تصویر یکم

سال ۱۳۴۸ است. سه ساله هستم. تصویر محو است. تماشاگر اجرای نمایش “سلطان مار” هستم. مادرم کنارم نشسته. به صحنه خیره شده‌ام و نمیتوانم از آن چشم بردارم. صحنه گردان ضرب میزند و به ما خوشامد می‌گوید. محو تصاویر هستم. “خانم نگار” (فهیمه رحیم نیا) را خیلی دوست دارم. یک پیراهن بلند سفید یا روشن پوشیده و بی‌نهایت زیباست. عمو لایق (جمشیدلایق)، عمو نوزاد (کامران نوزاد)، عمو کسبیان (حسین کسبیان)، دیوها. چقدر همه‌شان را دوست دارم. چه حس خوبی به من میدهد این صحنه که پر از حرکت و شور است. یک جای نمایش اسم خودم را می‌شنوم. یکی از بازیگران میگوید: “عین ماه شده. مثل گل نیلوفر.” خوشحال می‌شوم. وقتی نمایش تمام می‌شود، برای بازیگران با شوقی تمام نشدنی دست می‌زنم. پدرم به روی صحنه می‌آید. برای او هم دست می‌زنم اما دقیقا نمیدانم چرا. چون در تمام مدت اجرای نمایش روی صحنه نبود.

تصویر دوم

هشت ساله‌ام. در خانه‌ی پدربزرگ و مادربزرگم در خیابان باغشاه با دختر عمه‌ام صبا (که سه هفته پیش از پدرم فوت کرد) نقش دو خواهر باستان‌شناس را بازی می‌کنیم. چنان در این نقش فرو می‌رویم که دنیای روزمره از یادمان می‌رود. در این بازی به مصر و یونان سفر می‌کنیم و قطعاتی از آثار باستانی را می یابیم. تصمیم می‌گیریم این داستان را به صورت تئاتر برای پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگم اجرا کنیم. همه را در اتاق پذیرایی خانه جمع میکنیم و نمایش را اجرا می‌کنیم. به اینکه چگونه به پایان برسد فکر نکرده‌ایم. برای همین در پایان من با صدای بلند اعلام می‌کنم: “تموم شد.” می‌خواهیم نظر پدرم را بدانیم. می‌گوید: ” خب، برای بار اول بد نبود. فقط باید به این فکر می‌کردید که در پایان پرده‌ای باز و بسته شود یا طوری نمایش را تمام می‌کردید که لازم نمی‌بود پایانش را اعلام کنید!

تصویرسوم

ده ساله‌ام. دراین سالها بارها با مادرم به سینما رفته‌ام ولی این بار برای اولین بار با پدرم به سینما می‌روم. در سینمایی در خیابان تخت جمشید که یادم نمی‌آید اسمش چیست. فیلم “ال سید” را می‌بینیم. در صحنه‌های تراژیک فیلم، من و پدرم هر دو گریه می‌کنیم. این تصویر بعدها در زمان بعد از انقلاب که سینما رفتن تقریبا از زندگی ما حذف شده بود و در عوض پدرم آرشیوی کامل از تمام فیلم‌های مهم تاریخ سینما و همچنین فیلم‌های جدید داشت و ما در خانه فیلم می‌دیدیم، بارها تکرار شد. در تمام لحظات احساسی فیلمها من و پدرم بدون اینکه به روی هم بیاوریم، آرام آرام اشک می‌ریختیم.

تصویر چهارم

حضور در پشت صحنه‌ی فیلم‌های پدرم برایم لذتی وصف‌ناشندنی داشت. دیدن این‌همه آدم، این‌همه تکاپو این همه مقدمه‌سازی برای گرفتن یک پلان، برایم بسیار جذاب بود. بارها پیش آمد که تکالیفی مثل رنگ کردن ابزار هم بر عهده‌ی من گذاشته می‌شد. در عین حال شاهد بودم که ساختن هر فیلم برای پدرم مثل دست و پا زدن میان مرگ و زندگی بود. فریادهای او وقتی همه‌ی مقدمات چیده شده بود و فیلمبرداری در حال آغاز شدن بود و کسی ناشیانه حرکتی می‌کرد که به روند کار لطمه ‌‌می‌زد، گاهی در من هراس ایجا میکرد که نکند سکته کند. نکند… یک بار از فیلمبرداری به خانه آمد در حالیکه تمام بدنش یخ زده بود و همانطور با لباس در وان حمام نشست و آب را باز کرد تا یخ بدنش آب شود.

زیباترین لحظات اما برای من دورهمی در رستوران فرانسوی “کارتیه لاتن” (در خیابان کاخ که پاتوق او با محمد کوثر و شمیم بهار نیز بود)،‌ با عوامل هر فیلم بعد از پایان فیلمبرداری بود که پدرم با همان طنز همیشگی‌اش داستان‌های کودکی‌اش را تعریف میکرد. داستان یک کودکی سرشار از هراس و مجازات و تحقیر را بدلیل انگشت‌نما بودن، بدلیل تعلق خانواده‌اش به یک اقلیت یا حتی رنگ آبی چشمانش. اما او این داستانها را چنان هنرمندانه تعریف میکرد که گاه فاجعه در پس بیان او از لحظات انسانی‌اش پنهان میشد و من بعدها عمق این فاجعه را دریافتم.

تصویر آخر

انقلاب اسلامی آغاز شده. من دوازده ساله هستم. زندگی من مثل بسیاری از نوجوانان آن روز دستخوش تحولات بسیاری شده. روزهای ارعاب و تهدید و فشار در راهند. پدرم “مرگ یزدگرد” را به صحنه برده است. شاید بیش از ده بار این نمایش را دیده‌ام. انگار زنگ خطری بزرگ است برای آنچه خواهد آمد. زندگی خانوادگی ما به کل تغییر میکند. خطر در همه سو هست. خطری که پدرم را تهدید میکند و کم کم تبدیل به یک تهدید دائمی میشود و خطری که من نوجوان را تهدید میکند و پایش به خانه‌ی ما باز شده است و باعث میشود من در سن هجده سالگی ناچار شوم ایران را ترک کنم و به آلمان بیایم. دو سال بعد از من مادر و خواهرم نگار به سوئد می‌روند و قرار است پدرم به آنها ملحق شود. او می‌رود اما نمی‌ماند و به ایران باز می‌گردد و سالها بعد ناچار می‌شود به همان راهی برود که من مجبور شدم طی کنم. بسیاری از خانواده‌ها در همین دوران متلاشی شدند و هر کس به گوشه‌ای پرتاب شد و سرنوشتی داشت.

error: Content is protected !!
پیمایش به بالا