حکومتی که برای ماندن به اعدام پناه میبرد، در واقع از یک ترس عمیق خبر میدهد: ترس از جامعهای که دیگر با شعار، ایدئولوژی یا وعدههای اقتصادی قانع نمیشود. در چنین وضعی، اعدام از یک حکم قضایی به یک زبان سیاسی تبدیل میشود؛ زبانی که هدفش نه اجرای عدالت، بلکه بازسازی هراس است. از نظر روانشناسانه، این نوع حکومتها معمولاً گرفتار ذهنیت محاصرهاند: جهان را به دو اردوگاه «خودی» و «دشمن» تقسیم میکنند، هر اعتراض را توطئه مینامند، و هر مخالف را نه شهروند، بلکه تهدیدی برای بقای نظم خود میبینند. وقتی این نگاه غالب شود، دستگاه قدرت به جای حل بحران، به توطئه و بی عدالتی و حذف فیزیکی متوسل میشود؛ چون حذف انسان، از دید این نظامها، سادهتر از پاسخگویی به خواست مردم است. اما این منطق یک تناقض درونی دارد: خشونت شاید سکوت بسازد، اما اعتماد نمیسازد؛ شاید بدنها را متوقف کند، اما ذهنها را برای انتقام میپروراند. حکومتها وقتی به اعدام روی میآورند، معمولاً در حال اعتراف به این حقیقتاند که ابزارهای اقناع، اصلاح و مشروعیتبخشیشان فرسوده شده است.
از نظر تاریخی، سرنوشت حکومتهایی که به خواست مردم تن ندادند و با اعدام خواستند به خود «تنفس مصنوعی» بدهند، معمولاً دو مسیر داشته است: یا با فروپاشی ناگهانی و خشونتآمیز سقوط کردهاند، یا آنقدر فرسوده شدهاند که بعد از مرگ رهبرشان هم دیگر نتوانستهاند خود را بازسازی کنند. نمونه روشن، رومانیِ چائوشسکو است؛ حکومتی که اعتراض را با گلوله پاسخ داد، اما همین خشونت آتش خشم عمومی را گستردهتر کرد و در نهایت ارتش از او جدا شد، او و همسرش دستگیر و در یک دادگاه اعدام شدند. نخستین اعتراض گسترده در شهر تیمیشوارا رخ داد. در این شهر، کشیشی به نام لاسلو توکس به سیاست ضددینی دولت چائوشسکو اعتراض کرد. دولت نیز در پاسخ، او را به روستایی دورافتاده تبعید کرد. در ۱۵ دسامبر ۱۹۸۹ مردم در همبستگی با کشیش به سوی کلیسا حرکت کردند و علیه دولت شعار دادند. روز بعد تظاهرات مردم تندتر شد و برای نخستین بار شعار «مرگ بر دیکتاتور» سر دادند اما چائوشسکو که خود را در اوج قدرت میپنداشت اداره کشور را به همسرش سپرد و به ایران سفر کرد.
هنگامیکه چائوشسکو در ایران بود در ساعت ده صبح روز ۱۷ دسامبر ۱۹۸۹ دولت در شهر تیمیشوارا وضعیت اضطراری اعلام کرد و ارتشیان و مأموران سازمان امنیت رومانی (سکوریتاته) برای سرکوب اعتراضات، به تظاهرکنندگان حمله کردند و دهها نفر را کشتند. چائوشسکو فردای روز بازگشت از تهران به رومانی در ۲۰ دسامبر ۱۹۸۹ در یک سخنرانی تلویزیونی، ناآرامیها را به دخالت خارجی نسبت داد و مخالفان را به تلاش برای براندازی سوسیالیسم متهم کرد. در ۲۱ دسامبر ۱۹۸۹ به دستور چائوشسکو و به منظور نمایش قدرت، شمار زیادی از کارگران و کارمندان دولت با پلاکاردهایی در حمایت از چائوشسکو در برابر ساختمان کمیته مرکزی حزب کمونیست گردهم آمدند تا چائوشسکو برای آنها سخنرانی کند. در همان روز یگانهای ارتشی که برای سرکوب مردم معترض به تیمیشوارا فرستاده شده بودند از تیراندازی به سوی مردم خودداری کردند و خودسرانه پادگانها را ترک کردند.
در ۲۲ دسامبر ۱۹۸۹ معترضان به ساختمان کمیته مرکزی حزب حمله کردند و پس از خلع سلاح نگهبانان به داخل آن یورش بردند. انتشار خبر خودکشی وزیر دفاع باعث شد تا واحدهایی از ارتش به معترضان بپیوندند. نیکلای چائوشسکو و همسرش النا با بالگرد از بام ساختمان کمیته مرکزی حزب فرار کردند سرانجام بعد از ساعاتی فرار و سرگردانی به پرسنل ارتش تحویل داده شدند و در یک پادگان ارتش در شهر تیرگوویشته زندانی شدند و در روز ۲۵ دسامبر ۱۹۸۹ و تنها پنج روز پس از بازگشت از سفرش به ایران و دیدار با مقامات بلندپایه آن هنگام اعدام شدند. سرکوب و اعدام و دستگاه امنیتی عظیم، حکومت را در کوتاهمدت نگه داشت، اما در بلندمدت چیزی جز نفرت انباشته، جنگ، و سرانجام سقوط کامل برجای نگذاشت. در همه این نمونهها، خشونت ابزار بقا بود، اما همزمان بذر نابودی را هم کاشت.
جمهوری اسلامی و رومانیِ چائوشسکو از دو زمینه تاریخی متفاوت میآیند، اما از نظر منطق قدرت شباهتهای مهمی دارند: هر دو بر ترکیب ترس، تبلیغات، امنیتیسازی جامعه و حذف مخالفان تکیه کردند. در هر دو نظام، حاکمیت بهجای اینکه از رضایت عمومی نیرو بگیرد، سعی کرد رضایت را با کنترل، تهدید و نمایش اقتدار جایگزین کند. همینجا نقطه شکست آغاز میشود، چون حکومتی که به خواست مردم تن نمیدهد، دیر یا زود با جامعهای روبهرو میشود که دیگر از ترس هم فرمان نمیبرد. در ایران، سرکوب گسترده، اعدامهای سیاسی، کنترل ایدئولوژیک و امنیتیکردن هر اعتراض، به فرسایش مشروعیت انجامیده است؛ در رومانی هم چائوشسکو با سانسور، پلیس مخفی، و سرکوب خشن، کشور را به مرحلهای رساند که یک جرقه کافی بود تا کل هیبت قدرت فروبریزد.
شباهت روانشناسانه دو رژیم در «توهم مصونیت» است. دیکتاتور در محیطی بسته زندگی میکند، خبرها را فیلترشده میشنود، اطرافیانش از ترس حقیقت را نمیگویند، و کمکم باور میکند که جامعه هنوز قابل مهار است. همین خطای ادراکی باعث میشود خشونت بیشتر شود؛ چون هر اعتراض به جای هشدار، به چشم توطئه دیده میشود. در چنین ساختاری، اعدام فقط مجازات نیست، بلکه پیام است: «ما هنوز میتوانیم بکشیم، پس هنوز حاکمیم.» اما تاریخ نشان داده این پیام عمر کوتاهی دارد. چائوشسکو هم تا آخرین لحظه گمان میکرد با نمایش قدرت میتواند نظم را حفظ کند، ولی همان لحظهای که مردم دیگر نترسیدند و نیروهای حافظ رژیم دودل شدند، پایانش رقم خورد.
نتیجه روشن است: دیکتاتورهایی که به مردم گوش نمیدهند، معمولاً سرنوشتی شبیه هم پیدا میکنند؛ نه لزوماً با همان شکل، اما با همان منطق. ابتدا انکار، بعد سرکوب شدیدتر، بعد انزوا، و در نهایت فروپاشی یا سقوط تحقیرآمیز. حکومتهایی که با اعدام میخواهند برای خود تنفس مصنوعی بخرند، ممکن است مدتی دوام بیاورند، اما این دوام از جنس درمان نیست؛ فقط بهتعویقافتادن مرگ سیاسی است. تاریخ بارها نشان داده که حکومتِ مبتنی بر ترس، سرانجام زیر وزن همان ترسی که ساخته، میشکند.

