وقتی لزلی جیمز در صبح چهلمین سالگرد تولدش به سوی چوبه دار برده شد، هیچ‌کس نمی‌دانست که نامش برای همیشه در تاریخ ولز باقی خواهد ماند. در چهاردهم اوت هزار و نهصد و هفت، ساعت هشت صبح، او را از بند زنان زندان کاردیف به سوله‌ای بردند که چوبه دار در بالای گودالی به عمق چهار و نیم متر معلق بود. هنری و تام پیرپوینت، جلادانی که نامشان با طناب دار گره خورده بود، منتظر بودند و با کشیدن اهرم، جیمز را به آخرین زنی بدل کردند که در ولز اعدام شد.

پرونده او از آن دسته رخدادهایی است که تنها در قالب یک جنایت قابل فهم نیست. زندگی، فقر، جنسیت، نگاه جامعه، مطبوعات، دادگاه، و نظام کیفری همگی در شکل دادن به سرنوشت او نقش داشتند. به همین دلیل، لزلی جیمز صرفاً یک نام در فهرست محکومان نیست؛ او نشانه‌ای از دورانی است که در آن زنِ فقیر، مادرِ بی‌پناه، و متهمِ تنها می‌توانست در برابر ساختاری سخت و بی‌رحم قرار گیرد و تقریباً هیچ راه گریزی نداشته باشد.آنچه امروز درباره او شناخته می‌شود، با نام دیگری نیز همراه است. پژوهش‌های جدیدتر نشان داده‌اند که او احتمالاً در اسناد دیگر با نام رُدا ویلیس ثبت شده بود.

این جابه‌جایی نام بی‌اهمیت نیست، زیرا نشان می‌دهد هویت او از آغاز نیز ثابت و روشن نبوده است. زنی که در مدارک، گزارش‌ها و روایت‌های بعدی با نام‌های گوناگون ظاهر می‌شود، خود قربانی آشفتگیِ زندگی و زمانه‌ای است که در آن، زنان کم‌برخوردار اغلب با نام‌های جعلی، روابط ناپایدار و سابقه‌هایی مبهم شناخته می‌شدند. او در سال هزار و هشتصد و شصت و هفت به دنیا آمد و در سال هزار و نهصد و هفت اعدام شد. در نتیجه، هنگام مرگ چهل سال داشت. برخلاف تصویر ساده‌ای که در برخی روایت‌های عامه‌پسند دیده می‌شود، او زنی کاملاً خام و بی‌تجربه نبود. از اسناد و مدارک به نظر می‌رسد که او بسیار باسواد و سخنور بوده و با زنان معمولی و بی‌عرضه‌ای که مطبوعات برای کلیشه‌سازی انتخاب می‌کردند، بسیار متفاوت بوده است.

او از حاصل یک مثلث عشقی با برادران اسکاتلندی، دو فرزند به دنیا آورده بود. نقطه آغاز این پرونده جنایی، نوزادی یک‌روزه بود که مرگش موجی از خشم عمومی را برانگیخت. در فضای آن روزگار، سپردن کودکان ناخواسته به دیگران، پدیده‌ای مرسوم بود. به این کار، در زبان آن دوره، پرورش نوزادان در برابر پول می‌گفتند؛ یعنی خانواده‌ها یا مادرانِ در تنگنا، کودک را به شخصی می‌سپردند و در ازای آن مبلغی می‌پرداختند. پرونده لزلی جیمز دقیقاً در همین فضای تاریک شکل گرفت. بر پایه روایت‌های دادگاه، او به آگهی‌ای پاسخ داده بود که برای نگهداری نوزادی ناخواسته منتشر شده بود. ابتدا مبلغی برای پذیرش کودک پیشنهاد شد و سپس مبلغی دیگر افزوده شد. نوزاد، که تنها یک روز از تولدش گذشته بود، به او سپرده شد. عصر روز ۳ ژوئن ۱۹۰۷، لزلی به خانه بازگشت. روز بعد او بیرون رفت و به شدت مست شد. وقتی همسایه او سعی کرد او را به رختخواب ببرد، بسته‌ای که محکم بسته‌بندی شده بود را پیدا کرد. در ابتدا فکر کرد تکه‌ای گوشت است، اما وقتی حقیقت را کشف کرد به پلیس اطلاع داد.

پس ادعا شد که لزلی او را در سفر با قطار به کاردیف، به احتمال زیاد در حوالی لانیشن، خفه کرده است. دادستانی این مرگ را عمدی دانست و ادعا کرد که او کودک را خفه کرده است. وکیل او، تنها صبح روز محاکمه به دستور قاضی منصوب شد و به همین دلیل، زمانی برای صحبت با لزلی یا احضار شاهدان مدافع وجود نداشت. محاکمه در فضای عادی یک دادگاه بی‌طرف پیش نرفت. هرچند لزلی هم به دفاع از خود کمکی نکرد، زیرا او الکلی بود و نمی‌توانست به یاد بیاورد که نوزاد چگونه در آن سفر به خانه جان خود را از دست داده است. لزلی در دادگاه بارها گفت که هرگز عمداً به او آسیبی نرسانده است.

اما هیئت منصفه که تمام اعضای آن مرد بودند، تنها در ۱۲ دقیقه او را محکوم به مرگ کردند. اما درک این اتهام بدون توجه به شرایط شخصی متهم ناقص می‌ماند. سال‌ها بعد، در بازخوانی‌های تازه، پژوهشگرانی استدلال کردند که او پیش‌تر دچار سانحه‌ای شدید شده بود. گفته می‌شود در حادثه‌ای با دوچرخه، به سرش آسیب رسیده و مدتی طولانی در بیمارستان بستری بوده است. بازخوانی‌های بعدی از پرونده نشان می‌دهند مرگ نوزاد نتیجه ناتوانی، بی‌احتیاطی، یا حتی خفگیِ ناخواسته بوده باشد، و نه قتل عمد.

اگر این روایت درست باشد، آن‌گاه باید پرسید آیا وضعیت ذهنی و جسمی او در زمان حادثه واقعاً به‌درستی بررسی شد یا نه. این پرونده در سالنی برگزار شد که هم بار اخلاقی سنگینی داشت و هم توجه افکار عمومی را برانگیخته بود. جامعه بریتانیایی آن زمان با نوزادان نامشروع، مادران تنها، و روابط خارج از ازدواج با قضاوتی سخت‌گیرانه برخورد می‌کرد. در چنین فضایی، متهم زن پیشاپیش در موقعیتی نابرابر قرار داشت. مردان حاضر در دادگاه، از قاضی تا اعضای هیئت منصفه و وکلا، همگی در چارچوب ارزش‌های زمانه می‌اندیشیدند؛ ارزش‌هایی که نسبت به زنان تنها رحم چندانی نداشت. رسانه‌ها نیز نقش کم‌اهمیتی در تغییر روند دادرسی نداشتند.

روز اعدام، روزی بود که هم هیبت قدرت را نشان می‌داد و هم شکنندگی انسان را. مرگ او بی‌درنگ انجام شد؛ وقتی نگهبانی خبر مرگ او را به دیوارهای زندان چسباند، جمعیتی هزار نفره در بیرون زندان از شدت شرمندگی به خود لرزیدند. تمام گزارش‌های مطبوعاتی و حتی جلاد هنری پیرپوینت از زیبایی و خونسردی او به هنگام مرگ تعریف کردند.

error: Content is protected !!