صبح اول ژوئن ۱۹۲۶، لس‌آنجلس در گرمای آرام آغاز تابستان نفس می‌کشید. در بیمارستان عمومی شهر، دختری به دنیا آمد که نامش را «نورما جین مورتنسن» گذاشتند؛ کودکی با چشمانی روشن، موهایی قهوه‌ای و آینده‌ای که هیچ‌کس نمی‌توانست حدس بزند. بعدها او را جهان با نام دیگری شناخت: مریلین مونرو؛ نامی که بر پرده‌های سینما درخشید و به یکی از ماندگارترین نام‌های قرن بیستم بدل شد.

مادرش، گلادیس پرل بیکر، زنی جوان بود که در استودیوهای سینمایی کار می‌کرد و فیلم‌های خام را برای تدوین آماده می‌ساخت. زندگی گلادیس از همان آغاز با فقر، ازدواج‌های ناموفق، بیماری و ناامنی درآمیخته بود. درباره پدر نورما جین، سال‌ها روایت‌های متفاوتی وجود داشت. در اسناد، نام مارتین ادوارد مورتنسن ثبت شده بود؛ مردی که گلادیس پیش از تولد دخترش از او جدا شده بود. بعدها چارلز استنلی گیفورد، همکار گلادیس در استودیو، به‌عنوان پدر زیستی محتمل نورما جین معرفی شد، اما این نسبت هرگز در زمان زندگی مریلین به حقیقتی قطعی و رسمی بدل نشد.

گلادیس توان نگهداری از کودک را نداشت. تنها چند روز پس از تولد، نورما جین به خانواده‌ای سپرده شد که در هاوثورن، در جنوب لس‌آنجلس، زندگی می‌کردند. آیدا و آلبرت بولندر زوجی مذهبی و سخت‌گیر بودند و از کودکان بی‌سرپرست مراقبت می‌کردند. نورما جین در خانه آنان نخستین سال‌های زندگی‌اش را گذراند؛ سال‌هایی که از بیرون آرام و منظم به نظر می‌رسید، اما در درون کودک، احساس غریبی و بی‌ریشگی را پرورش می‌داد.

او در آن خانه یاد گرفت زود بیدار شود، به کلیسا برود، در کارهای خانه کمک کند و از بزرگ‌ترها اطاعت کند. آیدا بولندر زنی منضبط بود و عاطفه خود را کمتر با آغوش و نوازش نشان می‌داد. نورما جین در کودکی نمی‌دانست چرا مادرش نزد او نیست و چرا هر خانه‌ای که در آن زندگی می‌کند، خانه واقعی او به شمار نمی‌آید. او تنها می‌دانست که دیگر کودکان، مادرانی دارند که هنگام ترس به آنان پناه می‌برند، اما خودش باید ترس‌هایش را در سکوت تحمل کند.

وقتی نورما جین هفت‌ساله شد، گلادیس او را نزد خود برد. گلادیس با پس‌انداز اندک و کمک‌های محدود دولتی، خانه‌ای کوچک در هالیوود خریده بود. برای نورما جین، بازگشت نزد مادر مانند بازگشت به سرزمین موعود بود. او تصور می‌کرد از این پس زندگی شکل ثابتی پیدا خواهد کرد و مادرش همیشه در کنار او خواهد ماند. مدتی کوتاه، مادر و دختر در خانه‌ای کوچک و روشن زندگی کردند؛ اما بیماری روانی گلادیس به‌تدریج آشکارتر شد.

گلادیس گرفتار اضطراب، بی‌خوابی، هراس و آشفتگی‌های شدید بود. رفتار او گاه آرام و مهربان و گاه غیرقابل پیش‌بینی می‌شد. خانه‌ای که نورما جین آرزو داشت در آن امنیت پیدا کند، به محیطی پرتنش بدل شد. سرانجام گلادیس در بیمارستان بستری شد و بعد به مرکز درمانی نورواک انتقال یافت. از آن زمان، نورما جین دیگر هرگز مادرش را به معنای کامل کلمه در کنار خود نداشت.

پس از بستری‌شدن گلادیس، سرپرستی نورما جین میان خانواده‌های مختلف تقسیم شد. مدتی نزد خانواده گیفن زندگی کرد، مدتی در پرورشگاه بود و سپس گریس مک‌کی، دوست مادرش، او را به خانه خود برد. هر جابه‌جایی برای دخترک معنای تازه‌ای از جدایی داشت. اتاق‌ها عوض می‌شدند، چهره‌ها تغییر می‌کردند و او هر بار باید خود را با قوانین و خلق‌وخوی بزرگسالانی تازه تطبیق می‌داد.

گریس مک‌کی علاقه فراوانی به سینما داشت. او نورما جین را با خود به سالن‌های نمایش می‌برد و دخترک در تاریکی سالن، میان ردیف صندلی‌ها، به پرده‌ای خیره می‌شد که آدم‌هایش هرگز ناپدید نمی‌شدند. در آن جهان، هر داستان آغاز و پایان داشت و هر شخصیتی جای مشخصی در زندگی دیگری پیدا می‌کرد. سینما برای نورما جین فقط سرگرمی نبود؛ پناهگاهی بود در برابر واقعیتی که در آن هیچ‌کس برای همیشه نمی‌ماند.

او به‌تدریج شیفته بازیگران زن شد. چهره‌های درخشان، لباس‌های پرزرق‌وبرق و خانه‌های مجلل فیلم‌ها، در ذهنش تصویری از زندگی ساختند که با روزهای واقعی او تفاوت داشت. نورما جین هنوز نمی‌دانست قرار است روزی خود بخشی از آن جهان شود. تنها احساس می‌کرد در برابر پرده، چیزی درونش آرام می‌گیرد؛ گویی سینما به او وعده می‌داد که می‌توان روزی از نو متولد شد.

در مدرسه دختری کم‌حرف و خجالتی بود. هنگام سخن‌گفتن گاه لکنت داشت و از ایستادن مقابل دیگران می‌ترسید. با این حال، در نوشتن و روزنامه‌نگاری استعداد نشان می‌داد و به داستان، شعر و نمایش علاقه داشت. او درون خود جهانی پرهیاهو داشت، اما در جمع‌ها اغلب ساکت می‌ماند. اطرافیانش بیشتر چهره زیبا و رفتار محتاط او را می‌دیدند و کمتر متوجه می‌شدند که در ذهنش چه اندازه ترس، رؤیا و پرسش جریان دارد.

کودکی نورما جین با خاطراتی از بی‌ثباتی، جدایی و تجربه‌های ناخوشایند همراه بود. درباره بعضی از آزارهایی که در خانه‌های مختلف بر او رفته، روایت‌های متفاوتی نقل شده است، اما آشکار است که او در سال‌های رشد، امنیت کافی نداشت. او زودتر از موعد بزرگ شد و آموخت که برای حفظ جای خود در زندگی دیگران، باید دوست‌داشتنی، آرام و سازگار باشد.

در سال ۱۹۴۲، گریس مک‌کی و همسرش تصمیم گرفتند از کالیفرنیا بروند. آنان نمی‌توانستند نورما جین شانزده‌ساله را با خود ببرند. دختر در برابر دو امکان قرار گرفت: بازگشت به پرورشگاه یا ازدواج. او با جیمز دوگرتی، پسر بیست‌ویک‌ساله همسایه، ازدواج کرد. این ازدواج در نوزدهم ژوئن ۱۹۴۲ انجام شد؛ تصمیمی که بیش از آنکه نتیجه عشقی پخته باشد، راهی برای گریز از پرورشگاه و حفظ یک سقف بالای سر بود.

جیمز دوگرتی مردی آرام و سخت‌کوش بود. در آغاز، نورما جین از زندگی مشترک خود خشنود به نظر می‌رسید. خانه‌ای کوچک، برنامه‌ای روزانه و همسری که شب به خانه بازمی‌گشت، برای دختری که سال‌ها میان خانواده‌ها سرگردان بود، می‌توانست نشانه ثبات باشد. اما این آرامش چندان دوام نیاورد. جیمز به نیروی دریایی تجاری پیوست و در سال ۱۹۴۴ به اقیانوس آرام اعزام شد. نورما جین بار دیگر با تنهایی روبه‌رو شد؛ این‌بار در خانه‌ای که قرار بود خانه خودش باشد.

او برای کمک به هزینه‌های زندگی در کارخانه‌ای مرتبط با صنایع هوایی کار می‌کرد. در همان‌جا، دیوید کانور، عکاس واحد سینمایی ارتش، از او عکس گرفت. تصویر دختر جوانی که در میان ماشین‌آلات و کارگران ایستاده بود، توجه مجلات را جلب کرد. در آن عکس‌ها هنوز اثری از مریلین مونرو دیده نمی‌شد؛ فقط نورما جین بود، با چهره‌ای ساده و لبخندی که میان شرم و امید معلق مانده بود.

در سال ۱۹۴۵، او کار در کارخانه را ترک کرد و به‌عنوان مدل فعالیت خود را آغاز کرد. موهایش را روشن کرد، نامش را تغییر داد و به‌تدریج چهره‌ای ساخت که با نورما جینِ سال‌های کودکی تفاوت داشت. «مریلین» نامی بود که بن لاین، یکی از مدیران فاکس قرن بیستم، پیشنهاد کرد؛ نامی که از مریلین میلر، بازیگر محبوب آن روزگار، گرفته شده بود. نورما جین نیز نام خانوادگی مادرش، مونرو، را انتخاب کرد.

مریلین مونرو در آغاز تنها قراردادهایی کوتاه و کم‌درآمد داشت. در فیلم‌های نخست، نقش‌هایش کوچک بود و گاه حتی نامش در عنوان‌بندی نمی‌آمد. او بیشتر در نقش دختر تلفنچی، مدل، منشی یا زنی زیبا ظاهر می‌شد که قرار بود چند لحظه از فیلم را روشن کند. اما مریلین به همین نقش‌های کوچک نیز با جدیت نگاه می‌کرد. او می‌دانست که دوربین با بی‌رحمی کوچک‌ترین ضعف را آشکار می‌کند و برای ماندن در سینما باید هر حرکت، هر مکث و هر تغییر حالت چهره را بیاموزد.

ازدواج او با جیمز دوگرتی در سال ۱۹۴۶ پایان یافت. جیمز زندگی خانوادگی آرامی می‌خواست، اما مریلین به‌تدریج فهمیده بود که آینده‌اش در استودیوهاست. او نمی‌خواست دوباره در نقش همسر خانه‌دار و زنی ناشناس محو شود. جدایی‌شان تلخ بود، اما برای مریلین آغاز مرحله‌ای تازه به شمار می‌آمد؛ مرحله‌ای که در آن باید به‌تنهایی نام خود را می‌ساخت.

در سال ۱۹۵۰، دو فیلم توجه بیشتری به او جلب کردند: «جنگل آسفالت» و «همه‌چیز درباره ایو». حضورش در این آثار کوتاه بود، اما دوربین نمی‌توانست به‌آسانی از چهره‌اش بگذرد. در نگاه او نوعی آسیب‌پذیری وجود داشت که با زیبایی ظاهری‌اش در تضاد بود. تماشاگران احساس می‌کردند پشت آن لبخند، زنی ایستاده که چیزی را پنهان می‌کند؛ شاید ترس، شاید تنهایی و شاید خاطره کودکی که هرگز به پایان نرسیده بود.

در همین دوره، عکس‌های برهنه‌ای که مریلین پیش از شهرت برای دریافت پنجاه دلار گرفته بود، به دست رسانه‌ها افتاد. استودیو می‌توانست او را طرد کند و گذشته‌اش را رسوایی بنامد. مریلین اما تصمیم گرفت حقیقت را پنهان نکند. او گفت آن زمان به پول نیاز داشته و برای پرداخت اجاره خانه چنین کاری کرده است. صداقت او افکار عمومی را تغییر داد. مردم به‌جای آنکه تنها یک رسوایی ببینند، با زنی روبه‌رو شدند که برای زنده‌ماندن تصمیمی گرفته بود و اکنون حاضر نبود از گذشته خود شرمسار باشد.

سال ۱۹۵۳، سال تثبیت شهرت او بود. در «نیاگارا» تصویری اغواگر و رازآلود از او ساخته شد. سپس در «آقایان موطلایی‌ها را ترجیح می‌دهند» در نقش لورن ظاهر شد؛ زنی شیرین، ساده‌دل و در ظاهر بی‌خبر که در حقیقت به‌خوبی می‌دانست از زندگی چه می‌خواهد. اجرای ترانه «الماس‌ها بهترین دوست دخترها هستند» او را به نمادی جهانی تبدیل کرد. لباس صورتی، جواهرات درخشان و حرکت نرم بدنش، تصویری ساختند که دهه‌ها بعد نیز از یاد نرفت.

در «چگونه با یک میلیونر ازدواج کنیم» و فیلم‌های پس از آن، مریلین به ستاره‌ای بین‌المللی بدل شد. هالیوود چهره‌ای از او می‌خواست که زیبا، دست‌نیافتنی، کمی ساده‌لوح و همیشه آماده لبخند باشد. اما مریلین از آن تصویر راضی نبود. او می‌خواست بازیگر باشد، نه عروسک تبلیغاتی. می‌خواست دیالوگ‌هایش را بفهمد، در انتخاب نقش‌ها دخالت کند و از او انتظار نداشته باشند تنها با راه‌رفتن در قاب، نیازهای تجاری استودیو را برآورده کند.

در ژانویه ۱۹۵۴، او با جو دی‌ماجیو، قهرمان مشهور بیسبال، ازدواج کرد. این ازدواج برای مردم آمریکا شبیه پیوند دو اسطوره بود: مردی از جهان استادیوم و زنی از جهان پرده نقره‌ای. مراسم در سان‌فرانسیسکو برگزار شد و رسانه‌ها با اشتیاق آن را دنبال کردند. اما در زندگی خصوصی، تفاوت‌های آنان خیلی زود آشکار شد. جو دی‌ماجیو مردی سنتی، کم‌حرف و حساس بود؛ مریلین زنی بود که بیش از هر زمان دیگر در مرکز توجه عمومی قرار داشت.

در هنگام فیلم‌برداری «خارش هفت‌ساله»، صحنه‌ای که باد از دریچه مترو لباس سفید مریلین را بالا می‌برد، به یکی از مشهورترین تصاویر تاریخ سینما تبدیل شد. جمعیتی بزرگ در خیابان گرد آمده بود و هر بار که کارگردان دستور تکرار صحنه را می‌داد، صدها نفر با هیجان واکنش نشان می‌دادند. جو دی‌ماجیو از این نمایش عمومی خشمگین شد. میان آنان مشاجره‌هایی درگرفت و ازدواجشان پس از چند ماه به جدایی انجامید.

با وجود جدایی، پیوند عاطفی آنان به‌طور کامل از میان نرفت. جو دی‌ماجیو سال‌ها بعد نیز از مریلین با احترام و اندوه یاد می‌کرد و پس از مرگش، برای مدت طولانی بر مزار او گل رز می‌فرستاد. در زندگی مریلین، بسیاری آمدند و رفتند، اما جو یکی از معدود کسانی بود که پس از پایان رابطه نیز حضورش در سایه باقی ماند.

مریلین پس از اختلاف با فاکس قرن بیستم، در برابر استودیو ایستاد. او نمی‌خواست نقشی را بپذیرد که با آن احساس نزدیکی نمی‌کرد. استودیو در واکنش، قراردادش را معلق کرد، اما مریلین عقب‌نشینی نکرد. همراه میلتون گرین، عکاس و دوست نزدیکش، شرکت تولیدی خود را تأسیس کرد. این اقدام برای بازیگری که هنوز بسیاری او را جدی نمی‌گرفتند، نشانه جسارت بود. او برای نخستین‌بار می‌کوشید بر تصویر و مسیر حرفه‌ای خود کنترل داشته باشد.

مریلین سپس نزد لی استراسبرگ به مطالعه بازیگری پرداخت و با روش‌های بازیگری متد آشنا شد. برای او بازیگری سرگرمی نبود؛ تلاشی بود برای یافتن خودِ واقعی. او می‌خواست بداند چگونه می‌تواند از میان ترس‌ها، خاطرات و احساسات پنهانش، شخصیت دیگری را زنده کند. در کلاس‌ها، گاهی بیش از اندازه حساس و آسیب‌پذیر می‌شد، اما همین حساسیت بعدها به سرچشمه قدرت هنری‌اش تبدیل شد.

در سال ۱۹۵۶ با آرتور میلر، نمایشنامه‌نویس نامدار آمریکایی، ازدواج کرد. میلر او را زنی باهوش، احساساتی و صاحب ذهنی پیچیده می‌دانست؛ نه صرفاً ستاره‌ای زیبا. مریلین از اینکه مردی او را جدی می‌گیرد، خوشحال بود. آنان مدتی در نیویورک و سپس در خانه‌ای آرام در کانتیکت زندگی کردند. مریلین از هیاهوی لس‌آنجلس فاصله گرفت و کوشید زندگی‌ای معمولی بسازد؛ زندگی‌ای با کتاب، آشپزی، قدم‌زدن و امید به مادرشدن.

در همان سال، در فیلم «ایستگاه اتوبوس» بازی کرد. نقش او با تصویر همیشگی زن بلوند و اغواگر تفاوت داشت. او زنی بود تنها، ساده، رؤیابین و جویای عشق؛ زنی که در جهانی خشن، آرزو داشت کسی او را نه برای چهره‌اش، بلکه برای وجودش دوست داشته باشد. مریلین این نقش را با لطافتی عمیق بازی کرد و نشان داد پشت ظاهر کمدی و جذابش، توانایی دراماتیک چشمگیری نهفته است.

یک سال بعد، در «شاهزاده و مانکن» مقابل لارنس اولیویه ظاهر شد. تولید فیلم آسان نبود. اختلاف میان مریلین و اولیویه، تأخیرهای کاری و حساسیت شدید مریلین، فضای فیلم‌برداری را دشوار کرد. با این حال، حضور او در فیلم همچنان نیرویی مرکزی داشت. مریلین ممکن بود دیر به صحنه برسد یا دیالوگ‌ها را به‌سختی حفظ کند، اما وقتی دوربین روشن می‌شد، چیزی در چهره‌اش پدیدار می‌گشت که به‌سادگی نمی‌شد جایگزینی برای آن یافت.

زندگی با آرتور میلر نیز به‌تدریج دشوار شد. مریلین چند بار باردار شد، اما هیچ‌یک از بارداری‌ها به تولد فرزند نینجامید. یکی از آنها بارداری خارج‌رحمی بود و مشکلات جسمی، روانی و عاطفی فراوانی برای او به همراه داشت. مریلین از کودکی رؤیای داشتن خانواده‌ای پایدار را در سر داشت. هر بار که این رؤیا از میان می‌رفت، احساس می‌کرد بار دیگر همان کودک بی‌پناهی شده است که کسی برای ماندنش نیامده.

در سال ۱۹۵۹، بیلی وایلدر او را برای فیلم «بعضی‌ها داغشو دوست دارن» انتخاب کرد. مریلین در نقش شوگر کین، خواننده‌ای دوست‌داشتنی و کمی گیج، یکی از بهترین اجراهای خود را ارائه داد. فیلم‌برداری دشوار بود. او با بی‌خوابی، اضطراب و مشکلات ناشی از مصرف دارو دست‌وپنجه نرم می‌کرد و حفظ دیالوگ‌ها برایش گاه بسیار دشوار می‌شد. صحنه‌ها بارها تکرار می‌شدند و گروه تولید خسته می‌شد، اما نتیجه نشان داد که انتظار برای حضور او بیهوده نبوده است.

شوگر کین با صدای لرزان، حرکات کودکانه و اشتیاقی صادقانه، یکی از ماندگارترین شخصیت‌های کمدی سینما شد. فیلم موفقیت بزرگی به دست آورد و مریلین جایزه گلدن گلوب بهترین بازیگر زن در فیلم موزیکال یا کمدی را دریافت کرد. او اکنون دیگر فقط ستاره‌ای محبوب نبود؛ بازیگری بود که توانسته بود ضعف‌های ظاهری خود را به زبان هنری تبدیل کند.

با این حال، پشت موفقیت‌های حرفه‌ای، زندگی او روزبه‌روز شکننده‌تر می‌شد. بی‌خوابی، اضطراب، افسردگی و احساس ناامنی، مریلین را به داروهای آرام‌بخش و خواب‌آور وابسته کرده بود. پزشکان مختلف او را درمان می‌کردند و دوستانش می‌کوشیدند از او مراقبت کنند. گاه در خانه خود را از جهان جدا می‌کرد، گاه با شور فراوان درباره کتاب‌ها و نقش‌های تازه سخن می‌گفت و گاه چنان خسته می‌شد که حتی انجام کارهای ساده برایش دشوار بود.

در سال ۱۹۶۱، ازدواج او با آرتور میلر پایان یافت. همان سال، فیلم «ناجورها» به کارگردانی جان هیوستون اکران شد. فیلمنامه را آرتور میلر نوشته بود و نقش مریلین با توجه به شخصیت و توانایی‌های او شکل گرفته بود. او در فیلم زنی تنها و رنج‌دیده را بازی کرد که در میان مردانی خشن و سرگردان، به دنبال محبت و معناست. فیلم‌برداری در بیابان نوادا، در گرمای شدید و شرایط سخت، برای مریلین طاقت‌فرسا بود.

کلارک گیبل، هم‌بازی او در «ناجورها»، در پایان فیلم‌برداری دچار حمله قلبی شد و چند روز بعد درگذشت. مریلین از این حادثه سخت متأثر شد. او کلارک گیبل را یکی از بازیگران بزرگ نسل خود می‌دانست و مرگش را شخصی و تکان‌دهنده تجربه کرد. «ناجورها» آخرین فیلم کامل مریلین بود؛ اثری که امروز بیش از آنکه پایان یک حرفه باشد، شبیه آخرین نامه هنری زنی به نظر می‌رسد که می‌کوشید از تصویر ساخته‌شده پیرامونش فراتر رود.

مریلین در سال‌های پایانی، بیش از همیشه به جدی گرفته‌شدن نیاز داشت. او شعر می‌خواند، کتاب‌های ادبیات را مطالعه می‌کرد و به نمایشنامه‌های کلاسیک علاقه نشان می‌داد. آرزو داشت روزی در آثار ویلیام شکسپیر بازی کند. برخلاف تصویری که رسانه‌ها ساخته بودند، او زنی بی‌فکر و سبک‌سر نبود. ذهنش حساس و جست‌وجوگر بود و پیوسته از خود می‌پرسید چگونه می‌تواند از پوسته‌ای که دیگران برایش ساخته‌اند، بیرون بیاید.

در نوزدهم مه ۱۹۶۲، مریلین در جشن تولد جان اف. کندی در مدیسن اسکوئر گاردن حضور یافت. او با لباسی درخشان و صدایی کشیده، ترانه «تولدت مبارک، آقای رئیس‌جمهور» را خواند. این اجرا به یکی از نمادین‌ترین لحظه‌های زندگی او بدل شد. دوربین‌ها زنی را ثبت کردند که در نور صحنه می‌درخشید و گویی تمام جهان را در اختیار داشت. اما در پشت آن نور، خستگی و اضطراب زنی وجود داشت که برای خوابیدن به دارو نیاز داشت و از آینده خود مطمئن نبود.

درباره روابط مریلین با جان اف. کندی و رابرت اف. کندی، داستان‌های فراوانی نقل شده است. برخی روایت‌ها از رابطه عاطفی سخن گفته‌اند و برخی دیگر بسیاری از این ادعاها را محصول شایعات رسانه‌ای دانسته‌اند. هیچ روایت واحدی نتوانسته است همه جزئیات را با قطعیت روشن کند. آنچه مسلم است، مریلین در مرکز توجه سیاستمداران، رسانه‌ها و کسانی قرار داشت که زندگی خصوصی ستارگان را همچون دارایی عمومی خود می‌پنداشتند.

پس از آن، مریلین در برابر دوربین برت استرن نشست. این مجموعه عکس بعدها به «آخرین نشست» مشهور شد. در بعضی تصاویر، او با لبخند، گل مصنوعی و آرایش درخشان ظاهر می‌شود؛ در برخی دیگر، چهره‌اش خسته، بی‌پیرایه و دور از تصویر رسمی هالیوود است. عکس‌ها زنی را نشان می‌دهند که در فاصله‌ای میان بازی‌کردن و خستگی ایستاده است. گاه می‌خندد و گاه نگاهش چنان دور است که گویی از اتاق خارج شده و در خاطره‌ای نامعلوم قدم می‌زند.

در بهار ۱۹۶۲، فیلم‌برداری «چیزی باید بخشیده شود» آغاز شد. وضعیت جسمی و روانی مریلین مناسب نبود. غیبت‌های او افزایش یافت و استودیو از ادامه کار ناراضی بود. او مدتی از پروژه اخراج شد و سپس، با فشار افکار عمومی و ملاحظات اقتصادی، دوباره به فیلم بازگشت. با این حال، فیلم هرگز به پایان نرسید. نقش ناتمام، مانند بخشی از زندگی او، در میانه راه رها شد.

آخرین خانه مریلین در برنت‌وود، نخستین خانه‌ای بود که واقعاً به نام خودش خریداری شده بود. خانه‌ای سفید با باغی کوچک و اتاق‌هایی که می‌توانستند سرانجام به او احساس مالکیت بدهند. اما خانه، هرچقدر زیبا باشد، نمی‌تواند به‌تنهایی جای امنیت عاطفی را پر کند. مریلین در آنجا میان دوستان، پزشکان، تلفن‌ها، نسخه‌های دارویی و سکوت‌های طولانی زندگی می‌کرد.

در چهارم اوت ۱۹۶۲، او در خانه خود بود. با پزشک و برخی نزدیکانش تماس گرفت. شب آرام‌آرام بر برنت‌وود فرود آمد و خیابان‌ها خلوت شدند. بیرون، لس‌آنجلس همچنان شهر چراغ‌ها و استودیوها بود؛ شهری که از چهره او ثروت و شهرت ساخته بود. درون خانه، اما مریلین در اتاق خواب خود تنها بود.

یونیس موری، خانه‌دار او، در ساعات نخست بامداد پنجره اتاق را روشن دید. در از درون قفل شده بود و مریلین پاسخی به صدا زدن‌ها نمی‌داد. پزشک و روان‌پزشک او به خانه آمدند. پس از آنکه در باز نشد، از پنجره وارد اتاق شدند. مریلین مونرو در تخت خود مرده بود. پیکرش صبح پنجم اوت پیدا شد، اما در بسیاری از روایت‌ها، چهارم اوت به‌عنوان تاریخ مرگ او ثبت شده است.

علت رسمی مرگ، مسمومیت شدید با باربیتورات‌ها اعلام شد و شیوه مرگ «خودکشی محتمل» تشخیص داده شد. با این حال، از همان روزهای نخست، ابهام‌ها و شایعات آغاز شدند. درباره تماس‌های تلفنی، زمان دقیق مرگ، رفتار اطرافیان و نقش احتمالی شخصیت‌های سیاسی، روایت‌های گوناگونی شکل گرفت. برخی از قتل سخن گفتند، برخی از حادثه و برخی از مصرف ناخواسته داروها. هیچ‌یک از این نظریه‌ها نتوانست به‌طور قطعی جای گزارش رسمی را بگیرد.

هشتم اوت، مراسم خاک‌سپاری مریلین در گورستان وست‌وود برگزار شد. مراسم خصوصی بود و تنها نزدیک‌ترین دوستان و اعضای خانواده در آن حضور داشتند. گلادیس بیکر در مرکز درمانی بود و نتوانست در مراسم حاضر شود. آرتور میلر نیز در مراسم شرکت نکرد. جو دی‌ماجیو که سال‌ها پیش همسر مریلین بود، هزینه خاک‌سپاری را پرداخت و بعدها برای سال‌های طولانی، به نشانه وفاداری و اندوه، بر مزار او گل رز گذاشت.

مریلین در آرامگاه شماره بیست‌وچهار، در کریدور خاطرات، به خاک سپرده شد. زنی که زمانی برای دریافت پنجاه دلار در برابر دوربین ایستاده بود، اکنون چنان مشهور شده بود که مرگش نیز به رویدادی جهانی تبدیل شد. خبرنگاران بیرون گورستان گرد آمدند، مردم برای دیدن آخرین جایگاه او آمدند و دوربین‌ها از سنگی تصویربرداری کردند که قرار بود نام او را حفظ کند.

اما جهان خیلی زود از سنگ قبر فراتر رفت. چهره مریلین بر جلد کتاب‌ها، پوسترها، لباس‌ها و آثار هنری ظاهر شد. اندی وارهول تصویر او را در رنگ‌های تکرارشونده به نمایش گذاشت و چهره‌اش را از یک انسان به نشانی فرهنگی تبدیل کرد. نسل‌های بعد او را به شکل‌های گوناگون دیدند: نماد زیبایی، ستاره‌ای آسیب‌پذیر، زنی شورشی، بازیگری جدی و انسانی که در برابر فشار شهرت تاب نیاورد.

با این همه، پشت همه این تصویرها، نورما جین باقی ماند؛ دختری که در خانه‌های دیگران بزرگ شد، کودکی که از رهاشدن می‌ترسید، زنی که می‌خواست دوست داشته شود و بازیگری که می‌کوشید ثابت کند چهره زیبا، نشانه ذهن تهی نیست. مریلین مونرو تمام عمر میان دو نام زندگی کرد؛ نورما جین، نام دختری که از یاد نرفته بود، و مریلین، نام زنی که جهان می‌خواست ببیند.

او در سی‌وشش‌سالگی از دنیا رفت، اما مرگ نتوانست او را از تاریخ سینما بیرون براند. مریلین همچنان در نور سفید عکس‌ها، در خنده‌های روی پرده و در سکوت پرمعنای چشمانش زنده است. زیبایی او تنها در خطوط چهره‌اش نبود؛ در تناقضی بود که با خود حمل می‌کرد: زنی که میلیون‌ها نفر می‌شناختند، اما خودش در جست‌وجوی هویت خویش بود؛ ستاره‌ای که بر همه‌جا نور می‌پاشید، اما شب‌هایش تاریک بود؛ بازیگری که نقش‌های بسیاری آفرید، اما شاید دشوارترین نقش زندگی‌اش، یافتن خود واقعی‌اش بود.

مریلین مونرو از جهانی آمد که کودکان بی‌پناه را آسان فراموش می‌کرد و زنان زیبا را بیشتر تماشا می‌کرد تا آنکه بشنود. با این حال، او توانست از دل همان جهان چهره‌ای بسازد که هنوز پس از دهه‌ها به یاد آورده می‌شود. زندگی‌اش داستان صعودی باشکوه و فرودی اندوهناک است، اما تنها داستان سقوط نیست. داستان زنی است که بارها از نو خود را ساخت؛ از نورما جینِ بی‌پناه تا مریلین مونرویی که نامش در حافظه جمعی بشر حک شد.

شاید راز ماندگاری او همین باشد: جهان هنوز در چهره مریلین، هم‌زمان شکوه و اندوه را می‌بیند. لبخندش کامل است، اما پشت آن ترک‌هایی عمیق وجود دارد. بدنش به نماد بدل شد، اما صدایش از جست‌وجوی محبت و امنیت خبر می‌دهد. او در میان نورهای هالیوود درخشید، ولی سایه کودکی‌اش تا پایان همراهش ماند.

مریلین مونرو تنها ستاره‌ای نبود که زود مرد؛ او انسانی بود که زودتر از آنکه فرصت کند به آرامش برسد، به اسطوره تبدیل شد. نامش همچنان بر لب‌ها می‌چرخد، تصویرش همچنان در قاب‌ها تکرار می‌شود و داستانش همچنان ادامه دارد؛ داستان دختری که می‌خواست کسی برای همیشه بماند، اما سرانجام خودش برای همیشه ماندگار شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: Content is protected !!