در نخستین روزهای تابستان ۱۳۱۱، هنگامی که گرمای اصفهان بر دیوارهای کاهگلی شهر مینشست و زایندهرود آرامتر از همیشه از میان باغها میگذشت، دختری در بیمارستان میسیونرهای انگلیسی به دنیا آمد؛ دختری که بعدها نامش در کاخها، روزنامهها، سالنهای سینما و خاطرات قرن بیستم طنین انداخت. نام او را ثریا گذاشتند؛ ثریا، همچون خوشهای از ستارگان در آسمان شب.پدرش، خلیل اسفندیاری بختیاری، از خاندان نامدار ایل بختیاری بود؛ مردی تحصیلکرده، بلندپرواز و آشنا با جهان سیاست و دیپلماسی. در رگهای خاندان او خاطرهٔ تفنگ، کوهستان، مشروطه و قدرت جاری بود. مادرش، اوا کارل، زنی آلمانیتبار و زادهٔ مسکو بود؛ مسیحی پروتستان که کودکیاش در سایهٔ انقلاب روسیه و مهاجرت به آلمان گذشته بود. پیوند این دو، ثریا را از همان آغاز در میان دو اقلیم قرار داد: ایران و اروپا، اسلام و مسیحیت، ایل و شهر، سنت و تجدد.ثریا هنوز هشتماهه بود که مادرش، بیمناک از بیماریهای فراگیر و شرایط نامناسب بهداشتی، او را به آلمان برد.

پدر، که در ایران مانده بود، شش ماه بعد به آنان پیوست. نخستین خاطرات کودکی ثریا نه در میان کاخهای تهران، بلکه در برلین شکل گرفت؛ در خیابانهایی که هنوز سایهٔ جنگ بر آنها سنگینی میکرد و در خانهای که زبان آلمانی در آن با فارسی درهم میآمیخت.در خانواده او را «رایا» صدا میزدند. دختربچهای بود با چشمانی نافذ و روحی مستقل. پدربزرگ مادریاش، فرانتس کارل، هر یکشنبه به سراغش میآمد و او را به باغوحش یا جنگل گرونوالد میبرد. یکی از خاطرات خانوادگی از همان سالها، تصویر روشنی از روحیهٔ او به دست میدهد: روزی سگی سیاه و بزرگ در جنگل به سویشان دوید. پدربزرگ از ترس ایستاد، اما ثریای کوچک به جای گریختن، به طرف سگ رفت و دستهایش را دور گردن حیوان انداخت.
سگ، که لحظهای پیش هیولا به نظر میرسید، آرام شد؛ گویی دخترک از زبان پنهان جانوران خبر داشت.ثریا از همان کودکی به حیوانات دلبستگی داشت. در خانه از قناری زرد، سگ تریر و حیوانات کوچک دیگری نگهداری میکرد. در جشنهای کودکانه شرکت میکرد، در مسابقهٔ گونی و قاشق و تخممرغ میدوید و یک بار در نمایشی روباز، نقش زیبای خفته را بازی کرد؛ نقشی که در آن باید پس از خوابی صدساله با بوسهٔ شاهزاده بیدار میشد. شاید هیچکس نمیدانست این بازی کودکانه روزی با سرنوشت واقعی او شباهتی غریب خواهد یافت: دختری که از جهانی معمولی برخاست و به قصری رفت که بوسههایش نیز زیر نگاه تاریخ معنا پیدا میکرد.با نزدیک شدن جنگ جهانی دوم، زندگی خانواده میان آلمان و ایران در نوسان افتاد. در سال ۱۹۳۷، آنان به اصفهان بازگشتند. برای ثریا، ایران سرزمینی بود با نور تند، باغهای انار، بوی خاک و صدای اسبها. در قهفرخ و قلعهٔ اسفندیارخان، تابستانها را در طبیعت میگذراند؛ در جنگلهای اطراف بازی میکرد، در جویبار ماهی میگرفت و شنا میکرد و بر پشت اسب مینشست.
او سوارکاری را بهخوبی آموخت و در میان کودکان خانواده، جسارت و چالاکیاش زبانزد بود.در اصفهان، آموزش او شکل پیچیدهای داشت. مادر میخواست دخترش با فرهنگ اروپایی پرورش یابد؛ پدر اصرار داشت که زبان و تاریخ ایران را نیز بیاموزد. ثریا نزد معلم خصوصی زبان آلمانی و فارسی خواند، پیانو آموخت و پس از تعطیلی مدارس آلمانی در جریان جنگ، تحصیلش را در خانه ادامه داد. چند سال بعد به مدرسهٔ بهشتآیین رفت و با برنامهای فشرده، پایههای درسی را پشت سر گذاشت. این شتاب در آموزش، از او دختری ساخت که نه کاملاً شرقی بود و نه تماماً اروپایی؛ دختری که بعدها همین دوگانگی، هم سرمایهٔ او شد و هم زخمی پنهان در زندگیاش.پس از پایان جنگ، خانواده در سال ۱۹۴۷ به سوئیس رفتند. ثریا در زوریخ و مونترو و لوزان تحصیل کرد. در مدرسههای شبانهروزی، زبان فرانسه آموخت و با آداب اجتماعی طبقهٔ اشراف اروپا آشنا شد. سال بعد برای تقویت زبان انگلیسی به لندن رفت و نزد خویشاوندانش اقامت کرد. در آن روزها آیندهاش را در سینما میدید.
رؤیایش این بود که هنرپیشه شود، در برابر دوربین بایستد و زندگیهایی را تجربه کند که از آنِ خودش نبودند.اما سرنوشت، نقشی بزرگتر و سنگینتر برای او نوشته بود.در لندن، پسرعمویش گودرز که عکاسی میکرد، چند عکس از او گرفت؛ عکسهایی از دختری جوان، زیبا و بیخبر از آنچه در راه است. این تصاویر به تهران رسیدند. دربار ایران پس از طلاق محمدرضا شاه از فوزیه، در جستوجوی همسری برای پادشاه بود. ثریا ابتدا موضوع را جدی نگرفت. وقتی فهمید عکسهایش به شاه نشان داده شده، با لحنی آمیخته به شوخی و احتیاط گفت شاید هوسی در کار باشد. او حتی با پدرش قرار گذاشت که اگر شاه او را نپسندید یا خودش از شاه خوشش نیامد، اجازه داشته باشد به دنبال رؤیای سینما برود.در تهران، دیدار نخست با محمدرضا پهلوی سرنوشت هر دو را تغییر داد. شاه، که در آن زمان مردی جوان اما گرفتار سنگینی سلطنت بود، ثریا را پسندید. ثریا نیز در او چیزی یافت که با تصویر خشک و دور از دسترس یک پادشاه تفاوت داشت: مردی کمحرف، حساس، گاه خجالتی و نیازمند محبت.

آشنایی آنان به نامزدی انجامید.قرار بود مراسم ازدواج در زمستان ۱۳۲۹ برگزار شود، اما ثریا ناگهان به حصبه مبتلا شد. بیماریاش چنان شدت گرفت که چندین هفته همه را نگران کرد. عروسی به تعویق افتاد و عروس جوان پس از گذراندن دورهٔ نقاهت، سرانجام در ۲۳ بهمن ۱۳۲۹ به کاخ مرمر رفت. مراسم، با وجود شکوه سلطنتی، زیر سایهٔ نگرانیهای سیاسی و اقتصادی کشور برگزار شد. دربار میخواست تصویری از ثبات و زیبایی به جهان نشان دهد؛ عروس، جامهای نقرهفام بر تن داشت که با مروارید و پرهای سفید آراسته شده بود. گلها از اروپا رسیدند و مهمانان بسیاری از خاندانهای سلطنتی و سیاسی در جشن حضور یافتند.ثریا ملکهٔ ایران شد، اما هنوز با ایران به معنای عمیق کلمه بیگانه بود. بعدها خود را دختری میدانست که دربارهٔ جغرافیا، افسانهها، تاریخ و دین سرزمینش آگاهی کافی ندارد. در محیطی آلمانی و مسیحی بزرگ شده بود و اکنون باید در مرکز کشوری مسلمان، در کنار پادشاهی شیعه، نماد سنتی دیرپا میشد.

مردم او را با زیباییاش میسنجیدند؛ درباریان با میزان فرمانبرداریاش و سیاستمداران با سودی که حضورش برای خاندان بختیاری داشت.با این حال، در نخستین سالهای زندگی مشترک، ثریا و شاه به یکدیگر دلبستگی داشتند. او در مراسم رسمی حاضر میشد، سرپرستی فعالیتهای خیریه را بر عهده میگرفت و در سفرها کنار شاه دیده میشد. هنگامی که بحران سیاسی کشور بالا گرفت و محمد مصدق در برابر شاه ایستاد، ثریا شاهد اضطراب و اندوه همسرش بود. در تابستان ۱۳۳۲، هنگامی که شاه ناچار شد ایران را ترک کند، ثریا نیز همراه او به رم رفت. روزهایی بر آنان گذشت که به جای تالارهای کاخ، با هتلهای نامطمئن، خبرنگاران سمج و آیندهای مبهم روبهرو بودند. خبر سقوط دولت مصدق که به رم رسید، شاه از شادی فریاد کشید؛ اما ثریا میدانست که بازگشت به ایران، بازگشت به زندگیای معمولی نخواهد بود.مشکل اصلی، بهتدریج، از اتاقهای خصوصی به زبان دربار راه یافت: جانشین سلطنت.هر ماه که میگذشت، غیبت فرزند بیش از پیش به موضوعی سیاسی تبدیل میشد.

پزشکان در ایران و خارج، آزمایشها و معاینات گوناگون انجام دادند. هیچ پاسخ قطعی و سادهای وجود نداشت، اما دربار به قطعیت نیاز داشت؛ پس از مرگ ناگهانی شاهپور علیرضا پهلوی در سانحهٔ هوایی، مسئلهٔ ولیعهد به اضطرابی دائمی بدل شد. ثریا، که پیش از آن هم از نگاههای سنگین و زمزمههای پشت سرش رنج میبرد، اکنون احساس میکرد بدنش به میدان نزاع سلطنت تبدیل شده است.در خلوت، او و شاه بارها دربارهٔ آینده سخن گفتند. گاه از امکان ازدواج دوم شاه، گاه از تغییر قانون اساسی و گاه از جانشینی یکی از خویشاوندان سلطنتی حرف به میان میآمد. برای ثریا، هیچیک از این راهها پذیرفتنی نبود. او نمیخواست ملکهای باشد که شوهرش همسر دیگری اختیار کند و او همچنان در جایگاه رسمی خود باقی بماند. عشق، اگرچه هنوز در میانشان زنده بود، دیگر نمیتوانست از فشار سلطنت محافظت کند.در تابستان ۱۳۳۶، گفتوگویی طولانی میان آن دو در باغهای کاخ انجام شد. شاه از بقای خاندان و آیندهٔ سلطنت گفت. ثریا دریافت که مسئله دیگر فقط یک زندگی زناشویی نیست؛ دستگاهی عظیم، با تاریخ و ارتش و قانون و خاندان و میلیونها انسان، از او فرزندی میخواهد.

او در برابر انتخابی قرار گرفته بود که در آن، هر تصمیمی به معنای از دست دادن بخشی از خویشتن بود.ثریا سرانجام پیشنهاد جدایی را بر زبان آورد؛ شاید به امید آنکه شاه مخالفت کند، شاید برای آنکه پیش از طرد شدن، خود تصمیمگیرنده باشد. اما کلمات، هنگامی که گفته میشوند، دیگر به آسانی به دهان بازنمیگردند. دربار شورای خود را تشکیل داد و سرنوشت او در اتاقهایی تعیین شد که در آنها حضور نداشت.در ۲۴ بهمن ۱۳۳۶، ثریا تهران را ترک کرد و به سنتموریتس رفت. در ظاهر، سفری موقت بود؛ در باطن، آغاز تبعیدی بیپایان. او میکوشید در برابر اطرافیان شاد و آرام به نظر برسد، اما هر تماس تلفنی با تهران، هر سکوت طولانی شاه و هر جملهٔ مبهم دربارهٔ مذاکرات، امیدش را کمتر میکرد. هیئتهایی نزد او فرستاده شدند تا با ازدواج دوم شاه موافقت کند و همچنان ملکهٔ اول بماند. ثریا نپذیرفت. برای او، چنین پیشنهادی نه راهحل، بلکه شکل مؤدبانهای از حذف شدن بود.در اسفند همان سال، طلاق رسماً اعلام شد.

شاه در سخنرانی خود گفت که مصالح کشور را بر علایق شخصی مقدم داشته است. چند روز بعد، عکسهای ثریا از خیابانهای تهران جمع شد؛ گویی تاریخ میخواست ثابت کند زنی که روزی همهجا حضور داشت، هرگز وجود نداشته است. اما مردم، حافظهای سرسختتر از بخشنامهها دارند. تصویر ملکهٔ جوان، با چشمان اندوهگین و جامههای اروپایی، در ذهن بسیاری باقی ماند.پس از جدایی، ثریا مدتی نزد پدر و مادرش در آلمان زندگی کرد. انزوا و افسردگی بر او سایه انداخت. مطبوعات اروپا برای پر کردن خلأ زندگی خصوصیاش، داستانهای گوناگون ساختند؛ از خودکشی تا عشقهای افسانهای. او از این شایعات خشمگین بود و در سال ۱۹۶۱ علیه چند نشریه اقدام قانونی کرد. دیگر نمیخواست شخصیتش در اختیار روزنامهها باشد.در سالهای بعد، برای مدتی به سوی سینما رفت؛ همان رؤیایی که پیش از ازدواج در سر داشت. در فیلم ایتالیایی «سه چهره» بازی کرد و نام هنریاش تنها «ثریا» بود. کارگردان فیلم، فرانکو ایندووینا، به او نزدیک شد.
رابطهٔ آنان از مرز همکاری گذشت و به پیوندی عاطفی بدل شد. ثریا زبان ایتالیایی آموخت تا با او بیواسطه سخن بگوید. برای نخستین بار پس از سالها، زندگیاش نه بر پایهٔ عنوان سلطنتی، بلکه بر اساس انتخاب شخصی پیش میرفت.اما این آرامش نیز پایدار نماند. ایندووینا در سال ۱۹۷۲ در سانحهٔ هوایی جان باخت. مرگ او ضربهای عمیق بر ثریا وارد کرد. پس از آن، چند دوست نزدیک دیگر نیز از میان رفتند و حلقهٔ خصوصی زندگیاش کوچکتر و خاموشتر شد. او در اروپا میان مونیخ، رم، سوئیس، ماربیا و سرانجام پاریس رفتوآمد داشت. در خانههایش حیوانات، موسیقی، کتابها و خاطرات جای آدمهایی را گرفتند که یکییکی از زندگیاش رفته بودند.ثریا در سالهای پایانی، خاطراتش را نوشت. در نوشتههایش از کودکی، شاه، دربار، عشق، تنهایی و زخمی سخن گفت که سالها با خود حمل کرده بود. نوشتن برای او کوششی بود برای بازپس گرفتن روایت زندگیاش؛ تا دیگران به جای او توضیح ندهند که چه کسی بوده و چرا از کاخ بیرون آمده است.در واپسین سالهای زندگی شاه، نامههایی میان آن دو ردوبدل شد.
محمدرضا پهلوی در پاناما و سپس قاهره با بیماری سرطان دستوپنجه نرم میکرد. ثریا هنوز خاطرهٔ او را در خود داشت؛ خاطرهٔ مردی که زمانی در کنار او از آینده میترسید و برای لحظهای کوتاه، نه پادشاه، بلکه همسری عاشق بود. آنان آرزو کردند یکدیگر را پیش از مرگ ببینند، اما دیدار هرگز رخ نداد. شاه درگذشت و آخرین رشتهٔ پیوند میان گذشته و حال نیز گسست.ثریا سالهای پایانی را در آپارتمانش در پاریس گذراند؛ زنی تنها، اما نه بیخاطره. در ۲۵ اکتبر ۲۰۰۱، در شصتونهسالگی، بر اثر عارضهای مغزی درگذشت. مرگش در سکوتی نسبی رخ داد، اما خاکسپاریاش در مونیخ، در کنار پدر و مادرش، او را دوباره به خانوادهای بازگرداند که زندگیاش میان سرزمینهای گوناگون پراکنده کرده بود.یک هفته بعد، برادرش بیژن نیز از دنیا رفت؛ گویی آخرین شاهد زندگی خصوصی ثریا تاب دوری از او را نیاورد. خانهها خاموش شدند، نامهها در صندوقها ماندند و لباسها و جواهراتش به حراج رفتند. حتی جامهٔ عروسیاش، همان لباس نقرهای که روزی او را به افسانهای سلطنتی بدل کرده بود، از آنِ دیگری شد.

اما ثریا را نه لباسش، نه جواهراتش و نه عنوان ملکه بودنش جاودانه کرد. آنچه از او باقی ماند، تصویر زنی بود که میان دو جهان ایستاد و هیچگاه به تمامی در یکی از آنها حل نشد؛ دختری از اصفهان که کودکیاش را در برلین گذراند، جوانیاش را در سوئیس و لندن یافت، عشقش را در کاخی سلطنتی آزمود، شکستش را در برفهای سنتموریتس تاب آورد و پیریاش را در تنهایی پاریس سپری کرد.ثریا در زندگی خود بارها از نو متولد شد: یک بار در اصفهان، یک بار در کاخ مرمر، یک بار پس از طلاق و یک بار در برابر دوربین سینما. هر تولد، بخشی از او را به جهان داد و هر پایان، بخشی دیگر را با خود برد. در پایان، آنچه ماند زنی بود با چشمانی که اندوهشان را نمیشد از صورت جدا کرد؛ زنی که تاریخ از او ملکه ساخت، اما خودش تا پایان عمر در جستوجوی همان دخترکی ماند که در گرونوالد، بیهراس، به سوی سگ سیاه دویده بود.
ثریا فقط ملکهای نبود که روزگاری بر ایوانهای کاخ مرمر ایستاد؛ زنی بود که سراسر عمر میان دو جهان زیست و در هیچیک به تمامی آرام نگرفت. در ایران، ردپای تربیت اروپاییاش در نگاه و رفتار او دیده میشد و در اروپا، نام و گذشتهاش او را به سرزمینی پیوند میداد که تاریخ، ایل، سلطنت و خاطرههایش را در وجود او به ودیعه گذاشته بود. میان وظیفه و آزادی، عشق و قدرت، شکوه و تنهایی، همواره بخشی از وجودش در جستوجوی خانهای بود که شاید هیچگاه وجود خارجی نداشت. همین سرگردانی میان دو هویت، زندگی او را به روایتی تراژیک بدل کرد؛ روایتی که در آن، یک دختر اصفهانی به ملکهای جهانی تبدیل شد، اما تا پایان عمر نتوانست از حس غربت خویش رهایی یابد.


دیدگاهتان را بنویسید