«دگردیسی ها» یک روایت شاعرانه، در پانزده کتاب است که مجموعه‌ای از حدود ۲۵۰ افسانه اساطیری را با انگیزهٔ مرکزی «دگردیسی» بازگو می‌کند؛ در همه‌ی داستان‌ها تحول شکلِ افراد، خدایان یا اشیاء – مانند انسان که به درخت، جانور یا ستاره بدل می‌شود – یا نتیجهٔ عشق و شهوت و حسادت و خشم خدایان است، و یا پاداش و کیفر کردار بشر را نشان می‌دهد. اووید با زبانی شاعرانه، گاهی طنزآمیز و گاهی تراژیک، از آفرینش جهان تا سرنوشت قهرمانان و خدایان را روایت می‌کند و داستان‌هایی شناخته‌شده چون دافنه و آپولون، اورفئوس و اوریدیس، پیگمالیون و بسیاری دیگر را در بر دارد؛ هر روایت هم مستقل است و هم به‌واسطهٔ موضوع دگردیسی با دیگران مرتبط می‌شود، که این ترکیب باعث شده این اثر هم به‌عنوان سرگرمی ادبی و هم به‌عنوان بازاندیشی فلسفی دربارهٔ تغییرپذیری جهان و ناپایداری هویت خوانده شود و تأثیر عمیقی بر هنر و ادبیات اروپا از رنسانس تا دوران مدرن گذاشته است.

شاید فکر کنید که «دگردیسی‌های» اووید، امروزه اهمیت چندانی ندارد. اما داستان‌های پر از میل و فریب آن، شباهت‌های شگفت‌انگیزی با دغدغه‌های معاصر، از تغییرات اقلیمی و بحران پناهندگان گرفته تا خشونت و هویت مبتنی بر جنسیت، نشان می‌دهد.«دگردیسی‌های» اووید صرفاً مجموعه‌ای از اسطوره‌ها و افسانه‌ها نیست – بلکه مجموعه‌ای از اسطوره‌ها و افسانه‌هاست. از کشتن مدوسا توسط پرسئوس گرفته تا عاشق شدن نارسیس مغرور به انعکاس تصویرش. داستان‌های آن درباره میل، حسادت، حیله‌گری و فریب، الهام‌بخش بی‌پایانی برای هنرمندان و نویسندگان در طول قرن‌ها بوده است – و هنوز هم به طرز شگفت‌آوری مرتبط به نظر می‌رسند. ماهیت تغییرشکل‌دهنده‌ی خودِ اسطوره‌ها به این معنی است که هر نسلی می‌تواند از آن‌ها برای هدف خود استفاده کند. آن‌ها درباره ارزش‌های جهانی شرایط انسانی هستند. آن‌ها ما را با آرزوها، شور و احساساتی که همه ما داریم، روبرو می‌کنند.

چه به روایت اصلی اووید از اسطوره‌ها برگردید، چه یکی از تفسیرهای مجدد معاصر آن‌ها را بخوانید، یا آثار هنری متعددی را که از آن‌ها الهام گرفته‌اند، بررسی کنید، خواهید دید که این داستان‌های باستانی حرف‌های زیادی برای گفتن در مورد دنیایی که امروز در آن زندگی می‌کنیم، دارند. بعنوان مثال خطرات غرور و تکبر انسان همیشه در اووید وجود دارد. افسانه‌ی عاشق شدن نارسیس به انعکاس تصویرش مدت‌هاست که توسط هنرمندانی مانند کاراواجو برای هشدار در مورد چنین غروری استفاده شده است. این داستان نمی‌تواند از ایجاد شباهت با خودفروشی معاصر در رسانه‌های اجتماعی جلوگیری کند. ما عاشق خودمان شده‌ایم و فراموش کرده‌ایم که اطرافمان چه می‌گذرد. اما اگر به واقعیت پشت سلفی‌های فیلتر شده در صفحات اینستاگرام نگاه کنیم، همانطور که نارسیس گفت، متوجه خواهیم شد کهدر نهایت این فقط یک بازتاب و توهم است که آنچه را که به آن امید داشتیم برای ما به ارمغان نیاورده است. عشق پیگمالیون به مجسمه زنی که خلق کرده، مدت‌هاست که مورد توجه هنرمندان قرار گرفته است، که از این داستان به عنوان بهانه‌ای برای تجلیل از مهارت خود استفاده کرده‌اند.

با کمی تامل درمیابیم باور پیگمالیون مبنی بر اینکه مخلوقش برتر از همه زنان واقعی اطرافش است، پژواکی از ایمان نابجای بشر به اختراع خودش، یعنی هوش مصنوعی، است. او می‌گوید: «ما انسان‌ها فکر می‌کنیم می‌توانیم همه چیز را کنترل کنیم و برای همه چیز راه‌حل داریم.» اما این تکبر عواقبی دارد. حداقل در بازگویی جورج برنارد شاو از این افسانه که بعداً در فیلم پرفروش «بانوی زیبای من» در سال ۱۹۶۴ اقتباس شد، شخصیت پیگمالیون، متوجه می‌شود که «مخلوقش»، در نهایت ذهنی از آن خود را پرورش می‌دهد. اگر همین اتفاق برای هوش مصنوعی هم بیفتد، نتایج می‌تواند بسیار نامطلوب‌تر باشد. در شرایط دنیای امروز، بیش از هر روز باید به داستان شکارچی آکتئون توجه کرد.

آکتئون ناخواسته الهه‌ی شکار، آرتمیس (یا دیانا در اسطورهٔ رومی)، را در حالی که در چشمه‌ای، با حوریانش عریان حمام می‌کرد دید. او به‌جای آن‌که چشم از الهه بردارد، به تماشا اصرار می‌ورزد. آرتمیس که پاکدامنی و مقدسات خود را پاس می‌داشت و از بی‌احترامی یا نقض محرمات خشمگین می‌شد، آکتئون را مجازاتی سخت می‌کند: او را به گوزنی زیبا تبدیل می‌سازد تا هویت انسانی‌اش زایل شود. در این لحظه، سگ‌های شکاری آکتئون- که دیگر او را نمی‌شناسند – به تعقیبش می‌پردازند و او را پاره‌پاره می‌کنند. در نسخه‌های مختلف تأکیدها فرق دارد؛ در برخی متون گناه آکتئون اشتباه و تصادف است و مجازات الهی شدید و بی‌رحم جلوه می‌کند، و در نسخه‌های دیگر آکتئون به غرور یا کنجکاوی بیش‌ازحد محکوم می‌شود؛ این داستان معمولاً به‌عنوان نمادی از مرزهای ممنوع، قدرت الهی و پیامد دیدن آن‌چنان‌که نباید، تفسیر می‌شود.

این یعنی اوضاع می‌تواند هر لحظه تغییر کند. چه به غرور، چه به اشتباه. با این حال، دگردیسی‌ها همه هشدارهای ناامیدکننده نیستند. در داستان سالماسیس و هرمافرودیتوس عاشق، که بدن‌هایشان، زن و مرد، متحد می‌شود، می‌توانیم نمایشی باستانی از سیالیت جنسیتی را ببینیم. سالماسیس یک نیمه‌الهه در اساطیر یونانی بود که در یک چشمه‌ی زیبا در کاریا سکونت داشت. روزی هرمافرودیتوس پسر هرمس و آفرودیت، پس از شکار و شنا، کنار چشمه سالماسیس آرمید و سالماسیس او را دید و بی‌وقفه جذب زیبایی‌اش شد. او تلاش کرد نزدیکی و عشق را جلب کند اما هرمافرودیتوس تمایلی نشان نداد؛ سالماسیس که از رد شدن ناامید بود، می‌خواست او را تنها نگذارد پس چنان با شور و حرارت به او چسبید که از خواستن باز نایستاد و از خدایان خواست که دیگر هرگز جدا نشوند.

آنگاه چشمه مقدس به تحریکِ تمنای او عمل کرد: جریان آب و جسم‌ها در هم آمیختند و سالماسیس و هرمافرودیتوس به‌صورت یک موجود ترکیبی واحد درمی‌آمدند که هم‌زمان ویژگی‌های مردانه و زنانه داشت – یعنی اندام‌ها و صفات هر دو در یک بدن جمع شد – وقتی هرمافرودیتوس از این دگردیسی ترسید و خواست به صورت سابق بازگردد، سالماسیس از خدایان طلب کرد که هرکس در این چشمه آب بنوشد، حالت او را نیز داشته باشد؛ خواسته‌اش اجابت شد و چشمه به‌نام او ناپاک یا تأثیرگذار خوانده شد. در تمثیل و تفسیر ادبی، این داستان غالباً دربارهٔ پیوندِ جنسیتی، ترکیب هویت‌های جنسی و پیامدهای شور و خواستِ ناگزیر تعبیر می‌شود و همچنین به‌عنوان یک روایت هشدارآمیز درباره‌ی هجوم آزارگرانه و فقدان رضایت نیز خوانده می‌شود. این یعنی ما باید همه را به عنوان انسان‌های منحصر به فرد در نظر بگیریم و نه انحراف از هنجار.

برای محافظت از جهان و خودمان، شاید یاد بگیریم که بیشتر شبیه فیلمون و باوسیس باشیم. فیلِمون و باؤسیس ، زوج سالخورده و فقیر اما مهمان‌نواز و نیکوکاری هستند که اهمیت مهمان‌نوازی و پاداش الهی را نشان می‌دهند: زئوس و هرمس به‌صورت دو مسافر ناشناس به روستای آن‌ها می‌آیند و همهٔ مردم از پذیرایی آن‌ها سر باز می‌زنند، اما فیلِمون و باؤسیس با همان اندکِ دارایی خود از مهمانان استقبال می‌کنند. وقتی حقیقتِ خدایان آشکار می‌شود، آن‌ها خواهان پاداش مادی نیستند بلکه تنها می‌خواهند با هم بمیرند؛ خدایان برای اجابتِ آرزویشان و تحسین وفاداری‌شان، منزل آن‌ها را به خانهٔ سنگی‌ای تبدیل می‌کنند که پس از مرگشان به درختستانی بدل می‌شود و در هم می‌آمیزند تا دیگر جدا از هم نباشند . در بعضی نسخه‌ها به دو درخت بلوط و پیچک تبدیل می‌شوند که از زمان مرگ تا ابد به هم پیوسته باقی می‌مانند.

ابهاماتی که در طبیعت وجود دارد، در روایات اووید نیز وجود دارد. همانند حس تبعید و بی‌خانمانی. اسطوره‌های زیادی وجود دارند که در آنها مردم به تبعید رانده می‌شوند یا در نهایت از خانه دور می‌شوند. تبعید و بی‌خانمانی در «دگردیسی‌ها» اغلب به‌صورت دگردیسیِ جسمی یا اجتماعی ظاهر می‌شود – تبدیل به حیوان یا گیاه، رانده‌شدن از جامعه، از دست‌دادن هویت یا جابه‌جایی اجباری – و این مضمون در داستان‌های متعدد پراکنده است، به‌ویژه در قصه‌هایی که مجازات الهی، عشق نافرجام، تجاوز یا خشم خدایان اتفاق می‌افتد. داستان‌های مربوط به تجاوز، سکوت اجباری و تغییر شکلی که قربانیان را از موقعیت اجتماعی و خانوادگی‌شان جدا می‌کند.

یا قهرمانان و مبتلایانِ حکایات گوناگون پس از کشمکش با خدایان یا افراد مجبور به ترکِ خانه، رانده‌شدن یا سرگردانی می‌شوند. در پیگمالیون، هنرمند از جامعه کناره می‌گیرد و تنها در جهان خیال و مجسمه‌پرستی غرق می‌شود. یا اورفئوس در کتاب دهم پس از از دست‌دادن ارویدیس به عالم مردگان می‌رود و در بازگشت نیز از جامعه انسانی طرد می‌شود و نهایتاً خود تبعیدی‌وار نابود می‌شود.پی‌ری‌تئوس/اینترس ، شخصیت‌هایی که از مجازات‌ها یا نفرین‌ها رنج می‌برند و خانه/مکان امن خود را از دست می‌دهند. روایت‌های متعدد از این دست درباره‌ی آوارگی و رانده‌شدن آخرین بخش‌های خاتمه‌ی اساطیر های اووید هستند.

error: Content is protected !!
پیمایش به بالا