به آینهی روبهرو نگاه کرد. زنی که در آن میدید، همان زنی بود که صبح روز ورودش به خانه کنار پنجره ایستاده بود؛ زیبا، مغرور و محبوس. با این تفاوت که اکنون میدانست زندانش کجاست.
نه درهای خانه، نه شوهرش، نه قاضی براک و نه نگاه مردم.
زندان اصلی درون خودش بود؛ در جایی که ترس، سالها به شکل نظم و وقار درآمده بود.
او تپانچه را روی میز گذاشت و لحظهای به آن خیره ماند. میتوانست آن را کنار بگذارد. میتوانست در را باز کند و همهچیز را بگوید. میتوانست از براک کمک بخواهد، از یورگن حقیقت را پنهان نکند و در برابر خانم الویست اعتراف کند که دستنوشته را سوزانده است.
اما آیا اعتراف، آزادی بود یا شکل دیگری از تسلیم؟
هدا سلاح را برداشت.
پشت در، یورگن گفت:
ـ هدا، عزیزم، چرا جواب نمیدهی؟
او برای نخستینبار در آن روز لبخند زد؛ لبخندی نه از شادی، بلکه از تصمیمی که سرانجام از آنِ خودش بود.
ـ من اینجا هستم.
صدای شلیک در خانه پیچید.
همهچیز برای چند ثانیه بیحرکت ماند. سپس یورگن و قاضی براک بهسوی اتاق دویدند. خانم الویست کنار میز ایستاده بود و صفحات پراکندهی دستنوشته را در دست داشت.
در باغ، باد برگهای خشک را روی خاک میغلتاند. پردههای روشن تکان میخوردند و نور عصر بر صندلیهای گرانقیمت میافتاد. خانه همچنان زیبا و مرتب بود، اما سکوتی که پس از شلیک بر آن نشست، دیگر سکوت خانهای تازه نبود.
آن سکوت، صدای فروپاشی جهانی بود که سالها خود را پابرجا نشان داده بود.
قاضی براک به پیکر هدا نگاه کرد. برای نخستینبار، چهرهاش فاقد آرامش بود. یورگن درمانده کنار در ایستاده بود و نمیدانست دستهایش را کجا بگذارد. خانم الویست، با صفحات کتاب در دست، به نقطهای نامعلوم خیره مانده بود.
در میان کاغذها، جملهای نیمهتمام باقی مانده بود؛ جملهای دربارهی نسلی که هنوز نیامده بود.
کسی نتوانست آن را کامل کند.
اما بیرون از خانه، پشت دیوارهای بلند باغ، شهر به حرکت خود ادامه میداد. مردم از کنار خانه میگذشتند، کالسکهها در خیابان میغریدند و در جایی دور، کودکی تازه به دنیا میآمد.
زندگی، بیاعتنا به مرگ هدا، راه خود را میرفت.
و شاید تراژدی او همین بود: نه اینکه نتوانست آزاد شود، بلکه اینکه آزادی را تنها در لحظهای شناخت که دیگر راهی برای ادامهدادن باقی نمانده بود.


دیدگاهتان را بنویسید